www.baaba.eu

 

 

 

فریاد دموکراسی

( ۴  )

نوشته: پوینده

 

آیا کمونیسم مرده  یا می میرد؟

سرمایه داری جهانی با نشر و پخش اوراق مطبوع در عالم مطوعات، سر و صدا براه انداخته که گویا عصر دموکراسی لیبرال بورژوازی از سر آغاز شده  و بر مرگ "کمونیسم" پایکوبی میکند.  در یکی از شماره های  ۸  فبروری  ۱۹۹۳ شپیگل تحت عنوان

 „ Hauptsache, sie fängt Mäuse“  Von Werner Meyer – Larsen  " عمده اینست، که او موش ها را میگیرد" ( او ضمیر اشاره به گربه است که در آلمانی به صیغه مونث قید شده )

نویسنده در چوکاتی اشاره میکند، اقتصاد بازار که در قرن بیستم سیستم های رقابتی دیگر را در سنگر شکست داده، آیا خودش علی البدلی برای اقتصادرقابتی غرب است؟  آیا اقتصاد بازار  وسایلی را برای رفاه عامه  و تهدید سقوط محیط زیست پیدا کرده؟

در متن از جانب اقتصاددان های متعدد سرمایه داری جهانی نقل قول میکند که سیستم تولیدی اجتماعی سرمایه داری، با همه توانایی فعلی اش، از برآوردن نیاز های مادی ـ معنوی جهان امروزی عاجز و ناتوان است.

اگر ریگان "عصرطلایی سرمایه داری" را قلقله کند؛  و یا بوش از "نظم نو جهانی" سخن برلب دارد؛  و پاپ Johannes Paul 11  با شک و تردید به سرمایه داری جایزه دهد؛  این حواریون سیستم آدمخوار سرمایه داری، نمی توانند در مقابل این حقیقت ایستادگی کنند که سلطه کار مرده متراکم، سرمایه، بر وسایل تولید و نیروهای مولده، بخصوص نیروی کار کارگر مزدور، از نوزایی بازمانده، عقیم و نازا شده  و برای علاج جذری، به عملیات نیاز دارد یعنی انقلاب اجتماعی.

این عالم ( نویسنده ) توضیح میکند، سرمایه داری در ۲۱۵ سال قبل وقتی رقبایش را  از میدان رقابت برون می زد، آدم سمیت این کلاسیکر سرمایه داری، کتابش "ثروت ملل" را نگارش کرد.  حال دیگر بدون اینکه بواقعیت های جامعه شوروی رجوع کند و ریشه سقوط  سرمایه داری طراز را پس از گذشت ۷۴ سال از انقلاب اکتوبر، ریز و درشت تحلیل نماید، با همان خوشنودی نوع ریگان، بوش  و پاپ، بر مرگ "کمونیسم" شوروی پای می کوبد.

عجب است که از مرگ "سرمایه داری انحصاری بوروکراتیک" شوروی  و یا احیا سرمایه داری  در چین و ویتنام، این نویسنده  بی اعتباری سیستم تولید سرمایه داری را نتیجه میگیرد، بدون اینکه چشمان خود را باز کرده  و ببیند، دول متروپول سرمایه داری در چنگال بحران مهیب، به رسوایی کمتر از رسوایی سوشل امپریالیسم شوروی و اقمارش گرفتار نیستند.  از زبان  Michel Albery  در همین مقال  توضیح میدهد:  "سرمایه داری پس از انهدام رقبایش، به تلاشی ( خود خوری اش ) خودش مشغول است"

پروفسور Rudolf Hickel  ( پروفسور اقتصاد )  طور ساده افاده میکند:  "کاپیتالیسم دست ناظم عدالت را باخته است".

اینکه از  آدم سمیت  تا فلاسفه اخلاقی در جامعه سرمایه داری، انگیزه تولید سرمایه داری را سود هم بشمارند( که عمدتا بدان توجه ندارند) فقط در همه موارد حرص انسان را به دارایی و سود در نظر میگیرند.  به زبان دیگر نمی خواهند اعتراف کنند که این سود، خود بخشی از ارزش اضافی در تناسب سرمایه های منفرد  و متفرق جامعه است، که از کار بدون مزد کارگر مزدور در پروسه تولید کالایی بدست می آید، و حرص هم امر نهفته در سرشت انسان نه، بلکه زاده  همین مناسبات تولید اجتماعی سرمایه داری است.

خوبست که نویسنده از مکاتب مختلف اقتصادی سرمایه داری  طور مثال میکرو اکونومی، مکرو اکولوجی، مکتب هستوریک Historismus  و اکونومیتری نام می برد  و قانون آهنی شان را به یک قانون زندگی  ( بخوان قانون تولید سرمایه داری در بازار ) خلاصه میکند:  " عرضه و تقاضا قیمت را تعیین میکنند و همراه آن، سطح تولید و همچنان توزیع درآمد"  را.

چرا این نویسنده بخود زحمت نمی دهد  تا حد اقل چند سطری را در همین متن بدین موضوع وقف کند که این قیمت خودش چیست و چطور بمیدان آمده؟  وقتی توضیح شود که  قیمت افاده پولی ارزش است، پس مسئله بدان جا می کشد که این ارزش، ارزش مبادله  وقتی با پول بمثابه یک کالا افاده شود، قیمت نام میگیرد، زیرا شاید درک کند که شیوه تولید سرمایه داری، با تسلط کالا در گستره تولید، چیزی که به فروش می رسد، با قیمت و نوسانات قیمت در محور قانون عرضه و تقاضا مواجه میباشد که همیشه بالاتر  و یا پایین تر از ارزش قرار میگیرد و خیلی ها بندرت با آن در توافق می افتد.

چرا نویسنده فراموش میکند که قوانین دیگری هم در شیوه تولید سرمایه داری وجود دارد که عمده ترین آن، قانون تولید ارزش اضافی است، و تنها قانون عرضه و تقاضا را نام می برد  و از آن عمده تر، آنرا  قانون آهنین زندگی  می خواند، تا بشر را از جداشدنش از تیره حیوان تا حال، محکوم این قانون بداند، و بر دست های کثیف شیوه تولید سرمایه داری، شکل مالکیت حصوصی بر وسایل تولید سرمایه، آب تطهیر بپاشد.

