www.baaba.eu

 

 

 

فریاد دموکراسی

            ( 1 )                 

                                       نوشته: پوینده                            

" هر آزادی، استرداد  جهان انسان و مناسبات انسان، بخود انسان است.  آزادی سیاسی، تنقیص انسان از یکسو به یک عضو جامعه مدنی،  بیک فرد خود  خواه و آزاد ؛ از جانب دیگر بیک همشهری  Citizen ،  بیک شخص اخلاقی است...

آزادی انسان  تنها وقتی کامل خواهد شد که انسان منفرد واقعی ، خود را بمثابه  یک همشهری مجرد، در خود منحل سازد؛ وقتی که بمثابه انسان منفرد، در حیات اجتماعی هر روزه ــ در کارش و در مناسباتش ــ یک هستی اجتماعی شود؛  و وقتی که او  قدرت خود را  Forcrs Propers  بمثابه قدرت اجتماعی  بشناسد  و سازمان دهد،  و در نتیجه،  دیگر این نیروی اجتماعی را ، بمثابه قدرت سیاسی از خود جدا نسازد"

                                    کارل مارکس

 

 

تمهید

شگفتی ندارد که در کمین نشستگان فرصت مناسب سیاسی، از آب خت آلود فعلی کشور افغانستان، ماهی مطلوب را میخواهند  و  فریاد می کشند که:  هل من مبارز؟

با کمی تعمق دیده میشود که این تشنگان قدرت مناصب دولتی، به خاقان سرمایه داری جهانی  با شیوه پراگماتیستی عرایض آشنا تقدیم میکنند،  و در عین اینکه  همه از گروه های به اصطلاح  چپ  و راست  معمول، باهم ائتلاف نامقدس را براه انداخته،  ولی به پلاتفرم  واحدی دست نیافته اند؛  هر کدام  به سبک خاص خود، خاطر باداران  را بسوی خویش جلب میکنند،  تا خداوندگاران بساط سرمایه تشخیص دهند،  کدام یک از این  عمال  و ایادی شان  بهتر خدمت میتوانند،  و به زبان  عام بشری  خوبتر دموکرات اند.

دیده میشود که نوسانات طیف "چپ"  از لیبرال های عادی تا دموکرات های ناشی، سوشل دموکرات ها  و بخصوص لیبرال دموکرات ها،  طور معروف مدعی اند، که نبض جامعه سرمایه داری را بدست دارند و موافق آن، جریان خون را در بدن سیاسی جامعه افغانستان  جاری میسازند!

در عمل مفهوم است که در لوای این شعار  یا ارزش ایدئولوژیک سود،  این دموکرات های لیبرال، آب به آسیاب خداوندان  یا مگنات های  سرمایه مالی می ریزند  و بیک کلام،  در خدمت الیگارشی مالی  مانند پادوی جانکنی میکنند.

این دگر اصل مطلب را به هیچوجه  از نظر پنهان نمی سازد، اگر هم، کلمه یا مفهوم اصلی دموکراسی را  با پیشوند  و پسوند های گونه گون  تزیین کنند  و  با  معلومات  و اندوخته های شان  از کتب وغیره ، افاده  فروشی را باب روز سازند؛  و در عین حال  با اطناب کلام، سرکلاوه  را پیچیده  سازند. 

جان کلام در اینجاست که پیوند ها و گسست های اید ئولوژیک ــ سیاسی،  و در مواردی  تشکیلاتی این طیف،  نه با عمق مضمون تئوریک  ملی ــ دموکراتیکش  بمفهوم علمی ــ انقلابی توافق دارد،  و نه در عمل، مردم یعنی کارگر ــ دهقان  کشور ما را به سریر  قدرت  یا سالاری   می رساند.

توده های مردم همین حالا مانند سالیان پار و پرار...  و پیش پرار ها  در میدان مبارزه ،  مبارزه  دوباره تولید اجتماعی که شامل تولید مثل و تولید نعم مادی بمنظور  رفع حوایج انسان است، همیشه با موانع  و مشکلات طبیعی  و اجتماعی رزمیده، و در تحلیل نهایی به انقلاب اجتماعی سمت و سو داده اند.  بهمان  افاده معروف  تاریخ  ساخته اند،  و انسان را از درجات  پایین  یا حضیض ذلت  و بندگی،  به اوج رفعت  و آزادگی سوق  داده اند.

نباید از یاد  ببریم  که آزادی خود،  درک ضرورت است.  و مردم هم  بر حسب درک نسبی شان  از شرایط هستی  و اینکه چه  تعداد  مدعیان علم و دانش واقعا  به یاری  آنها شتافته  و در تاریخ سازی،  تاریخ نگاری خویش را با واقعیت ها توافق داده اند، کم  و بیش به اهمیت فعالیت شان آشنا شده اند.

