www.baaba.eu

 

 

 

هذیان های فرهنگیان

 

بررسی نامه ای سرگشاده به یک رئیس جمهور " منتخب "

 

نوشته: ر. رهیاب

 

بجای مقدمه

دو روز قبل، نامه سرگشاده ای بدستم رسید که در خطاب به رئیس جمهور "منتخب مردم افغانستان" نکاشته شده است؛ این نامه هرچند کوتاه و مختصر، ولی حاوی مطالب و نقطه نظراتی میباشد بسیار جالب و در خور غور و بررسی.

نامه كه بنام « جمعي از فرهنگيان و روشنفكران افغانستان » سخن مي گويد، ظاهرا مشخص نمي سازد كه اين حضرات چه كساني هستند؟!

نه در پاي نامه، اسماي نگارندگانش درج شده است، و نه در متن آن، به هويت فردي و تعلق گروهي يا سازماني اين « جمع » اشارتي!  بنابرين اگر قرار باشد كه « زعيم منتخب مردم » از نظرات رهگشايانه و اندرز هاي صميمانه فرهنگيان مورد نظر، واقعا فيض ببرد، معلوم نيست كه با كي ها، چگونه و در كجا تماس حاصل نمايد!

از جانب ديگر، عنوان « جمعي از فرهنگيان و روشنفكران » چنانچه ملاحظه ميشود، يك كتگوري بسيار عام و نامشخصي را تداعي مينمايد؛  هستند فرهنگيان و روشنفكراني كه نه تنها نمي خواهند هرگز با جمع فرهنگيان مورد نظر و با اين قماش روشنفكران، اشتباه گرفته شوند، بلكه مواضع اعلام شده در همين نامه سرگشاده را، ننگ و عار به فرهنگي مي دانند كه مي خواهند از آن با افتخار نمايندگي نمايند.

باري ،  اگر نامه سرگشاده « فرهنگيان و روشنفكران » از جهتي مرموز و سوال برانگيز است؛  از سوي ديگر اما، مندرجات آن، چنانچه تذكار يافت، بسيار روشن، جالب و قابل تاُمل.  برمبناي مندرجات همين نامه است كه مي توان هويت سياسي فردي و گروهي فرهنگيان مزبور را نيز شناسايي كرد:

پرچمي ها و خلقي هاي شناخته شده كه براي راديوي بي. بي. سي كار مي نمايند؛  چهره هاي ديگر خلقي و پرچمي خارج از اين بنگاه تبليغ امپرياليستي، و همچنان افرادي كه زماني در « شوراي دموكراسي براي افغانستان » فعاليت داشته و اينك به كمك و همسويي همان گردانندگان بي. بي. سي، در مصاحبه ها و برنامه هاي هميشگي، با القاب دهن پركن اهدايي توسط همان خلقي ها و پرچمي هاي آنچناني ( ! ) ـ سياست شناس، اهل نظر، حقوقدان، مطلع از اوضاع افغانستان … ـ تبارز مي نمايند؛ همچنان عده اي از روشنفكراني كه زماني خودشان را « آزاديبخش » مي ناميدند، و اينك اما، سر و كله شان از سفارت امريكا در كابل، در ملاقات هاي برخي روشنفكران آنچناني، با زلمي خليل زاد سفير و نماينده خاص جورج. دبليو. بوش نمايان ميگردد!!! …

آري، مندرجات نامه سرگشاده در واقع نمايندگي از هويت سياسي همين قماش فرهنگيان روشنفكر مي نمايد كه براي دولت دست نشانده كابل و اربابان امپرياليستش هم، ناشناخته نبايد باشند.  اينكه نامه سرگشاده عملا توسط همين ها انتشار يافته باشد يا خير، اما محتواي آن، با ديدگاه ها و مواضع اعلام شده ايشان از طريق امواج بي. بي. سي بطور مثال، كاملا مطابقت مي يابد، كه نمي شود در آن شك نمود.