این نویسنده وقتی از مانیفست کمونیست  مارکس و انگلس نقل قول میکند، بدین نظر است که آنها ادامه زندگی سرمایه داری را نمی توانستند ببینند، زیرا در این بخش از نقل قول، آن دو عالم آنچه در بطن بورژوازی وجود داشت را تشریح میکردند، چنانچه نوشتند:

"بورژوازی" بطور مثال "در کمتر از صد سال حاکمیت طبقاتیش، نیروهای مولده عظیم و کتلوی را با مقایسه به تمام نسل های گذشته در مجموع بار آورده است".  "او "تمام ملل را به تمدن" جلب کرد. "او شهر های بزرگی ایجاد کرده ... و یک قسمت عمده نفوس را از زندگی احمقانه دهاتی رهایی بخشیده است" .

اینکه نویسنده  این حق بینی مارکس و انگلس را با طرز دید لودویک ارهارد  همنوا می بیند، برداشت خودش است. اما چیزی که حال او را به  رنج مبتلا میسازد اینست که مارکس و انگلس جامعه سرمایه داری را، یک مرحله گذرا و مرحله بینابینی در طریق نیل به جنت برابری  میدانند.  بقول این نویسنده  ادامه امروزی سرمایه داری را مارکس و انگلس پیش بینی نمی توانستند.

به اجازه این نویسنده  ما هم میخواهیم از همین اثر معروف نقل قول کنیم که در زمان حال هم در جامعه بورژوایی مصداق عملی دارد:

" ... جامعه بورژوازی امروزین با مناسبات بورژوایی تولید و مبادله، با نظام بورژوایی مالکیت، این جامعه ای که گویی به نیروی جادو، چنین وسایل پرتوانی برای تولید و مبادله پدید آورده است، اکنون به جادوگری می ماند که دیگر از عهده مهار کردن نیرو هایی که با درد و افسون از زیر زمین احضار کرده، برنمی آید..."

نویسنده از  Joseph Schumpeter   تحلیل گر برجسته پروسه های اقتصادی یاد میکند که در کتابش " سرمایه داری، سوسیالیسم و دموکراسی"  تا زمان مرگش  ۱۹۵۰ به عقیده خود  استوار مانده  "تمایل به خودخوری"  را در سرمایه داری نشانی میکند و در این کتاب سوال میکند: "سرمایه داری ادامه حیات کرده میتواند؟  بفکر من که نی".

نویسنده توضیح میکند که مارکس در اثر معروفش "کپیتال"  که نام این اثر را قصدا  ذکر نمیکند، از تراکم، تجمع و بخصوص تمرکز سرمایه  و تولید سخن میگوید. اما نمیدانم به چه علتی وقتی حرکت جامعه سرمایه داری را می بیند، این دید از وی سلب شده  که، حرکت مارکسیسم را در موجودیت لنین  و بویژه  لنینیسم ببیند که از نظر اقتصاد سیاسی ــ پرولتاری، این عالیترین یا آخرین فاز سرمایه داری را برهیئت کلی جامعه سرمایه داری درست توصیف کرده  و بجا از آن، این استنباط را بدست میدهد، که امپریالیسم، سرمایه داری انحصاری، گندیده، طفیلی و در حال جانکندن، شب فردای انقلاب سوسیالیستی  و یا آستان انقلاب سوسیالیستی است.

این مطلب را باید برای  ورنر مایر، لارسن، خاطرنشان بسازیم که مارکس و انگلس، اولا این نتیجه را از تذکر جامعه گذرای سرمایه داری  نگرفته اند، که این جامعه، خود در اثر تکاملش زوال یابد.  در ثانی که خیلی با اهمیت است، این موضوع را قید نکرده اند که از امشب تا صباح،  سرمایه داری نابود میگردد و یا بهتر گفته آید، نابود باید شود، زیرا در تکامل نیروهای مولده خود سدی است.  ما بعد ها وقتی که CY- Gonick  را تحت عنوان " Inflation  or Depression "  مورد ارزیابی قرار دادیم، به این موضوع برمیگردیم و در پرتو تئوری های لنین، نازایی و عقیم بودن شیوه تولید سرمایه داری  را در اقناع  و ارضای روز افزون جامعه بشری تشریح، و برآن بیشتر و صریحتر درنگ میکنیم.

حال به این بلوفه  و گزافه گویی نویسنده، منتها از زبان Michel Albert  توجه می کنیم تا در پرتو حقایق همین زمان متوجه شویم، این سرمایه داری به انسان های امروزی چه میدهد.  میشل البرت میگوید:

قبل از آن که سرمایه داری بیاید " تمام جهان به چیزی شباهت داشت، بشمول کشور های متمدن، به آن چیزی که ما آنرا جهان سوم می نامییم"  انسان ها " به شکل "طبیعی" مانند حیوان ها بدنیا می آمدند و بحد وسط عمر در پایین تر از  ۳۰  سال همچنان بطریق "طبیعی"  از قحطی یا اپیدمی ها  می مردند".

و  در عقب این توضیح از  Werner – Sombart  کمک میگیرد که  این شخص ادعا دارد، سیستم سرمایه داری  با عنعنه مسیحی ــ یهودی اش، پیش  از صد سال به این امر آغاز کرد تا " قلت، گرسنگی و ستم را از بین ببرد  و تا حال یک پنجم بشریت شامل گویا این لطف شده است"!؟

چرا دیده  بصارت این علما کور  و یا کم بین است  تا با رجوع به حقایق بنگرند  که ستم چند لایه زنجیر سرمایه داری  در پرده  حریر "تمدن"  و هومانیزم بورژوازی  میلیارد ها انسان را در کره زمین، در خود کشور های عمده سرمایه داری  و در کشور های مستعمره ، نیمه مستعمره  و وابسته به این زنجیر، به  قحطی، گرسنگی، بیماری  و بیکاری معروض ساخته  و با وحشت  و بربریت  "جنگ ستارگان" با کمک انکشافات علمی ــ تخنیکی، در لباس سلاح های بیولوژیک، کیمیاوی  و اتومی، جان مردم بیگناه را  بمرگ تهدید میکند.