اما باید گفت که ناز و نخوت این فاضلان  دور از توده ها،  ثقلت دیگری بود  بر گرده های  رنجدیده  و عذاب کشیده  مردمی که  در طول سده ها  و هزاره ها،  ستم ارباب  وسایل تولید را متحمل شده  و با تمام شداید  و حق تلفی های  صاحبان قدرت،  فریب این خادمان قلم بدست  و یا طور معروف، روشنفکران را خورده  و در پشت شعار های  زیبای فلسفی، سیاسی، هنری، علمی، ادبی و مذهبی شان، منافع طبقاتی  این "روشنفکران"  را ندیده اند  و یا بنا بر درک ناقص،  برآن  خط بطلان  کشیده اند.  حال که میدان سیاسی کشور افغانستان شغالی شده،   "فریاد  دموکراسی"  را  براه  انداختن  و آنهم  از دور به اصل زندگی مردم کشور که  با آتش و خون سرو کار دارند،  تئوری های مختلف را تکرار کردن  و  یا تاریخچه دموکراسی را نگاریدن،  مفهومش اینست  که در این زمان  قهرمانان  معرکه ما،  مانند قهرمانان قرن ۱۵ میلادی  که با  رفورماسیون، رنسانس  یا سنکسنتو مسمی شده،  با قلم  و شمشیر در خدمت مردم نه ایستاده  و از همان  دور،  انگشتان  شان را هم  از گرمی آتش  محفوظ  نگهمیدارند.

ما نمی دانیم چرا این هواداران  دموکراسی که در نسخه های مجوزه شان، هر کدام  "اکسیر اعظم"  را می بینند، با واقعیت های موجود جهانی، در سلطه  مناسبات تولید اجتماعی بورژوازی  روبرو نمی شوند  و از تقابل  با فاکت ها هراس دارند؟

آنهایی که گویا امروز  مدعی رسالت اجتماعی اند  و همه دسته ها  و گروه های چپ و راست  را به سخریه گرفته  و خود را وارث " دموکراسی"  میدانند،  و هر کدام به دیگر شان " ملا"  " ملا"  می گویند ، جز یک چند سطری  از نوسانات فکری، بی ثباتی عقیده وی، هوس بازی های سیاسی  و دمدمی مزاجی فلسفی ... و انکار اعمال دیروزی...و ... خود چیزی  نمی نویسند.  و یک قلم  از خود انتقاد نکرده  ، به کوتاهی  و عیوب و شکست  و چه ... چه دیگران  با ایما  و اشاره  سخن میگویند.

انگار برای یکدمی  غافل باشند و فکر کنند که دیگران فراموش کارند  و یا در قضاوت خود شتابزده  و عجول،  و یا در درک  مطالب نارسا  وغیره.  اما چرا اینها که دعوی خدمتگاران  صادق مردم را در لفظ دارند،  در عمل حداقل  از دشمنان سرسخت  و تشنه خون  مردم فاصله نمی گیرند، چه رسد  که آنها را از صف خود برون کرده  و در رسوا  ساختن شان  سهمی ادا کنند.

بفکر ما این عقلایی  که به نرخ روز نان میخورند و در شکمبارگی هم دلایل مادی را برای  تزیین  فلسفه لا ادری خود بکار میگیرند، چرا از یاد  می برند که نسخه    " دولت با قاعده وسیع"  ملل متحد  که معلوم است از  نظم نو جهانی  زمامداران قصر سفید و همکاری آشکار و  پنهانی  امپریالیسم روس  ملهم است،  چهره ظاهر شاه را هم  مشخص   میسازد.

از این سبب بهتر است  از شوره زار  خواست سنبل نکنیم  و از درخت بید ثمر مثمر  را طالب نشویم.

مردم جنگ زده  و اما سلحشور  و حماسه ساز کشور ما کماکان  در آرزوی آزادی واقعی ،  که به نظر ما میسر نمیشود،  الا  اینکه مناسبات تولید اجتماعی مبتنی بر استثمار  فرد از فرد  را  از بین  ببریم  و کار را از یوع سرمایه  رها سازیم،  پامال جفای عمال سرمایه داری جهانی می شوند،  یعنی در سنگر مبارزه   برای تحقق اصل حیات  با وقار انسانی پیکار  می کنند؛  اما این نویسندگان  پرورش یافته در دبستان بورژوازی  بسوی قدرت  دولتی می خزند.

آیا این خادمان به اصطلاح  با هوش سرمایه داری جهانی  نمی دانند  و یا مصلحت نمی بینند که چند سطری را روی موضوع  دموکراسی نقش کاغذ کنند  تا مبرهن شود، مقوله دموکراسی  در قلمرو  روبنا،  شامل در  مفهوم  سیاست است.  اگر چنین مطلبی روشن و مفهوم گردد،  در تاریخ تکامل جامعه انسانی مشخص میشود که، سیاست خود  پس از پیدایش طبقات در جامعه عرض اندام کرده  و در نتیجه،  دموکراسی هم که نوعی سیاست است، مقوله ی  طبقاتیست.

بنا  این عمال  و ایادی بورژوازی جهانی هرقدر به اصطلاح زرنگ و هوشیار  باشند  و با کمک همکاران دیگر شان  که عریان  یا پنهان  در خدمت سرمایه داری جهانی قلم فرسایی میکنند، دم دموکراسی را تازه  ساخته  و رونق آنرا باب  روز سازند!  نمی توانند پرده  روی   مفهوم طبقاتی آن هموار سازند.

هرقدر تلاش کنند که با نام حقیقی مردم،  دموکراسی بورژوازی را گویا لوای مردمی بخشند، این امکان میسر نمی گردد که به مردم واقعی، در طیف همین مبارزات رفورمیستی، "نظم نو جهانی"  را خادم  مردم رنجبر و زحمتکش  معرفی سازند.  زیرا مردم کشور های مختلف  جهان در سراسر گیتی  و در قاره های مختلف جهان، بر سر گوشت و پوست خود لمس میکنند که  هواداران " نظم نو جهانی"  از دموکراسی  یا مبارزات دموکراتیک  چه بلا ها،  مصیبت ها،  درد ها  و  رنج های  روزافزون  جنگ تحمیلی برادرکشی را  بر آنها نازل ساخته  و چطور در پرده این طنین دموکراسی، حلقه های زنجیر ستم سرمایه را  بر گرده های آنها سفت  می گردانند.