باري، اگر تملق و چاپلوسي اين « جمع فرهنگي و روشنفكر » در قبال رئيس جمهور منتخب و محبوب شان مسئله ايست مربوط به خصايل و سجاياي نفرت برانگيز فردي شان، ولي مواضع سياسي حسابگرانه شان در اين نامه پيرامون مسايل جامعه و سرنوشت مردم، امري خواهد بود متعلق به همگان كه نمي شود آنرا بدون بررسي و پاسخ گذاشت.

آنها در اين نامه، از « انتخابات » 9 اكتوبر بمثابه يك رويداد بزرگ تاريخي صحبت مي نمايند!

مشاركت مردم در اين « انتخابات » را گواه تاريخي انكار ناپذير در اثبات پختگي سياسي شان قلمداد مي نمايند!

همين مشاركت تاريخي را همچنان برهاني انكار ناپذير بر وجود اعتماد متقابل ميان مردم و دولتمردان كابل ميدانند!

آنها از مشروعيت دموكراتيك زعيم منتخب مردم ياد مي نمايند كه بر پايه آن، اينك دستش در اتخاذ هر تصميمي گويا باز ميباشد!

آنها از روزگار شكست ايدئولوژي هاي بزرگ و دوران گذار ياد مي نمايند!

آري، آنها براي جلب توجه « زعيم منتخب خويش » و عنايت اربابان امپرياليست شان، بي ارتباط و با ارتباط به زمين و آسمان تاخته، گهي اندرز ميدهند و زماني هم هوشدار! و…

در واقع، همه اين به ميخ زدن ها و به نعل كوبيدن ها، فقط يك هدف اساسي را دنبال مي نمايند و آن عبارت از ضرورت  فراموش نشدن همين       « فرهنگيان روشنفكر » توسط « زعيم منتخب و محبوب » و اربابان امپرياليست ميباشد كه مي بايست در تيم هاي كاري صاحب نظر، مدير و مدبر جذب شده، تا بدينوسيله، برخلاف تجربه سه سال گذشته، صف اصلاح و اعتدال در سياست رسمي دولت كابل تبلور يابد!!!

دقيقا در همين نكته اخير در نامه سرگشاده  است كه تمام مكنونات قلبي و غايت اصلي « جمع فرهنگيان و روشنفكران » مورد نظر، مضمر ميباشد!

همه ايماآت، تلويحات و روده درازي هاي ديگري كه نامه سرگشاده بدان تزيين يافته، طوريكه خود « فرهنگيان روشنفكر » هم بدان باور ندارند، به همين هدف اساسي بايست خدمت نمايند!  اين نكته و همه مسايل ديگري را كه در بالا بدان اشاره رفت، مي كوشيم در اينجا مشخصتر، و تا جاييكه چارچوب اين يادداشت اجازه دهد، به تفصيل بررسي نماييم.

در اين بررسي، موضوع محوري نامه سرگشاده « فرهنگيان روشنفكر » را ابتدا  از نظر تئوريك قدري شگافته و سپس بر زمينه چنين تمهيدي، وارد  عمده ترين نظرات و مواضع اعلام شده در خصوص « انتخابات » 9 اكتوبر و غايت اساسي شان از آن،  خواهيم شد.

متدولوژي برگزيده اين بررسي، عبارت از حركت از معلوم به مجهول ميباشد؛ با گزينش همين متدولوژي است كه ابتدا ـ آنجاييكه ايجاب نمايد ـ نگاهي مختصر به پراتيك موضوعات عنوان شده در نامه سرگشاده، در خود جوامع قانونمند و دموكراتيك غربي كه زادگاه ارزش ها، مفاهيم و مقولات مثل انتخابات، دموكراسي، آزادي، راُي مردم و مشروعيت دموكراتيك … ميباشند، افگنده و سپس به بررسي همين مسئله در اولين تجربه « انتخابات » در شرايط افغانستان عقب نگهداشته شده، ويران و اشغالي مي پردازيم؛  يعني با بررسي پراتيك دموكراسي و ضوابط اساسي آن به استناد واقعيت هاي عيني، زنده و ملموس است كه امكانات و احتمالات آنرا در شرايطي ويژه مثل افغانستان، مي توان قياس نمود كه در بهترين حالت، مي خواهيم از آن، مجازا با مفاهيمي، نارس، نامشخص و نامطمئن افاده نماييم؛  چه هرگاه تجربه عملي دموكراسي، و مفاهيم و مكانيسم هايي مثل انتخابات، مشروعيت دموكراتيك، باز بودن دست يك رئيس جمهور منتخب در اتخاذ تصاميم، پختگي سياسي … ـ آنچه نامه سرگشاده از آن صحبت مي نمايد ـ  در خود شرايط جوامع مدني و دموكراتيك غرب، بحث برانگيز باشد، عينيت همين پديده ها را در شرايط افغانستان غبر دموكراتيك، ويران و اشغالي… به سادگي مي توان قياس نموده و برآن قضاوت كرد.