آیا امروز در همین "جهان سوم"  که خود مولود مناسبات تولید سرمایه داری جهانی است، مردم از قحطی و گرسنگی بهمان طریق "طبیعی"  اگر نمی میرند، بطریق "مصنوعی"  ساخته دست بشر  و نازل شده  از بلای سرمایه، بحال زار  و رقت آور نمی میرند؟

معلوم است که سرمایه داری از آغاز تراکم سرمایه،  انباشت اولیه  تا حال، با گذشتن از دریا های خون  و آتش، شهر ها را ویران، مدنیت ها را برباد، و جان میلیون ها انسان را بنام برده معاصر بلعیده  تا کشوری را بنانم آلمان، بریتانیا، فرانسه  و یا جاپان  و امریکا معمور ساخته است.  در خود این کشور ها  باز جان میلیون های دیگر را  بنام کارگر مزدور، همین برده های معاصر، گرفته  تا پایتخت معموری را بنام  لندن، واشنگتن، پاریس، توکیو  و بن ، با دست آورد های عالی علمی ــ تخنیکی، محصول عرق  و رنج همین قربانیان مزین ساخته است.

ما منکر نمی شویم که سرمایه داری در مسیر تکامل تاریخ جوامع بشری،  مرحله عالی تر پیشرفت  و ترقی است. اما نمیتوانیم از این مسئله هم  به آسانی  و زودی بگذریم که این مرحله کمال با چه بهای گزافی که مردم سراسر جهان با قربانی خود پرداخته، به همین حد رسیده است.  از آن عمده تر نمی توانیم فراموش کنیم که قانونمندی های عینی تکاملی جامعه، این مرحله را با جوانب مثبت و منفی، قوی  و ضعیفش، یک مرحله کذرا توصیف میکند که بگفته نویسنده  همین مقاله شپیگل، مرحله بینابینی به رسیدن  به  جنت موعود  است.

اقتصاد سیاسی پرولتاری  از خلال واقعیت ها  و فاکت ها  متوجه میشود که سرمایه داری امروزی، سرمایه داری انحصاری دولتی است.  و از تحلیل لنین، که مارکسیسم را در عصر امپریالیسم، برحسب قوانین ماتریالیستی دیالکتیکی منطبق بر روند تکامل جامعه انسانی، بررسی میکند ... "سرمایه داری انحصاری دولتی کامل ترین تدارک مادی سوسیالیسم است، درگاه آنست، پله ای از نردبان تاریخ است که میان آن ( پله )  و پله بعدی که س.سیالیسم نامیده میشود، هیچ پله واسط دیگری  وجود ندارد".

تعمق کنید که این صاعقه نازل شده  بر مردم سراسر جهان، بخصوص مردم جهان سوم، صاعقه آسمانی نیست، بل صاعقه ایست که از ستم سرمایه داری جهانی نازل شده است.  سرمایه داری جهانی در راه رشد ناموزونش، جهان واحد، کره ارض  و نفوس متعلقه اش را در مراتب و درجات مختلف اقتصادی قرار  داده  و در قانون رقابت اقتصادی بازارش، مشتی از سرمایه داران انحصاری را  در یک کشور  بدرجه بالا بالایی رسانده  و لذا  نام آن دولت را ابرقدرت  سرمایه داری  ساخته،  دیگری را بدرجه  دوم ارتقا داده  و در نتیجه سومی ها را  بدرجه پایین تر محکوم ساخته  که از آن  جان دوم  و جهان سوم، در گروپ بندی های  سیاسی، توجیه  میگردد.  در حالیکه  در واقعیت امر، جهان به دو قطب  ستمگر  و ستمکش، استثمارگر  و استثمار شونده، در موجودیت ستم سرمایه، تقسیم میگردد  و تصانیف، رده بندی های  دیگر در اصل، همین مطلب واقعی را پرده پوشی کرده  و نتیجتا آب را به آسیاب ستم سرمایه داری می ریزد.

جناب رئیس جمهور کندی  Kennedy  ستم سرمایه را بر مردم جهان سوم، با خونسردی ای بیان میدارد  که خاصه یک زعیم ابر قدرت امپریالیستی است.  او میگوید:

"در سال  ۱۹۶۰  ما  ۱۷۰۰  میلیون دالر  را  در کشور های خارجه سرمایه گذاری کردیم،  و ما ۲۵۰۰ میلیون  دالر  دوباره  بدست آوردیم.  از این  ۱۷۰۰ میلیون، ۱۵۰۰ میلیون آن به اروپای غربی ( غرب اروپا )  رفته  که از آن  ۱۰۰۰  میلیون دالر  واپس آمده است.  از جهان تحت انکشاف ) همان جهان سوم معروف ) که به سرمایه ضرورت داشت،  ۱۳۰۰ میلیون دالر بدست آمده، در حالیکه ما در ازای آن نه کمتر  از ۲۰۰ میلیون  دالر را سرمایه گذاری کرده ایم"   ( تکیه از ماست )  Willi- Dickhut  ( احیا سرمایه داری در شوروی  ــ  زبان آلمانی،  ص، ۲۰۱ ــ ۲۰۰ ).

کیست نبیند که سرمایه داری جهانی از هر دالری که در کشور انکشاف نیافته سرمایه گذاری میکند، و خودش میگوید که جهان سوم به این سرمایه گذاری نیاز دارد، یعنی سرمایه دار دست ارفاق را برای رفع این نیاز دراز کرده، شش و نیم دالر باج میگیرد  و شاید نام این عملش را کمک بگذارد  نه ستم، زیرا مدعیست که ستم را در جامعه انسانی از ریشه خشکانیده  و یا می خشکاند!؟

آیا از همین مثال واحد مبرهن نمیگردد کع چطور امپریالیسم امریکا به ابر قدرتی مبدل میگردد  و  جهان سوم  در عسرت  و تنگدستی، فقر، بیکاری  و گرسنگی، به اوسط عمر ۳۰  سال، جوانان  و مردان  و زنان سازنده جهانی اش را از دست میدهد.

احتمال دارد مگنات های مالی سرمایه بخود ببالند که بحران کاهش تولید، قلت را که خاصه تولید برده داری  و فئودالی بود، از بین برده است.  اما خودش از یاد می برد، بحران اضافه تولید سرمایه داری را ( ...  ) معرفی کرده  که در آن وفرت در یک قطب، قلت را در قطب دیگری خواند  و همان گفته فوریه  اقتصاددان معروف سوسیالیسم تخیلی را بیاد می آورد که گفت  "در سرمایه داری وفرت مایه قلت است" .  در بازار سرمایه داری جهانی  امتعه مختلف فراوان است، اما دست مردم کوتاه است، زیرا جیب شان از پرداخت بهای این امتعه تهی و قدرت خرید شان پایان است. به هر چیزی نگاه میکنند، آب حسرت از دهن شان می ریزد، اما نمی توانند از آن کام بگیرند  و تمتع لذت کنند..