 

            فاکت ها  چه می گویند

با یک نگاه  سرسری،  ما در افریقا به کشور های زائیر، موزنبیق،  انگولا، گینیا بیسو، سودان ، لایبریا ،  افریقای جنوبی  و نایجریا ... متوجه میشویم که "نظم نوجهانی"  این نادی  دموکراسی  لیبرال ،  چطور بمثابه یگانه ابر قدرت سرمایه داری جهانی، بر شکست حریف دیگرش  سرمایه داری انحصاری دولتی طراز نو شوروی، پایکوبی کرده و گویا علم دموکراسی را از طریق  سازمان دست پاک خود "سازمان ملل متحد"  بلند و بر مرگ " کمونیسم"  کوس شادیانه را بصدا  در می آورد.  و اما  در حقیقت امر با همان آش و کاسه سابق ، جنگ های فرمایشی تحمیلی را  از طریق ایادی  و عمال خویش،  در  لباس سران  قبایل و عشایر،  چنان مشتعل نگهمیدارد که در درازمدت خشم حقیقی خود مردم این کشور  ها را علیه نظام خونخوار  سرمایه داری  دامن می زند؛  و اکنون زبانه آن آتش، دامن  آتش افروز را  نیز فراگرفته است.

همچنان  در آسیا به کشور های کمبودیا، بورما، تایلند، پاکستان، بنگله دیش، هند، نیپال، افغانستان، ایران، عراق ... توجه کنید که چطور این "نظم نو جهانی"  سرمایه داری  در حال جان کندن  اضلاع متحده امریکا، بازهم از طریق همان       " ملل متحد"  خودش بساط  دموکراسی بازی را  پهن ساخته  و حتی در کمبودیا  با مصارف گزاف سه بلیون دالر و  پیاده کردن هزاران عسکر  بنام قوای "صلح ساز"  یا "صلح خواه"  و "نگهبان صلح"  آتش جنگ را بازهم روشن نگهداشته است.  در همین کشور آنطوری که از زبان نوکران خاص خودش اعلام میکند،  گویا پلان دموکراتیکش جامه عمل پوشیده  و شاد است  که نتیجه آن شاید ( محتملا )  بتواند  انظار مردم غافل را  از طریق "ملل متحد"  به کرم  این یگانه ابر قدرت جلب کند.  اما  واقعیت های سرسخت خود گواه  براین اند  که نورودوم سهانوک  این مقلد سیاست موافق طبع  بورژوازی جهانی هم،  از فشار ابر قدرت امریکا به ستوه  آمده  و در کشور چین فریاد می کشد، مساعی او در تاًمین به اصطلاح  صلح  و گسترش دموکراسی بجایی نمی

رسد، زیرا  مورد فشار دولت  اضلاع متحده قرار دارد  تا به خمر های سرخ،  بخشی از نیروهای داخل معرکه  نبرد بر سر قدرت  سیاسی،  به معامله دست نزند  و در اصل آتش جنگ را خموش نسازد! سهانوک علاوه میکند که امپریالیسم امریکا، که امروز گویا دوست و هم جهت این شهزاده کمبوجی است، در سال ۱۹۷۰  لونول  افسر نظام را تقویه کرد، تا با کودتایی  بساط سلطنت را برچیند، و این شهزاده را  آواره کشور چین سازد.  در حال همین قدرت قاهر جهانی او را ( شهزاده کمبوجی ) را امر میکند  در داخل کشور کمبودیا  که متعلق بمردم کمبودیا  است،  با بخشی از این نیرو، بمنظور حل مناقشه سیاسی مذاکره نکند.

کیست نداند  که در پس پرده این دیپلوماسی های بورژوازی جهانی چه غرض و منفعتی پنهان است  و چطور دموکراسی لیبرال، که نسخه اکسیر اعظم نظم نو جهانیست، در پرده پوشی آن غرض و منافع،  از یکسو نغمه صلح  و آشتی را  بصدا  درآورده ،  و از سوی دیگر آتش جنگ استعماری یا نواستعماری را  در لباس عساکر  و صاحب منصب های  اجیر می افروزد.

نظاره کنید که در بورما ( آسیا )  و  نایجریا ( افریقا )  چطور انتخابات به اصطلاح آزاد  و دموکراتیک،  وقتی از حیطه اختیار افسران اردو، زمام امر بیرون میگردد، مورد سوال واقع شده  و شکل دولت نظامی  بر این بازی  مسخره دموکراتیک، امر و نهی میکند.

در بورما که جنرال نوین  به اشاره  ارباب  سوشل امپریالیستش  ضمن کودتایی، گویا دولت سوسیالیستی  ای  روی کار آورد،  سالیان دراز با استبداد کور،  ظاهرا  در پیمودن راه رشد غیر سرمایه داری ، ستم سرمایه داری کمپرادوری  بوروکراتیک  را بر گرده های مردم رنجبر  و زحمتکش بورما  هموار ساخت.  هنگامیکه دولت  شوروی  امپریالیستی  بنا بر مشکلات داخلی و جهانیش  دیگر نمی توانست از این  اجیرش  کما فی السابق  پشتیبانی کند،  و از آن عمده تر  کاسه صبر مردم لبریز شده  و علیه این دولت  نظامی بپا خاستند، جنرال چاره ای نداشت که  به عقب ننشیند.