 

انتخابات در شرايط اشغال نظامي!

البته هدف از برگزاري « انتخابات » در افغانستان بدست امپرياليست ها، بگونه خود مسئله تجاوز و اشغال امپرياليستي بويژه براي كسانيكه به ماهيت امپرياليسم بمثابه يك سيستم گنديده استثمارگر، تجاوزكار و توسعه طلب وقوف دارند، بخوبي روشن و هويدا ميباشد؛  انتخابات امپرياليستي براي اينان، عنصريست از يك استراتژي كلي كه اساسا در اينجا، به اهداف سلطه جويانه و هژموني طلبي هاي منطقه اي امپرياليستي خدمت مي نمايد.

اما امپرياليست ها و مرتجعين خادم شان، بيشتر بر كمبود آگاهي سياسي، توهمات و ناگزيري هاي كتله هاي عظيم مردم حساب باز نموده و با توسل به بازي هاي فريبنده انتخاباتي اهداف حقيقي شان را در هاله اي از ابهام دموكراسي مآبانه و گرم ساختن بازار ديگر اميد ها و توقعات كذايي براي توده هاي رنج كشيده و مستمند، آنها را بازهم فريب ميدهند!

آنانيكه « انتخابات » افغانستان، دست كاري ها و تبليغات عوامفريبانه امپرياليست هاي اشغالگر در اين زمينه را ، چه در مرحله تدارك، چه در جريان « مبارزات انتخاباتي » و چه بلافاصله در مرحله بعد از « انتخابات » ، با  ژرف نگري و امعان دنبال نموده اند، صحت گفته هاي بالا را به آساني تصديق مي نمايند.

تمامي تلاش هاي نيرو هاي اشغالگر تحت زعامت اضلاع متحده امريكا كه از نظر سياسي، آشكارا توسط سفارت آن در كابل نمايندگي مي شد؛ تمامي مساعي موسسات و نهاد هاي خادم امپرياليست ها مثل سازمان ملل اتحاديه اروپا، ناتو، آژانس هاي تبليغ ايدئولوژيك امپرياليستي بويژه راديو هاييكه به فارسي و پشتو برنامه پخش مي نمايند، مثل بي. بي. سي، صداي امريكا، راديوي آزادي، صداي آزادي، صداي آلمان … و بلاخره تلاش هاي مرتجعين بر سراقتدار در كابل، بر اين نكته تكيه مي نمود تا با توسل به اعمال فشار و ديگر وسايل تفتين، تحميق و توطئه، مردم را به پاي صندوق هاي راُي بكشانند.  همه اين تلاش ها كه بنا به اظهارات خودشان ميليون دالر هم هزينه برداشت، رويهمرفته دو هدف اساسي سياسي را نشانه مي گرفت:

اول اينكه امپرياليست هاي اشغالگر، با راه اندازي يك انتخابات صوري، مي خواستند كه تجاوز شان به افغانستان و اشغال كشور را بمثابه گامي انسان دوستانه و مترقي در جهت تاُمين صلح، آزادي و استقرار دموكراسي كه انتخابات مظهر آن باشد، تثبيت نمايند!