سرمایه داری جهانی با قساوت بی نظیر از نیروی کار و منابع طبیعی "جهان سوم"  بهره کشی میکند،  و در شدت استثمار عمر شان را کوتاه میسازد، با فروش کالا های صنعتی خود  در این بازار ها، ستم دیگر را تعمیل کرده  و از آن عمده تر، با افزایش ستم سیاسی ــ فرهنگی، لایه های ستم را ضخیم تر می گرداند. اما در زبان، تمام این اجحاف را "کمک بی شائبه"  نام میگذارد  تا مردم بپاس آن، مهر سکوت بر لب زنند  و شکرانه این کمک را بجا آورند. اگر بخواهند علیه این ستم قد علم کنند و به جنبش آزادیبخش انقلابی مدد رسانند، سزای ناسپاسی شان،  با کمال سبعیت، بربریت  و وحشت سرمایه داری داده می شود، تا گلیم "نظم جهانی" هموار  و دموکراسی لیبرال بورژوازی در جهان علم گردد.

گفتیم که در لوای "دموکراسی" مطلوبش انحصارات بزرگ سرمایه داری جهانی، کشور های "جهان سوم" را از هر طرف  و بهر وسیله  و طرقی می چابد،  و "تمدنش" را بر بربادی  و خانه خرابی ساکنین فقیر این کشور ها معمور ساخته  و باد به گلو  و غبغب انداخته، خود را "ناشر تمدن" نام می نهد.  این امر  را در باره کشور های دوستش نیز عملی میسازد  و برحسب حرص سیر نشدنی سرمایه ، به شکار ارزش اضافی فوق العاده  و کسب سود انحصاری، دوست  و دشمن را در یک صف قرار میدهد، تا خود به آقای بی رقیب جهان مبدل گردد!؟

بطور نمونه رابطه کانادا  و اضلاع متحده امریکا را از دهه پنجاه  قرن بیست  در نظر میگیریم  تا ببینیم، این دو کشور همجوار ظاهرا دوست  و اسیر در چنگال مناسبات سرمایه داری،  که امپریالیسم امریکا با تولید بزرگ سرمایه داری انحصاری، بر جهان سلطه دارد؛  و کانادا  هنوز با تولید مواد خام و کالاهای نیمه پخته مانوفکتوری، با آن دوست به اصطلاح بزرگش، ادعای دوستی میکند، در چه سطحی قرار دارند،  و چطور گاو های شیری کانادا،  به نفع مگنات های مالی سرمایه امریکا دوشیده می شوند.  Cy Gomick  که در اقتصاد سیاسی مقام برجسته دارد، در کتابش Inflation or  Depression  می نگارد:

"نیروی دیگر اقتصادی که اقتصاد کانادا را در مضیقه  رکود  و انحطاط  Depression  قرار میدهد، به اصطلاح تجارت بین المللی است ــ  قیم امتعه یی که صادر میکنیم، به تناسب قیم امتعه ای  که وارد میکنیم.  تجارت بین المللی برای کانادا اهمیت غالب دارد. ما تقریبا  ۵۰  درصد امتعه تولیدی خود را صادر می کنیم  و  ۵۰  درصد امتعه مصرفی خود را وارد می کنیم.  در خلال سال های  ۱۹۵۰ اولین بار  در عصر، آهنگ رشد تجارت جهانی از  آهنگ رشد تولید جهانی سبقت می جوید که عامل آن ازیاد تخصص بین المللی ( اختصاص بین المللی )  و افزایش بهم بستگی بین المللی است.  در خلال همین دوره است که  کانادا ( و اضلاع متحده )  شروع به از دست دادن سهم شان در تجارت جهانی، به اروپا  و جاپان کردند.  کانادا  بمثابه  کشوری  که عمدتا مواد خام و امتعه نیمه  پروسس شده را تهیه میکند، بخصوص در قطار سایر مللی که انکشاف نیافته اند و معمولا  کالا های عمده ( ... )  را صادر کرده  و تولیدات مانوقکتوری را وارد میکنند، جزا  می بیند.  این از سببی است که در اصطلاح تجارت بین المللی، آن کشوری ( یا کشورهایی ) نفع می برند  که تولیدات کامل را عرضه میدارند  و در آن، تخصص دارند؛  و به ضرر مللی است که اختصاص شان  در تولید مواد خام است.  منابع مواد خام وفرت دارد،  در حالیکه عرضه امتعه مانوفکتوری به سطح پایین نگهداشته  می شود، زیرا نیرو های انحصاری بواسطه سطح بلند و استوار قیم، برای آنها موانع ایجاد می کنند.  تابلوی ذیل، نرخ قیم صادراتی  را به نسبت قیم وارداتی در برخی از کشور ها نشان میدهد:

 

نسبت قیم صادرات به قیم واردات ۶۳ ــ ۱۹۵۳

 

۱۹۵۳                    ۱۹۶۳

 

               جرمنی                                             ۱۰۰                     ۱۲۰

               امریکا                                              ۱۰۰                     ۱۲۲

               کانادا                                                ۱۰۰                     ۹۲

               ارجنتاین                                         ۱۰۰                      ۸۳

 

          ( ص ، ۱۱۴ ــ  ۱۱۳ )   1964 Source:  Economic  Councils of Canada First Annual Review,     

 

از خلال همین تابلو  درک میگردد که امپریالیسم جهانی، در امریکا  و اروپا،  با صدور بخشی از کالاهای مانوفکتوری خویش، بخش هنگفت مواد خام کشور های آسیا، افریقا  و امریکای لاتین را می چاپند  و تراکم فقر آنها را  در تراکم سرمایه خویش مجسم می سازند؛

و درست نام این عمل را دموکراسی و اینک لیبرال دموکراسی  می گذارند، تا شعار برابری مبادله را خدشه نزنند  و تا برابری ای را که در عمق این به اصطلاح آزادی مبادله وجود دارد، از چشم فاقد بصیرت پوشیده نگهدارند.

در جهانی که مناسبات تولید اجتماعی سرمایه داری مسلط است، تعجبی ندارد که قانون تنازع البقای داروین حکومت کنند و بگفته Gonick  در اقتصاد بدهی ( دین و قرض ) که در چنگال بحران است، فقط بزرگتر ها و چاقتر ها مجال ادامه حیات را بیابند و رقبای دیگر، یک ــ یک  از صف سرمایه دار به صف کارگر مزدور بیافتند و در نتیجه، مشت قلیل سرمایه دار، مگنات ها سرمایه مالی در استقرار الیگارشی مالی، کوچک ها را می بلعد و آن یک بر پنجم جمعیتی را که نویسنده مقاله شپیگل در ظل سرمایه شامل لطف می دید، بیک نسبت بسیار بسیار قلیل پایین می آورد.