اما در این بازی  با رشته های متعدد نظامی خود  در رتق و فتق امور ید طولا  داشت  و از پشت سر،  امور مملکت را  با  همکاران  و یارانش اداره میکرد.  از فشاری که توده های مردم  و منجمله محصلین پوهنتون و طلاب مکاتب  متوجه دولت ساختند،  ظاهرا  انتخاباتی سر براه  شد  و در نتیجه حزب وحدت ملی،  به رهبری سوچی  اکثریت آرا  را بدست آورد.  چون نتیجه انتخابات  به مذاق نوین  و رفقایش گوارا نیفتاد، استبداد عریان  بر این انتخابات سلطه پیدا کرد.  بسیاری از رهبران حبس و شکنجه شدند  و سوچی  در خانه خودش  مورد تعقیب  و آزار قرار گرفت.  از او خواستند که  یا از سیاست  دست بکشد و یا از کشور  خارج شود، در غیر آن  به همین حبس تحت نظارت باقی خواهد ماند.

بهانه  ای که بدست دارند اینست که سوچی شوهر انگلیسی دارد  و لذا  رهبری  او خارج از اینکه یک زن است، بنابر این رشته ازدواجش  موافق طبع ( بخوان قانون ) مقامات نظامی نیست. 

از اینگونه بازی های دموکراتیک  در سایه "نظم نو جهانی"  یا بهتر بگوییم، نظام  دموکرات لیبرال بورژوازی  در گوشه و کنار گیتی فراوان  براه افتاده  و هم در صورت به اصطلاح پیروزی  یا عدم پیروزی ، نیروهای دموکرات از همان یک سرچشمه  آبیاری شده  و در اخیر به ثمر می نشینند!

 

            و اما  در افغانستان!

خیلی ها مزه دار است که هواداران  جنبش دموکراتیک فعلی، بنا بگفته شاعر معروف و شهیر حافظ،  ذلت کش خطا خود نیستند!  زیرا  می را  در روشنی  مهتاب می نوشند  و برآن حکم شیر میکنند!

ولی آنچه در واقعیت اتفاق می افتد، خلاف توقع آنها ماجرای  آتش و خون است  که سردمداران  " نظم نو جهانی" آنرا  براه انداخته  و با گاه  شماری در پی فرصت اند  تا مهره های مطلوب خویش را  در  " دولت با قاعده وسیع"  از طریق ملعبه دستش " سازمان ملل متحد"  بر کرسی ها نصب کنند.

آیا مایه تعجب است که در جوار بوروکرات های  کهنه کار و کار کشته،  که اسمای شان درج لیست " دولت با قاعده وسیع"  ملل متحد است، این نیمه کار کشته ها هم،  عرایض شان را تقدیم  بارگاه  خاقان سرمایه داری نمایند  و فریاد دموکراسی را بگوش هم جهتان و همکاران شان رسانند؟   به نظر ما که  نی و ابدا نی.

آخر اینها در ظرف یکدهه  و از آن  بیشتر  با رشته پیوند طبقاتی خرده بورژوازی ــ فئودالی خویش،  با وجود اینکه بعضا جلوه های "چپ"  کردند؛  در مکتب سوسیال دموکراسی غرب، چنان پرورده شدند،  که گویا طبع ملایم، مطیع  و  انسانی  حاصل

کردند  و از  قهر و خشونت   بریدند  و در خیال خود  بودا  شدند، تا دیگر در روی زمین  خون هیچ حیوان  یا حشره ای نریزد،  چه رسد  بخون انسان هایی که  خواهان "نظم  و قانون"  اند؛  و می خواهند  در مبارزه  گویا  هر کسی  حق راًی  و نظر داشته باشد.  و در اخیر  بهتر ها   و  بر تر ها   در راًس  "نظم و قانون"  قرار گیرند!

 اما میدانند  یا اینکه تجاهل عارفانه میکنند، تا نشان دهند که نمی دانند، این جلوه های دموکراسی به هیچوجه از قلمرو  دموکراسی بورژوازی برون نیست، که خواهی نخواهی  پشت سکه خود را هم دارد، که قهر، خشونت  و یا عام تر  دیکتاتوریست، یعنی دیکتاتوری اقلیت  بر اکثریت، دیکتاتوری بورژوازی بر پرولتاریا.

کذا باید اعتراف  کنند و ببینند که همین حالا در سراسر گیتی  ساطور قصابی جلادان  سرمایه داری جهانی از غلاف بیرون شده  و بالای سر مردم رنجبر و زحمتکش  شمشیر دموکلس  به تار مویی آویزان است.  بعبارت دیگر  از آن دموکراسی طبقاتی بورژوازی  برای این مردم رنجبر و زحمتکش که واقعا  مردمند، بجز  از تعقیب  و آزار  و شکنجه  و حبس، آوارگی و دربدری چیز دیگری عاید نمی شود.

ولی تبلیغات سرمایه داری جهانی با مصارف گزاف و رشته های مختلف تخنیکی  با یک سر و هزار زبان، دیکتاتوری فاشیستی بورژوازی انحصاری را  دموکراسی  خرده  لیبرال  و سوسیال دموکرات  و یا  "دموکراسی ناب" سودا کرده  و آنرا  علیه "کمونیسم"  علم میکند!