چه با تمسك به همين بهانه ها و توجيهات عوامفريب بود كه تجاوز به افغانستان و سقوط قهري رژيم ضد بشري طالبان ، كه دست ساخته و متحد ديروزي خودشان شمرده مي شد، البته زير نام جنگ « ضد تروريستي » عملي گرديد

آنها با راه اندازي يك انتخابات نمايشي، مي خواستند به جهانيان بقبولانند كه لشكر كشي امپرياليستي و اشغال كشور هاي غير را، به هر اندازه ايكه ويران كننده و دردناك هم باشد، نبايد هميشه و در تحت هر شرايطي، بمثابه يك عمل تجاوزكارانه و نافي تمامي موازين شناخته شده توسط بشريت مترقي و صلحدوست تلقي نمود؛  ماحصل هر تجاوز رهزنانه فاشيستي، چنانچه تاُمين امنيت امپرياليستي و استقرار دموكراسي مورد طلب آن باشد، نهايتا معياري خواهد بود تعيين كننده براي سنجش و قضاوت بر آن،  چون بلاخره اين هدف است كه وسيله را توجيه مي نمايد!!!

آري،  با راه اندازي شعبده بازي هاي انتخاباتي در افغانستان بمثابه يك روپوش ايدئولوژيكي است كه اشغالگران امپرياليست، مذبوحانه تلاش مي نمايند تا نه تنها تجاوز عريان فاشيستي و اشغال دو كشور افغانستان و عراق را توجيه نمايند، بلكه از اين تجربه هم، تا جاييكه مقدور باشد، با خدعه و تحميق ايدئولوژيك، مدل سازي نموده و آنرا همچنان با تكيه بر چنگ و دندان هاي نظامي ، در كشور هاي منطقه و ديگر مناطق دنيا، اشاعه بخشند؛ يعني تجاوز و اشغال آميخته با سرخاب « دموكراسي امپرياليستي »  سرآغازي بايد گردد براي كشور گشايي و هژموني طلبي امپرياليستي در قرن جاري!

دوم اينكه با راه اندازي نمايش مسخره « انتخابات » ، مي خواستند به جهانيان تلقين نمايند كه اين گويا خود مردم افغانستان هستند كه با رفتن بپاي صندوق هاي راُي، رژيم سياسي مورد نظر و رهبري شايسته خود شان را انتخاب مي نمايند!!!

آنها با راه اندازي « انتخابات » ، مي خواستند از حامد كرزي كه همانند اسلاف انگليسي و روسي اش، بعنوان شاه شجاع امريكايي وارد تاريخ گرديده است، برخلاف، يك چهره شايسته سياسي، منتخب مردم و داراي يك مشروعيت دموكراتيك بتراشند، نه دلقكي كه بمدد قشون هاي تا بدندان مسلح امپرياليستي و به يمن اشغال كشور، تاجپوشي و بر اريكه قدرت سياسي نصب گرديده است!!!

آنها با برگزاري « انتخابات » بمثابه ركني از اركان دموكراسي، بلاخره مي خواستند اين ذهنيت را در همه جا اشاعه بخشند كه مردم افغانستان، با رفتن به پاي صندوق هاي راُي ، گويا تعيين سرنوشت نموده و بدينسان پختگي سياسي خويش را عملا آشكار و مبرهن ساخته اند!!!

باري ، همين پيام بود كه امپرياليست هاي اشغالگر، موسسات و نهاد هاي خادم امپرياليسم، آژانس هاي تبليغ ايدئولوژيك امپرياليستي و بلاخره ارتجاع بر سراقتدار در كابل، مي خواستند آنرا بر زمينه « انتخابات » 9 اكتوبر و امواج صادره از آن، و با تكيه بر تمامي وسايل و ابزار هاي تبليغ و ترويج ايدئولوژيكي، به سمع جهانيان برسانند!

بازتاب اين پيام  ، طوريكه ميدانيم، البته گوناگون است؛  اما انعكاس آن، بويژه در ذهن و عمل « جمعي از فرهنگيان روشنفكر افغانستان » چنانچه انتظار مي رفت، بيش از همه جا عميق، چشمگير و در نتيجه مستلزم غور و بررسي ميباشد؛  نوشته حاضر به همين مهم ، اختصاص يافته است. 

 

پيام امپرياليستي و آخذه هاي « فرهنگي »

راست است كه روشنفكران و فرهنگيان بطور كلي، حساس ترين قشر اجتماعي هر جامعه ميباشند؛  سال ها آموزش و پرورش در موسسات تعليمي از مدرسه تا دانشگاه و ديگر بنياد هاي فراهم آوري دانش، فرهنگ و آگاهي عمومي، دوري نسبي از اشتغال فعال در روند توليد اجتماعي … و بلاخره تن دادن به كار ممتد فكري كه امكان آموزش علمي را فزون تر ميسازد، همه و همه عواملي ميباشند موثر در تكوين روحيه حساس قشر روشنفكران.