بیک نگاه اجمالی می بینیم که در  ۱۹۷۳، هنری کسینگر وزیر خارجه امریکا در همان زمان، چطور در صدد نواختن کوس آقایی بر جهان، رقبای اروپایی خود را در غرب اروپا، تهدید می کند تا به اصطلاح به صلح امریکایی ( Pax Americana  )  تن در دهند. این مرد زیرک میگوید که کشور های غرب اروپا، رقبای قوی پنجه امریکا را می سازند که این امر خود، اصطکاکاتی را بمیان می آورد و ایجاب میکند، در دوستی میزانی بمیان آید.  او اظهار میکند که هردو، امپریالیسم امریکا  و امپریالیسم دول غرب اروپا، "بنفسه یک چیز" نیستند؛  اروپا نقش "منطقوی" ای بر دوش دارد و اضلاع متحده  نقش "کره  ارضی" ای!؟  از همین سبب امپریالیسم امریکا مسئولیت  و نقش وسیع تری در تجارت بین المللی و سیستم پولی دارد!؟   در نتیجه او دیگر با جسارت مدعی است که امریکا ضمانت "جهان آزاد"  را بدوش دارد.  این خود افاده صریح آقایی بر سیستم سرمایه داری جهانیست.

کسینگر از وحدت اروپا ناخوش نیست، بشرط اینکه بقول او "وحدت اروپا باید تابع "مجمع اتلانتیک" باشد که از جانب واشنگتن سازمان یافته  و انسجام می پذیرد".

این یزرگتر و چاقتر بفکر بلعیدن رقبای چاق و یزرگ دیگرش در غرب اروپا است،  و در حال فرصت نیافته، بفکر رقیب بزرگ دیگرش، جاپان در آسیا بیافتد.

عطف توجه لازم است تا درست درک گردد که برادری  و  برابری  این دول مقتدر سرمایه داری در رقابت به فرمانداری کره ارض موجود، خود آتش تزاع را بین این دوستان ( رقیبان ) خموش نساخته  . در نتیجه،  دریای خون را هم در جرگه دعوت میکند. اروپائیان خود میخواهند جامعه اروپایی، هستی مستقلی  داشته باشند تا در امور جهانی از همین موقف برخورد کنند و با امریکا " به اساس برابری"  در همین امور همکاری نمایند.  اینکه طور معروف  دو شاه در یک قلمرو نمی گنجد، معلوم است که  روی مسئله  کی بر کی برتر است، جنگ بی امانی درمیگیرد، که زیان آن بازهم متوجه همان "جهان سوم" است که در چنگال بحران سرمایه داری جهانی، الحال هم حال زار  و ویرانی دارد.

فریاد دموکراسی !  بدین مطلب توجه لازم است که تحلیل  Mayer – Larsen   از قول هر کسی که باشد، با واقعیت های دردناک  و تلخ سرمایه داری جهانی در توافق نیست، که این  نظام آدمخوار  بتواند از آرامش، رفاه اجتماعی، برابری، برادری  و آزادی برای بشریت ارمغانی بیاورد.  همین اکنون می بینیم که از قول کسینگر، بین اروپا  و اضلاع متحده امریکا، در قابیدن منابع تیل ( نفت ) خاورمیانه، در حالیکه بین دزدان در غارت هر چپاول منابع طبیعی و نیروی کار انسانی تبانی وجود دارد، چطور منافع این دول امپریالیستی باهم در تضاد افتیده  و منجر بمبارزه  رقابتی شدیدی میگردد.

دول غرب اروپا می خواستند با ایجاد یک ابر قدرت جدید  در مدیترانه، کشور هایی مانند ایران، عراق، عربستان سعودی، کویت، لبنان، مصر، لیبیا، الجزایر، مراکش، ترکیه، سودان  و زمبیا را یکجا نموده  و آنها را بحیث اعضا یا همکار بازار مشترک بسازند.  بازار مشترک در این فکر خود ربع یک میلیارد انسان را با تسهیلات صنعتی و مانوفکتوری خود  و مواد جدید و انرجی بهم در رابطه قرار میداد، که می توانست همچنان شرق قریب  و دفینه های معمور شمال افریقا، مواد خام غنی  و تولیدات تروپیک آنرا هم شامل شود.  از دول عربی تقاضا می شد تا بودجه های متورم خود را در اروپا سرمایه گذاری کنند  تا مسایل بیلانس تأدیات اروپا را  حل سارند.   اینکه در این نیت خیر  چه هدف استثمارگرانه  وجود دارد، شک  و شبهه راه  ندارد.

تردیدی وجود ندارد که چنان خیالی یا اندیشه ای با منافع امپریالیسم امریکا که خود را آقای "جهان آزاد" وانمود ساخته  تکر میکندف  و از زبان کسینگر هم می شنویم که می خواهد در این مورد با اروپا عمل جدیدی نماید، و در همان در خنثی ساختن این نقشه مجاهدت کند، زیرا به هیچوجه  نمی خواست مذاکرات بین دول ذیدخل  در هژمونی امریکا در منطقه مورد بحث، رخنه وارد نماید.  از جانب دیگر تلاش امپریالیسم امریکا وقتی به ثمر می رسید که دول غرب اروپا  را در روی خط نگهدارد. اما با اینهم فرانسه  با کشور های مختلف خاورمیانه به تماس آمده  و در مقابل کمک های تخنیکی و فروش سلاح هایش، خریر تیل این کشور را  در قراردادی گنجانید.

در سال  ۱۹۸۰ وقتی بحران انرژی تبارز میکند، کشور های اروپای غرب به مشکلات  مواجه شده  و پای مقاومت شان در برابر  اضلاع متحده سست می شود.  و در همین حالت ضعف رقبای اروپایی اش، کسینگر "منشور جدید اتلانتیک" را پیشنهاد میکند.  چیزی که حالا زعامت امپریالیسم امریکا رویش ابرام دارد، اینست که تمام ملل وارد کننده تیل بیک همبستگی موافقه کنند کهدر آینده  با رابطه به کشور های تولید کننده تیل، حضور یک نماینده  اضلاع متحده را که امور انرجی بین المللی را نظم دهد  و رهنمایی کند، بپذیرند.