بیایید کمی بگذشته  یک ــ یک و نیم  دهه  کشور خود چند لحظه ای درنگ کنیم  تا دریابیم  این پیش پرده ها  یا نیم پرده های صحنه های مختلف  درام  دموکراسی   در کشور ما از چه مجرایی تقویه می شده  و بورژوازی جهانی  چطور در دیکور صحنه ها  و پیاده کردن اصل درام نقش داشته است.

ناگفته روشن است  که هواداران لیبرال دموکراسی امروزی  بقرار فیصله باداران امپریالیستی  غربی  شان،  کاسه و کوزه را  بر سر زعمای به اصطلاح کمونیست  بلوک شورو می شکنانند،  و همانطوری که  ولی نعم شان گفته  می گویند،  که این دیکتاتوری "کمونیسم"  بود که شکست خورد، و این دموکراسی لیبرال

سرمایه داری جهانیست که  پیروز  شده است!

چیزی که اینها فراموش میکنند و یا  زحمت و رنج تحقیق آنرا متحمل  نمی شوند، اینست که با واقعیت ها  روبرو  شوند  و بدین امر خود را آشنا سازند  که روند تکامل جامعه شوروی  با کدام مناسبات  تولید  اجتماعی در حرکت بود و  در سه ــ چهار دهه اخیر  مناسبات تولید مسلط کدام بوده است؟

اگر اینها  به فاکت های اجتماعی رجوع کنند و در پرنسیپ هم دانسته باشند  که در یک جامعه در حال گذار  از سرمایه داری به کمونیسم ــ جامعه سوسیالیستی ــ  برخورد میان دو شیوه  تولید سرمایه داری  مغلوب  اما معدوم نشده  و سوسیالیستی در حال پیدایش  و تکامل، اما  مسلط نشده امریست طبیعی و غیر قابل انکار.  بنا بر اثر  مداخله عوامل مختلف  اقتصادی، اجتماعی، سیاسی  و فرهنگی، میتواند  در اثر  اهمال دیکتاتوری  پرولتاریا، احیا  و بازگشت  سرمایه داری چیز قابل تعجبی نه باشد.  از همین سبب است که  در جامعه شوروی  و به تبعیت از آن،  در بلوک منوط به شوروی  روند تکامل سرمایه داری بوروکراتیک طراز نو، بجای روند تکامل سوسیالیستی، فاز اول جامعه کمونیستی  قبول شده  و در نهایت شکست مفتضح   این سرمایه داری  در بحران عام  سرمایه داری جهانی،  "مرگ کمونیسم"  و پایکوبی دموکراسی لیبرال غرب ارزیابی شده و کماکان ارزیابی میشود.

اینکه در چین، کیوبا، ویتنام، کوریا و ... کنه دولت از چه قرار است،  در این مقال برسی آن مطرح بحث نیست، زیرا ما نمی خواهیم  در امر احیای سرمایه داری  در کشور های قبلا سوسالیستی یا دموکراتیک توده ای، طور مبسوط در اینجا  داخل بحث شویم.  میگوییم  یار زند  و صحبت باقی.

بنظر ما بین  دو ابر قدرت امپریالیستی    ــ شوروی  و امریکا ــ بمنظور تقسیم مجدد جهان  برحسب نیروی  نظامی شان، یا  بمنظور ساحه  نفوذ اقتصادی ــ سیاسی شان  در ربع مسکون، رقابت  و مبارزه شدیدی در جریان بود، که در فرصت مناسب، شکست ژندارم منطقوی امپریالیسم امریکا در ایران ــ  شاهنشاه خونخوار  آن کشور  ــ  و  عقب نشینی موقتی این  ابر قدرت  در همین معرکه، امپریالیسم شوروی را  جرئت  داد  تا به مانور هایی دست بزند؛  در عقب کودتا

های تعبئه شده  اش در ۲۶ سرطان ۱۳۵۲  و  ۷  ثور ۱۳۵۷، قدرت نظامی اش را  آزمون کند و با ارسال  قشون بیش از  صد هزار نفری  کشور افغانستان  را تسخیر، و اگر پیروزی نصیب  او شود، جمهوریت دیگری را  بر حمهوریت های قبلی اش بیافزاید.

اینکه در این معامله چقدر با حریف مقتدر دیگرش چند و چون کرد و از طرق مختلف نبض  او را بدست گرفته  و در اخیر  با گذشت های نسبی به دست درازی حریفش در مناطق دیگر جهان طور  مثال  گرینادا، پاناما  وغیره  وغیره  ، موقتا  به تبانی رسیده و روی مبارزه  که بین امپریالیست ها  امر مطلق است،  در ظاهر پرده سفید هموار کرده،  خود از خلال فاکت ها  و واقعیت ها مشهود است.

در نتیجه،  سرمایه داری انحصاری دولتی طراز نو شوروی  در جمله اقمار دیگرش، کشور افغانستان را  از طریق علاقه داران مزدورش  در کابل، در بته آزمایش جدید می زند،  تا اگر کوس پیروزی اش  در این سرزمین  دشمن کش،  بصدا  درآید،  بعدا دست های تجاوزی اش را بسوی آبهای  گرم نیم قاره  هند هم پهن  و  دراز سازد.