بر پايه همين عوامل و موقعيت ويژه اجتماعي ميباشد كه اصطلاح « فرهنگيان » يك جامعه هم، اساسا و در مقام اول، به قشر روشنفكر آن اطلاق ميگردد؛  متناسب با همين ويژگي هاي قشر اجتماعي روشنفكران در جامعه است كه « آخذه فرهنگي » يا به سياق ديگر، كنش ها و واكنش هاي اين قشر در قبال رويداد هاي سياسي، اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي به نسبت ديگر لايه ها ، اقشار و طبقات زحمتكش جامعه، سريعتر و فعال تر متبارز ميگردند، به نحويكه آنتن هاي قشر روشنفكران، سير حركي تحولات اجتماعي و درجه كندي و شتاب شان در يك برهه مشخص زماني را ، به گونه شاخك ها يا بار هاي الكتروني، نه تنها به روشني بازتاب ميدارند، كه خود شان هم بموازات همان متغيرات اجتماعي، به سرعت دستخوش تحول ميگردند.

ناپايداري و سياليت مواضع و ديدگاه هاي اين قشر اجتماعي، از نظر اقتصادي به خصلت خرده مالكيت بورژوايي آن بستگي دارد، زيرا ايده آل ارتقا به يك موقعيت اجتماعي والا در تركيب طبقاتي جامعه، تقلا ها و تكاپوي هميشگي اين قشر را ، با موانعي مواجه ميسازد كه از جهتي ريشه در محدوديت هاي ذاتي همان پايه اقتصادي خرده مالكيت آن دارند. از اينجاست كه كنش ها و واكنش ها و سمتگيري هاي عملي فرهنگيان روشنفكر، به تناسب فروكش يا اعتلاي مبارزه طبقاتي در هر دوره اي در نوسان اند؛  اين يك خصلت كلي، و جنبه عام پديده ميباشد.

خصلت ويژه و جنبه خاص قشر اجتماعي روشنفكران اما، بيشتر در مقاطعي تبلور مي يابد كه جامعه هم، بنا به تشديد حدت تضاد هاي دروني خود، دچار بحران است.  اينجاست كه تمايزات اساسي و صف بندي هاي درون اين قشر اجتماعي، در طيف هايي چند بظهور رسيده و آشكارا خودنمايي ميكنند:

آن بخش هايي از روشنفكران كه به قوانين عيني تكامل اجتماعي باور دارند، برون رفت از بحران ، و غلبه بر معضلات سياسي اجتماعي در جامعه را منوط به حل بنيادين تضاد هاي دروني ميدانند؛  نگرش علمي راديكال و پراتيك متناسب بدان، آنها را به سمت نيروهاي محركه تحول اجتماعي كه همانا توده هاي زحمتكش مردم و منافع شان ميباشد مي كشاند، كه در شرايط ويژه كنوني افغانستان، بنيان هاي فكري ترقيخواهانه و مواضع عملي اين قشر روشنفكران، در تئوري و عمل مبارزه آزاديبخش ملي تمثيل مي يابند كه بر پرچم آن، خواست بلا انصراف استقلال و آزادي ملي ، دموكراسي مردمي و عدالت اجتماعي نگاشته شده است.

در تقابل با همه اين خواسته هاي حياتي و سرنوشت ساز است كه بخش ديگر روشنفكران، يعني قشر روشنفكر ارتجاعي سنگر آرايي مي نمايد؛  ايده آل ها و مواضع عملي اينان هم، بنا به خاستگاه اجتماعي و ديگر تعلقات سياسي، اقتصادي و فرهنگي عقبگرايانه شكل ميگيرند.  اين بخش روشنفكران، در هر موقعيتي، همچنان راديكال و بطور نسبتا پايدار، كلا بمثابه نمايندگان فكري ارتجاع عمل نموده و به همبن كتگوري هم تعلق مييابند.