دیده میشود که چنین مذاکرات یا مفاهمات "دوستانه"  که گویا  حق دموکراتیک  "جهان آزاد"  و اعضای مشمولش را در انظار  مردم  به نمایش میگذارد، در باطن خود جنگ شدید رقابتی را هم بر سر تقسیم غنایم بدست آمده دارد که این امر مطلق  و آن قرارداد های نسبی، برگ ساتر این جنگ می باشد.

فشار آن ستمی که بر گرده  های مردم کشور های  تولید کننده تیل بطور روزافزون عملی میگردد، خود موجب عکس العملی میگردد که زمین را زیر پای خداوندان سرمایه مالی جهانی بلرزه در می آورد.  این عکس العمل شدید، زمامداران دول این کشور ها را هم به خوف اندر می سازد، زیرا تماما به ربقه اطاعت از سرمایه وابسته اند، و خود میدانند که با انقلاب اجتماعی پرولتاری، گلیم سیادت برده وار آنها هم جمع میگردد.

ما می توانیم هراسی را که از این رهگذر برای زمامداران دول به اصطلاح جهان سوم تولید شده،  از خطابه رئیس جمهور ونیزویلا حس کنیم که در مجمع ملل متحد، پس از گلو صاف کردن رئیس جمهور امریکا، فورد، در  ۲۳ سپتامبر ایراد کرده است.  او می گوید:

تأسیس سازمان کشور های صادر کننده تیل ( OPEC  ) نتیجه مستقیم پالیسی متجاوز قیم پایین دول منکشف  در مقابل مواد خام ما، بمثابه یک سلاح ستم اقتصادی است.  بیک مفهوم این حقیقت همان مطلبی را تأیید میکند که گفته شما در ملل متحد بدان اشاره می نماید.  کشوری که تولید را به غایه  سیاسی خود استعمال میکند، بلا اجتناب کشور های دیگر را وا میدارد  تا تولیدات را برای مقاصد خویش بکار گیرند.

... ونیزویلا  منابع انرجی خود را نه بمثابه سلاح استعمال کرده  و نه استعمال خواهد کرد ( زبان دیپلوماسی یک برده  خاقان سرمایه داری ) ...  با این هم غایه آن این بود تا ثروت بدست آمده  از زمین خود را طوری حمایه کند، که قیم بتواند مخارج  تکنولوژی وارده ما را  جبران کند.

ونیزویلا  یک کشور تولیدگر تیل، بصورت وافر، این کالای استراتیژیک حیاتی نادر را بفروش می رساند.  ما دیگر راه دیگری را نمی بینیم تا با توتالیتاریزم ( دول خود مختار فردی یا گروپی )  اقتصادی که در ساحت معامله قدم گذاشته، مقابله کنیم، تا آن افزاری را جلو گیریم که از رهگذار  توتالیتاریزم سیاسی، بشکل نازی ــ فاشیسم  دیدیم.

اگر خود ونیزویلا را در نظر بگیریم، قیم پترول بصورت مداوم  برای سالیان زیاد دایما رو به کاهش است، در حالیکه کشور ما مکلفیت دارد  امتعه مانوفکتوری را  از اضلاع متحده امریکا ابتیاع کند. ولی با قیمت های دایما رو بصعود، که روز تا روز، بیش از پیش امکانات تکامل  و سعادت ونیزویلا را می بلعد ( ضیق می سازد ) .

دیده شد که چطور ورنر ــ مایر ــ لارسن، بخطا اندر استف وقتی میگوید، سرمایه داری  قلت، گرسنگی  و ستم   را از بین می برد.  در همین توضیح با ملاحظه جناب رئیس جمهور ونیزویلا، که بدون شک به رشته های نامرئی سرمایه جهانی وابسته،  و با آقای فورد، رئیس جمهور امریکا تبانی دارد، می توانیم بخوانیم که صاعقه  مردم ونیزویلاف از ستم امپریالیسم امریکا ناشی شده  و  بلای آسمانی  نیست.

بقول مایر ــ لارسنف سرمایه داری که دیگر در مقابلش حریفی ندارد، و گویا در مبارزه رقابتی  بر "کمونیسم"  غالب آمده، خود یگانه عاملی است که می تواند در مقابل مسایل موجود دست بکار شود و بدبختی ها را از میان بردارد!  از همین سبب او دیگر از انواع فرعی این نظام اجتماعی که با تراکم سرمایه ، انباشت فقر را هم دعوت میکند، این انتظار را دارد که در میدان عمل و تجربهف بر مشکلات فایق آید!؟

حال می بینیم که یکی از این انواع فرعی "اندیویدوآل کاپیتالیسم Individualkapitalismus   است که انگلو ساکسن ها از آن جانبداری می کنند  و  با  Sozial  یا  Solidarkapitalismus  در تضاد است  که البرت  Albert  این نوع را " مدل راین"  می خواند و بگفته وی، این مدل با تکامل اجتماعی ــ سیاسی  در توافق است!

نوع سوم در حال از جانب جاپان ارائه میگردد Korporativen Kapitalismus  که کمتر شناخته شده است. اما در آن سیستم قرن بیست  و یک  دیده می شود!  در این سیستم محلی برای پلورالیسم، تعدد احزاب، وجود ندارد  و اشتیاق  به یک مرد پرقدرت، دست ناظمی از بالاست.

خوبست که خود این نویسنده هم تذکر میدهد که بین این سه نوع سرمایه داری،  نزاع سیاسی ــ اقتصادی  وجود دارد، طوریکه خوف  و هراس سیاستمداران  و اقتصاد دانان سرمایه داری جهانی  را بخود جلب کرده اند. چنانچه  اقتصاددان ملی اضلاع متحده امریکا Rester – Thurow  از موسسه  ( ... )  ماسوچوست  در کتابش " جنگ کلبه  به کلبه اقتصادی  آینده  بین جاپان، اروپا  و امریکا" اظهار  تشویش میکند.  و به همین نهج کس دیگری این جنگ رقابتی سه جهان ( آسیا، اروپا  و امریکا )  را " صلح سرد"  می خواند.

وقتی ما به قانونمندی های عینی جامعه سرمایه داری غور کنیم  و در رشد ناموزون سرمایه داری جهانی، تفاوت های سطح رشد را در دول مختلف این نظام اجتماعی در نظر بگیریم، درک می کنیم که انواع تصنیف شده  سرمایه داری، خود از آن نیروی نهفته ای در شیوه تولید سرمایه داری  ناشی میشود، که تلاش گروه ها  و دسته بندی های مختلف سرمایه  را بمنظور شکار ارزش اضافی  فوق العاده  و سود انحصاری  در عرصه جهانی، در بازار رقابتی سرمایه داری مجسم میسازد.