جای شک نیست که سرمایه داری جهانی  به سردمداری امپریالیسم امریکا،  تحمل نمیتوانست در تقسیم مجدد جهان،  سهم شیر از آن امپریالیسم شوروی باشد.  از اینرو  بطرق  و  وسایل مخالف روآورد  تا نگذارد آب در شکم شوروی امپریالیستی گرم شود  و از دست درازی اش به کشور افغانستان  فارغ  بال باشد.

بیک نکته خیلی ها عمده عطف توجه لازم است که همیشه بین نیروهای جهانخوار امپریالیستی بر سر تقسیم غنایم جهان،  کشمکش و جدال آشتی ناپذیر وجود دارد.  و اما وقتی پای مقاومت جنبش های آزادیبخش انقلابی در میان آید، چون هدف این چنین جنبشی هیئت کامل امپریالیسم جهانیست، بین این نیرو های مختلف امپریالیستی، برای ابقای حیات شان  و زدن جنبش مقاومت انقلابی، تبانی یک امر حیاتی و ضروری میگردد.

بگذریم از اینکه بین غلامان اجیر، آشکار و پنهان این دو ابر قدرت  در صحنه مبارزه علیه جنبش مقاومت خود جوش، که در آن دست های نامرئی جنبش انقلابی را دخیل می دانستند،  و طور معروف جریان شعله جاوید را مشخص می ساختند،  چه  زدو بند ها  و تبانی هایی وجود داشت که از اصل  غایه امپریالیسم

جهانی آب میخورد؛  همکاری های دستگاه های جاسوسی کا گی بی  و سیا  هم نوکران  و ایادی هر دو جناح:  پرچم  خلق و اخوانی و سایر  دسته های اسلامی و حتی برخی از عناصر معلوم الحال منسوب  به "چپ"  را  وامیداشت، تا هرچه بیشتر در  پارچه  ساختن  و مغلوب نمودن،  این جنبش مساعدت کنند.

معلوم است که عزم  و اراده  آهنین مردم افغانستان، کارگران، دهقانان و روشنفکران  واقعا انقلابی  نه تنها خلل نه پذیرفت،  بلکه روز تا روز  در سنگر مبارزه   سخت تر و محکم تر گردید.  باید  تذکر داد که نیروی روشنفکر انقلابی از نظم، انسجام  و تشکیلات واحد که اراده  و عمل  را  باهم تلفیق میداد  و صف مبارزه خود جوش را جهت انقلابی  و آگاهی لازم می بخشید،  عاری بود  و تشتت  و هنگامه جویی های انقلابیگری خرده بورژوازی،  نظم انقلابی پرو لتاری را ضربه  کاری می زد که زد.

از آنجا که قدرت های بزرگ سرمایه داری جهانی،  در تلاش بمنظور رسیدن به غایه های  استثماری ــ استعماری شان، شکار ارزش اضافی، کسب سود انحصاری، هیچ آرامش ندارند  و دایما بین خود هم  در کشمکش اند؛  برحسب قدرت نظامی خویش، جهان امروزی را به فلمرو نفوذ اقتصادی ــ سیاسی شان  تقسیم کرده و بر سر تقسیم مجدد آن  به تناسب همین نیرو،  بازهم بین شان مبارزه دارند .  می بینیم  و دیدیم که  چسان امپریالیسم امریکا  و شوروی ، در عین اینکه  باهم بر سر کشور افغانستان  مبارزه میکردند،  و اهمیت استژاتژیک  و نیروی کار و مواد طبیعی و بازار فروش کالا های  خود را در همین سرزمین فراموش نمیکردند،  در تبانی هم،  به نیروهای واقعا انقلابی  فعال و مترقی  پی در پی حمله می بردند و به طرق و وسایل گونه گون  پتانسیل این نیرو ها را  تا حد زیاد کاهش داده  و قسمتی از آن را  از طریق مهاجرت، آوارگی به کشور های  مختلف سرمایه داری  چنان به نیروی کار فزیکی مبدل ساختند،  که با جدایی از فرهنگ فئودالی مسلط  و نا آشنایی به فرهنگ مسلط بورژوازی، طور معروف هم از زاغ  ماندند  و هم از رزاق.

منظور اینست که دموکراسی های موجود در سرمایه داری جهانی، با ادعا های پرطمطراق خودش ولو بوسایل  و حیله های مختلف متوسل شوند، تا همین دموکراسی  از رونق افتاده  خود ( بخوان 

فاشیسم عریان شده ) را تزیین بخشند،  در کشور های وابسته ، نیمه مستعمره  و مستعمرات خود، چنان  داخل پیکارند، تا در لوای  آزادیخواهی های دموکراتیک بورژواری، در اصل به ریشه دموکراسی پیگیر، دموکراسی ای که ضد فئودالیسم  و ضد امپریالیسم باشد، ضربه های مهلک  و کاری  بزنند،  و آنانیرا  که خواهان نیل  و تطبیق چنین دموکراسی اند،  بنام های مختلف بویژه تروریست  و ماجراجو،  از میان بردارند.  زیرا بخوبی میدانند که این دموکراسی پیگیر، دیگر دموکراسی پرولتاریست  که بدون تحقق و تعمیم آن، امر ساختمان سوسیالیسم،  فاز اول  جامعه کمونیستی  به اشکال  و موانع  و حتی احیا  بورژوازی  می انجامد.