بخش ديگر قشر روشنفكران ـ بخش مورد نظر اين نوشته ـ را طيفي نمايندگي مي نمايد كه به ليبرال مسمي ميگردد؛ اين طيف در تخالف با مواضع و گرايشات بنيادين دو بخش متذكره بالا، اساسا به هيچ بينش، ايده آل و قانونمندي متعارف اجتماعي بشكل دوامدار، باور ندارد.  اين طيف در ميان ساير اقشار، لايه ها و طبقات اجتماعي، پيوسته در جولان بوده و مواضع عملي آن، بتاُسي از اميال و گرايشات مصلحت جويانه در هر موقعيتي شكل ميگيرند.

پيروي از مصلحت آني شخصي آن جاذبه مقناطيسي ايست كه اين طيف هميشه سرگردان را از بي نهايت تا بي نهايت extreme  to extreme  مي كشاند!  پراگماتيسم بنابرين، يگانه بينش فلسفي ميباشد كه مي تواند به تقريب، خصلت گنديده اين روشنفكر فاقد همه چيز راتبيين، و عملش را هدايت نمايد، چه اين طيف بجز خود و منافع خودش، به هيچ چيز ديگري نيانديشيده و دلبستگي ندارد؛  برخورد به واقعيت عيني و درك حقيقت براي اين طيف، هماره با اين محك بررسي و آزمايش ميگردد كه منفعت خودم در كجاست؛ و سهم خودم از آن به چه پيمانه ايست!

باري، آخذه فرهنگي اين طيف روشنفكران، چنانچه ملاحظه ميگردد، بموجب همبن لاقيدي كه خصلت ويژه آنرا بازگو مي نمايد، حساس تر، سريعتر و فعال تر از مابقي فرهنگيان روشنفكر ميباشد؛  نمود بارز و برجسته حساسيت شاخك هاي فرهنگي اين طيف روشنفكران در شرايط كنوني، در جذب پيام امپرياليستي و در تمثيل عملي آن ، تجسم مييابد.

در واقع بررسي حساسيت آخذه فرهنگي اين طيف روشنفكر در دريافت همين پيام است كه موضوع نوشته حاضر را تشكيل ميدهد؛  اين بررسي   ـ چنانچه در همان آغاز تذكار يافت ـ به نامه سرگشاده اينان استناد دارد كه اخيرا بنام « جمعي از فرهنگيان و روشنفكران افغانستان » به آدرس      « رئيس جمهور منتخب شان » انتشار يافته است.  پس بر محوري ترين نكات همين نامه كه در واقع، غير از اشاعه همان  پيام امپرياليستي  بر زمينه موج هاي صادره از « انتخابات » افغانستان ، چيز ديگري نميباشد، اندكي مكث نماييم.  براي اين منظور لازم مي نمايد تا از خود مقوله ، يعني از انتخابات بعنوان يك مكانيسم سياسي و يك اصل اساسي جهت استقرار دموكراسي بوجه عام آغاز كرد.

 

اسطوره انتخابات

 

 مقام تاريخي

مقوله انتخابات و نقش آن بعنوان يك مكانيسم سياسي جهت نيل به دموكراسي، به گونه هر پديده اجتماعي زاييده شرايط و مناسبات ويژه اجتماعي در يك مقطع مشخصي از تاريخ ميباشد؛  در اين مفهوم ، انتخابات پديده ايست تاريخي كه با ظهور شيوه توليد سرمايه داري و تسلط آن بمثابه يك نظام اقتصادي ملازمت مييابد.

در قلمرو سلطه و حاكميت نظام هاي ماقبل سرمايه داري، جاييكه ارزش انسان بعنوان برده داران، اشراف، فئودالان … و به همين سان بردگان، سرف ها، رعايا … اساسا به جايگاه شان در روند توليد اجتماعي و مناسبات برخاسته از آن، استناد دارد، فرديت يا بعبارت ديگر، شخصيت فرد انساني بمفهومي كه بعد ها رواج مييابد، فاقد يك مبناي عيني ـ حقوقي، سياسي و اجتماعي ميباشد.