این سه نوع سرمایه داری مه بقا  و دوام سرمایه داری، هدف مشترک  و واحد همه آنهاست، با وجود وحدت نسبی که بین خود دارند، در تقسیم مجدد جهان مبارزه شدیدی  را نتقبل می شوند که امر مطلق است.  واقعیات دردناک موجود نشان میدهد که در ورای مذاکرات و موافقات ظاهرا دوستانه، در عمل هر کدام پی منافع خود  و تخریب یا سبوتاژ حریف یا رقیب دیگر شان، از هیچگونه مساعی ای  ابا نمی ورزند.

 

واقعیت ها چه میگویند 

با رجوع به حقایق تاریخی همین عصر در آغاز قرن بیست، یعنی در دهه های اول و دوم، می بینیم که عقد و قرارداد چنین "صلح سرد" چگونه قماش اصلی سرمایه داری بزرگ جهانی را در انظار مردم جهان، به نمایش گذاشته  و قلم بدستان اجیر شان را به سرافگندگی و خواری مبتلا میسازد.  طور نمونه  لنین در "امپریالیسم بمثابه بالا ترین مرحله سرمایه داری" نوشت:

"صلح برست لیتوفسک که از طرف آلمان سلطنتی تحمیل شد، و سپس بمراتب وحشیانه تر  و رذیلانه تر  ورسای که از طرف جمهوری های دموکراتیک امریکا، فرانسه  و انگلستان "آزاد" ، تحمیل گردید، سودمند ترین کمک ها را به بشریت نمود؛ بدین معنی که هم مرزابنویس های مزدور امپریالیسم را رسوا ساخت،  و هم خرده بورژوا های مرتجع  یا با اصطلاح خودشان پاسیفیست  و سوسیالیست را که " ویلسونیسم" را ستوده  و امکان صلح  و اصلاحات را  در شرایط امپریالیسم ثابت می نمودند، افشا کرد"

 ( منتخبات یک جلدی، زبان فارسی، ص ــ ۳٩۳ ).

اگر مناسبات دول سرمایه داری مقتدر را به دهه هفتاد، پس از جنگ دوم امپریالیستی جهانی بررسی کنیم، بقول  Cy Gonick ، ما امپراطوری اضلاع متحده  امریکا را در حال سقوط می بینیم، و در مقابل رقبای اروپایی و جاپانی اش را در حالت گسترش قدرت. اینرا  فراموش نمی کنیم بحران عظیم اقتصادی سرمایه داری جهانیست.  اما باید روشن بسازیم که این بحران همه دول را بیک آن فرا نه کرفته  و لذا تأثیراتش در دول مختلف جهان، بیکسان نمی باشد.  سی گونیک توضیح میدهد:

سه پایه قدرت ملی عبارتند از  قدرت اقتصادی، قدرت سیاسی  و قدرت نظامی.  این سه قدرت یکجا ایستاده  و از پا می افتند.  در سال ۱۹۷۳ این هز سه قدرت در اضلاع متحده امریکا شروع به افتیدن میکند.

شکست امپریالیسم امریکا را در هند و چین با مصرف ۱۴۰  بیلیون دالر  در ظرف ۲۳  سال،  ۷۳ ، ۴۶٠ کشته  و  ۳۰۰۰۰۰  زخمی مترادف با  بحران اقتصادی ــ سیاسی اش می بیند.

بحران انرجی در زمستان ۱۹۷۳ و بحران غذایی در تابستان آن، که با انفلاسیون وحشی بی نظیر در تاریخ، خود فاجعه سقوط دالر را بدنبال داشت، هیچکدام این بلیات یکشبه  بروز نکردند، و نه مجرد از یکدیگر و  از جنگ  در هند و چین بودند.  در حالیکه اضلاع متحده  ذخایرش را در ماجراجویی امپراطوری  و پایگاه های نظامی در اطراف جهان ملغی می ساخت، رقبای اروپایی و جاپانی اش قئرت خود را پهن می ساختند.

Cy Gonick  با تحلیلی که از وضع سرمایه داری جهانی در دهه هفتاد تا سال های ۱۹۷۶ بدست میدهد، خود سرمایه را در راه  تکامل بیشتر جامعه انسانی یک مانعه می بیند.  او وقتی مشکلات  و مسایل جامعه سرمایه داری امریکا را در رابطه به کانادا بررسی میکند، نتیجه میگیرد که میتوانیم براین مشکلات غلبه کنیم.  وقتی بتوانیم ( از این عواقب ناگوار فرار کنیم و بحران را موضوع مناقشه سیاسی قرار دهیم،  و با فعالیت متمرکز روی موضوعات، برنامه مشخصی را ارائه دهیم.  و برای عملی ساختن این مأمول، یک نیروی فعال و سازمانیافته چپ نیاز است که بتواند تمام آن کسانی را دورهم جمع کند ( در این کشور ) که به این فهم رسیده اند، برای ساختمان جامعه تا حد توان با کفایت، مانعه خود  Corporate Capitalisme  در داخل، و  Corporate Imperialisme  در سراسر جهان است. ( Inflation  or  Depression  زبان انگلیسی،  ص ــ ۳۴۵ ).

آیا واقعیت ها پای این تحلیل مهر تأیید نمی گذارند که تولید  و وسایل تولید در سرمایه داری در دست کارتل ها، سندیکا ها، تراست ها  و کنسرن ها متمرکز می شوند، و همین اتحادیه های انحصاری  روز بروز  رقبای ضعیفتر خود را در بازار رقابت از بین برده  و بازهم در دست قلیل تر سرمایه داران مالی،  با حیات میلیارد ها مردم بازی براه می اندازند؟

هلفردینگ می گفت: " اولا عمل ترکیب، موجب تعادل وضع بازار می شودف و برای بنگاه مرکب ثبات بیشتری را در نرخ سود تأمین می نماید.  ثانیا ترکیب به از بین رقتن بازرگانی منجر میشود.  ثالثا تکامل فنی و بالنتیجه تحصیل سود بیشتری  را نسبت به بنگاه های بسیط ( یعنی غیر مرکب ) امکان پذیر می سازد. رابعا موقعیت بنگاه مرکب را  نسبت به بنگاه بسیط، تحکیم می نماید و آنرا در مبارزه رقابت آمیز، هنگام انحطاط شدید بازار ( وقفه در کار ها، بحران )  که در آن سرعت تنزل بهای مواد خام، از سرعت تنزل بهای مصنوعات عقب می ماند، تقویت میکند" ( سرمایه مالی )  در اثر ( امپریالیسم بمثابه بالا ترین مرحله سرمایه داری ). 