اجازه دهید که چنین دموکراسی ای  که شامل  حال توده های میلیونی  کارگر ــ دهقان میشود، با شهامت انقلابی  روی دیگر سکه خود را در معرض  دشمنان طبقاتی خویش قرار دهد  و آنرا  در اصل  صریحا عنوان کند  تا به بورژوازی محیل  و سالوس تفهیم کند، که او ( بورژوازی )  در لوای دیکتاتوری اش، دموکراسی بورژوازی را  عنوان میکند و همیشه دم تیز تیغ  دیکتاتوریش  متوجه اکثریت جامعه است.  و اما پرولتاریا  در لوای دموکراسی خود،  دیکتاتوریش  را عنون میکند  که لب تیز تیغ آن متوجه اقلیت جامعه، مستبدین، متنفذین شریر  و بیک کلمه استثمار کنندگان و ستمگران است.

از همان آوانیکه دو ابر قدرت امپریالیستی  با همکاران و یاران شان  عرصه کشور ما را از طریق بندگان گوش بفرمان شان با وسایل عصری جنگی، به نایره آتش و خون مبدل ساختند، میلیون ها را کشتند، میلیون های دیگر را جبرا  به مهاجرت و فرار  واداشتند.  هزار ها را محبوس ساخته  و مورد شکنجه و آزار  جسمی ــ روانی قرار  دادند،  صد ها را معیوب  و مفلوج  و از عقل بیگانه ساختند،  و صد های دیگر  را یتیم، بی پسر، بیوه  و به مواد مخدر معتاد ساختند؛  صد های دیگر را  به فساد  های گونه گون اجتماعی ــ اخلاقی  سوق دادند وغیره.  زمینه را برای لگام زدن  جنبش انقلابی  برای چندین دهه  چنان مهیا نمودند  که الحال تنها  یک جنرال پاکستانی، یک شهزاده سعودی  و یا یک چوکیدار  کوچک ایرانی  می توانند با سر انگشت  دست شان، مامورین را بنام رئیس جمهور، صدراعظم، وزیر  و ... به چوکی های  علاقه داری  کابل نصب و عزل کنند و در عین حال از سنگ، چوب  و جاندار و بیجان  کشور ما، انتقام  بگیرند، چرا که  در مقابل خاقان سرمایه داری  سر اطاعت خم نمی کنند،  و ربقه بندگی را به گردن نمی کشند.

وقتی اکنون بخواهیم در گیر و دار  آتش و خون، به عرایض  گویا منورین  خردمند فعلی هوادار جنبش دموکراتیک  توجه کنیم، ملاحظه میکنیم  که اینها چشمان ظاهری  خود را  بسته  و حد اقل  به فاکت های دور و بر شان هم توجه نمی کنند، که این هواداری " ملل متحد"  را  از تاًسیس "دولت با قاعده وسیع"  جدی میگیرند  و از نبیان  آتش سوزی،  آتش بس، صلح  و بالآخره   آشتی ملی  و راه حل  معضلات  افغانستان  را طالبند.

چرا اینها حداقل به نشرات خود کشور های  سرمایه د اری  که  بدون سانسور بورژوازی  بدست ما نمی رسد هم توجه نمی کنند، تا دریابند که چطور  بورژوازی  جهانی  در  زد  و بند است؛  رجعتگرایان  و نیرو های  مطرود  تاریخ  تکامل جامعه  انسانی را،  دوباره خر خره  و پشت روی کرده ، آرایش و تزیین نموده  و در  رکاب  شاه  خونخوار، خاین، فاسد، زنباره  و روسپی  دیروز  سر و صدایی را براه اندازد  که همین غلام سرمایه داری جهانی، می تواند ناجی، چهره  سرشناس  و گویا  مورد اعتماد  "مردم" افغانستان است،  افغانستان را از این  بن بست بکشد.

آیا ریگان نماینده خاصش را بنام داکتر ایمر که خود از خرپول های جامعه امریکاست، شخصا به روم نفرستاد تا پادشاه جنایتکارسابق را تشویق و پشتیبانی کند، اگر بشود که بنام "مصلح"،  "منجی"  "خیرخواه"  و  چه چه  دست بکار شود، تا قضیه  افغانستان  به نفع سرمایه داری جهانی  حل و فصل گردد؟

در عقب آن  وقتی گربچف  ضمن سفر رسمی به ایتالیا، وزیر خارجه اش شوارد نازه  را نزد  شاه محیل فرستاد،  معلوم شد که در کنفرانس ــ ریکیاویک ــ  این دو زمامدار، در باره "حل"  قضیه  افغانستان  بموافقه ای نایل شده  و اینک در عمل  نتیجه   توافق خود را ارزیابی میکنند.