در همین مورد،  هایمان اقتصاددان بورژوایی آلمان میگوید:

" بنگاه های بسیط تحت فشار بهای گزاف مواد  و مصالح مورد لزوم، و در عین زمان بهای نازل محصولات حاضر خورد می شوند"  همین اثر، ص ــ ۳۹۶ .

"اگر این مطلب را به زبان بشری بیان نماییم، چنین میشود:  تکامل سرمایه داری بحدی رسیده است که، با آنکه تولید کالایی کما فی السابق "حکمفرماست" و بمثابه پایه تمام اقتصاد بشمار میرود، معهذا این تولید دیگر بالفعل شیرازه اش از هم پاشیده شده  و سود های عمده عاید کسانی می شود که  در دوز  و کلک های مالی "نابغه" هستند.  مبنای این دوز  و کلک هاو شیادی ها، اجتماعی شدن تولید است، ولی ترقیات عظیم بشری که با کوشش خود به این اجتماعی شدن رسیده، به نفع ... محتکر ها تمام می شود." ( لنین ، همین اثر، ص ــ ۳۹۹ )

زمانی که پروسه تولید اجتماعی در لوای نظام سرمایه داری نتواند نیازمندی های عام مردم را ارضا کند  و حد اقل خوراک، پوشاک، سرپناه  و نیاز های دیگر معیشتی اش را تأمین نماید، و روز تا روز  به این  غنا و فقر، گودال وسیعی بیافریند، معلوم است که ادعای دموکراسی لیبرال در  ورای کلمات زیبا، جز کلمات میات تهی، چیز دیگری نمیباشد.

همین اکنون در سرتا سر جهان که مناسبات تولید سرمایه داری  در آن سلطه دارد، سخن از انفلاسیون یا انحطاط است که در اصل بحران اجتماعی مسلط بر نظام سرمایه داری را شهادت میدهد. در تحت تأثیر همین بحران، روز تا روز حیات عادی مردم رنجبر  و زحمتکش، بویرانی سیر کرده  و زندگی  مرفه مشتی از محتکرین و خداوندان سرمایه مالی مجلل تر میگردد.

Cy Gonick  یک  مثال آنرا در کانادا ارائه میکند که با این  تابلو، خواننده میتواند حدس بزند، انفلاسیون بزیان کدام طبقات اجتماعی منجر میگردد.

 

تابلوی  ۱۹

کی از انفلاسیون سود می برد؟

 

                                                   مجموع  GNP     ۱۹۷۱          ۱۹۷۳             ازدیاد فیصدی

                                       ( به میلیون دالرمعمول )

سود کورپوراسیون ها                   ۳۰۷ ، ۹۳                     ۷۰۲ ،  ۱۱۸                   ۶ ، ۲۷

     مفاد                                    ۶۹۲ ، ۸                      ۲۷۵ ، ۱۴                       ۳ ، ۶۴

    درآمد کشتزار                       ۸۱۰، ۳                        ۱۸۰ ، ۵                        ۳، ۳۳

       معاملات غیر کورپوراسیون      ۸۶۱ ، ۵                       ۰۸۳ ، ۶                        ۱ ، ۱۶

 مزد ها، معاشات و دیگر                                                                                  

 درآمدهای اضافی کار                    ۳۴۲ ، ۵۱                ۱۰۸، ۶۴                      ۹ ، ۲۴

                         ( ص ــ ۳۵۰  همین اثر  Inflation  or  Depression  )  

 

بگفته همین مولف، ازدیاد روزافزون انفلاسیون از سال  ۱۹۷۱ گودال بین اغنیا  و فقرا  را وسیعتر ساخته است.  و ما امروز دیگر خود شاهدیم که این گودال بازهم وسیعتر شده  و آثار  فقر، در پهلوی زندگی پرتجمل مشتی از مگنات هاف درو  و دیوار کانادا  را تکان  میدهد.  اینکه تبعیض نژادی از گریبان نیوفاشیست ها سربلند کرده  و ستم طبقاتی را در یک شکل دیگر افاده  میکند، خود می رساند که دموکراسی لیبرال در میدان عمل، چطور دیکتاتوری بورژوازی را به نمایش میگذارد.

تعجب در اینجاست که زمامداران خودکامه سرمایه داری جهانی در هر حالتی که قرار داشته باشند، و هر کار شنیعی را که انجام دهند، بازهم  خود را محق میدانند، در پرتو زور نظامی ــ تخنیکی خویش، به زمامداران دول کمزورتر که با رشته  های نامرئی سرمایه  رابطه ای  دارند، زهر چشم نشان دهند، تا به اصطلاح  پای خود را از گلیم شان  دراز نکنند.

بطور نمونه  موگابی می خواهد  در زیمبابوی که ظاهرا  کشور مستقلی است، بنفع اکثریت اهالی سیاه پوست که به  ۵ ، ۱۰  میلیون نفر می رسد، زمین های سفید پوست ها را که  ۱۰۰۰۰۰  نفر هستند و تقریبا  یک سوم  تمام زمین ها را  در اختیار دارند، تقسیم کند. این عمل او که گفتیم نفع اکثریت اهالی مردم را در بر دارد، از طرف دول مقتدر سرمایه داری، مورد اعتراض قرار میگیرد.  موگابی هم از سر خشم به این ستمگران می گوید:

"چطور می توانند آن کشورهایی که زمین را از هندی های سرخ، بومی ها aborigines  و اسکیمو ها دزدیده اند،  جرئت کنند بما بگویند که ما  با زمین های خود چه عملی  انجام  دهیم".

چگونگی قضیه هویدا می سازد که دول نیرومند سرمایه داری  در مجموع  و ابر قدرت امپریالیست  اضلاع متحده طور خاص، چوب فرمانداری را بدست دارند تا با اشاره آن، امور جاریه عالم را امر  و نهی دهند  و برحسب فرمان سرمایه، سود انحصاری را تأمین  و گویا "نظم نو جهانی"  را برقرار سازند.

                                                      ادامه دارد  

                        

 

Copyright © 2007 by baaba.eu