چند روز بعد  رئیس جمهور ایتالیا  شاه  را  دعوت رسمی میدهد  و از زبان وزارت  خارجه آنکشور ، از شاه تقاضا میشود، وقتی مردم افغانستان ( بخوان بورژوازی جهانی )  به او اعتماد دارند  و از او چشم انتظار در راه  حل مشکلات خود دارند،

چرا بکشور بر نمیگردد  و عملا  دست بکار نمیشود!؟

اما در عمل این قدرت های بزرگ سرمایه داری جهانی دیدند که برون شدن سر ظاهر شاه از گریبان شوروی  امپریالیستی، در حالیکه بگردنش توق بندگی امپریالیسم جهانی وجود دارد، مورد التفات  توده های  اصلی مردم افغانستان  واقع  نشده  و او را نه منجی  خود میدانند  و نه دیگر به او اعتماد دارند.  مردم  افغانستان بیاد  دارند  که پدر این شاه مکار  نادر غدار هم  بنام اینکه  میخواهد آتش خانه جنگی ( بخوان جنگ تحمیلی امپریالیستی بریتانیا کبیر از طریق  غلامان به اصطلاح افغانی اش ) را  خموش سازد  و گویا محض  خدمتی را  در راه   رفاه   کشور انجام دهد(  بزور رجال انگریز )  داخل کابل شد ، اما عملا درک کردند که این عمال امپریالیسم انگلیس، چطور در حال بیغرضی  و ادعای  خدمتگذاری،  خود را بمثابه شاه مقتدر مطلق العنان  بر کشور تحمیل کرد  و یکایک اوامر بادارش  بریتانیای  کبیر را  بر  افغانستان عملی نمود.

از آن زمان که ریگان ــ گربچف  علنا نسخه شاه مخلوع  را عنوان کردند، به ذرایع  و وسایل مختلف  تلاش کردند با گردهم آیی های ارستوکرات ها، بوروکرات ها، خانها و اشراف قبایل درانی ــ محمد زایی ... چهره منحوس این ستمگر را  بمثابه یک انسان ( بخوان خادم  واقعی استثمار  سرمایه داری )  بیارایند،  و اما در هیچ موردی  نتوانستند آنرا  بر جنبش مقاومت مسلحانه کشور تحمیل نمایند.

قصد نداریم  کرونولوژی  این قضیه را (...) تعقیب کنیم.  اما  مکلفیم  تذکر دهیم  که در همین معرکه ، صف آرایی های جدید  ترتیب گردید و حتی آنهایی را  که دعوی  "چپ"  داشتند  و  در جنبش انقلابی کشور  مدتی سر شور داده   و مدعی "رسالت "  هایی بودند،  هم بدست بوسی  یا معانقه با  شاه   به  روم  رساندند، تا  با  معقولیت ، واقعیت ها را  ارزیابی کنند  و بگویند که در راه  حل قضیه  افغانستان ،  نسخه بهتر ، نسخه شاه ستمگر است.

تا اینکه در کنفرانس ژنوا  نسخه "دولت با قاعده وسیع"  ظاهرا  از جانب "ملل متحد"  و در اصل بموافقه  امپریالیسم امریکا و سوشل امپریالیسم شوروی، بدست نشر سپرده شد.  آمد و شد های دیپلوماتیک ــ سیاسی  به بعد جهانی و

منطقوی زیاد صورت گرفت، و بازهم اعلیحضرت معظم همایونی ،  در موارد مختلف چهره مشخص سرمایه داری جهانی بوده است.

در حالیکه پیش پرده ها  و  نیمه پرده های صحنه های مختلف درام افغانستان، که نویسندگان آن در دژ سرمایه داری جهانی به کشورهای عمده ( متروپول) سرمایه داری بویژه دو ابر قدرت نشسته اند، و ابر قدرت شوروی امپریالیستی جایش را بیک دولت روسی داده که سراپا درگرو سرمایه داری غرب و عملا زمامدارانش ملعبه دست امپریالیسم  امریکاست، " ملل متحد" هم خود آله مقاصد استثماری ــ استعماری همین قدرت بوده  و نسخه "دولت با قاعده وسیع"  که نشانه هواداری از دموکراسی لیبرال غرب است، در متن "نظم نو جهانی"  رنگ دیگر میگیرد.

سر ویلهم پیتر جان رایت، یک مامور عالی رتبه پنتاگون، اظهار میکند، که در این "نظم" پس از عملیات " توفان صحرا"  نوبت به "عملیات شهر ها"  می رسد، که در آن این دموکراسی لیبرال بورژوازی بمنظور تاًمین حاکمیت امپریالیسم جهانی در قاف تا قاف جهان، ویران سازی شهر های  کشور های عقب مانده را روی دست میگیرد.

 در این مانور اصلا  کارآیی و ظرفیت جنگی نیرو های وابسته به سیا  و سازمان های جاسوسی نظامی  کشور های منطقه  و نیرو های جاسوسی کا گی بی، مورد آزمون قرار میگیرد.

چنانیکه امروز در  کشور افغانستان  می بینیم، تطبیق همین مانور روی دست است  و شهر کابل  و شهر های دیگری که در ظرف این چهارده  سال  جنگ تحمیلی امپریالیستی قسما سالم مانده  بودند،  قصدا مورد تهاجم قرار گرفته  و به ویرانه  و تل  خاک ــ خاکستری  مبدل میگردند.

چرا این مبلغین و مروجین لیبرال دموکراسی بورژوازی جهانی غافلند  یا نمی بینند که عملی ساختن " دولت با قاعده وسیع"  کلنتون از طریق "ملل متحد"  در عمل، دفن کردن همان  حداقل تولید بومی  کشور  و  کور ساختن رگ های اقتصادی  خودی  و در نهایت پامال  کردن  مفهوم استقلال اقتصادی  و لطمه زدن  بهمان  حد اقل آزادی های دموکراتیک تیپ بورژوازی  می باشد؟ ▪   

       ادامه دارد

 

                ــــــــــــــــــــــــــــ

   مقاله " فریاد دموکراسی" از همین شماره  به بعد،  منظما  و بطور دنباله دار در " قطب نما" به  نشر  خواهد  رسید.