در اينجا فرد انسان، يعني اكثريت افراد جامعه، آنانيكه قاعده گسترده يك هرم اجتماعي را ميسازند، قبل از همه، ابزاري هستند براي توليد و نه بيش؛  رضا خدايان، اراده و منافع صاحبان افزار ها ، با هر پويه ماوراي طبيعي چه مذهبي و چه اجتماعي، بازتاب هستي دهنده شخصيت فرد انسان و تجلي اراده وي ميباشد.  اختيار و انتخاب در اينجا، به هيچ معياري عينيت ندارد؛  مقوله ازادي فرد همانگونه نامفهوم است كه خود فرد آزاد. در گستره يك مطلقيت اجتماعي مذهبي در سر تا سر يك دوران ممتد تاريخي است كه تمامي ارزش هاي سياسي، اجتماعي و فرهنگي انسان، به همين وتيره قابل فهم ميباشند!

با پيشرفت جامعه در روند تكامل تاريخي، و بطور مشخص با جوانه زدن، رشد و گسترش مناسبات توليدي سرمايه دارانه است كه ديدگاه جامعه به انسان فرد، و به همبن منوال از خود بيگانگي فرد با محيطي كه وي را احاطه نموده است، شروع به دگرگوني مي نمايد.

پيدايش كالا و نقش محوري آن در متن يك مناسبات اجتماعي توليدي نوين، شاخصي ميگردد براي تبيين تضاد هاي جامعه و نظام ارزشي حاكم برآن؛  تحقق ارزش كالا ، يعني فروش آن در بازار كه هدف توليد سرمايه دارانه است، شرط اجتناب ناپذير مبادله با ارزش هاي مساوي را ايجاب مي نمايد.  بنابرين مبادله برابر بعنوان يكي از اهرم هاي اصلي توليد سرمايه داري، پايه اقتصادي مفهوم برابري در حوزه هاي مختلف شعور اجتماعي ميگردد؛  يعني بر همين پايه است كه كليت روبناي سياسي ايدئولوژيك جامعه، در قالب نهاد هاي معين سياسي، حقوقي، اجتماعي و فرهنگي پي ريزي ميگردد.  فرديت انسان و اصالت وي زاده همين مناسبات است. 

هويت انساني پيش از همه، معرف اصالت فرد انسان پذيرفته ميشود؛  شاخص اين اصالت عمدتا در حوزه حقوق، همانا برابري افراد انساني، بقطع نظر از موقعيت اجتماعي، تعلق خانوادگي، مذهبي، قومي، نژادي و … ميگردد.

نمود عملي اين اصالت در مفهوم برابري افراد انساني، در ظهور هويت نوين اجتماعي فرد متجسم ميگردد؛  اينجاست كه فرد انسان بمثابه يك شهروند  آزاد ، جانشين انسان برده، سرف و رعيت ميشود. فرد شهروند برخلاف اسلاف خود، رسما  بموجب قانون، عضو متساوي الحقوق جامعه تعريف ميگردد كه حدود و ثغور آنرا ، ضابطه هاي همگاني حقوقي، سياسي، اجتماعي و فرهنگي كه ظاهرا براي تمامي اعضاي جامعه يكسان ميباشند، معين مي سازند؛

همين هويت نوين فرد بمثابه عضو جامعه، يعني شهروند آزاد و متساوي الحقوق است كه در شعار جاودانه آزادي، برابري و برادري كه بر تارك يك انقلاب عظيم اجتماعي مي درخشد، تبلور يافته و كنون هم، روح ميثاق جهاني حقوق بشر بدان استناد دارد.

موقعيت همين شهروند آزاد در حوزه حقوق سياسي، بطور مثال در حق وي براي استفاده عملي از فرصت هاي همگاني براي دخالت در سرنوشت سياسي جامعه و نظام سياسي حاكم بر آن ، بازتاب مييابد؛  اين حق، همان حق همگاني راُي براي انتخاب و حق انتخاب شدن است.  نظامي كه از اينطريق رويكار ميآيد، از آنجاييكه همه شهروندان، در تعيين و انتخاب آن آزادانه شركت جسته و دخالت نموده اند، نظاميست منتخب كه خواست و اراده آزاد مردم را تمثيل مينمايد.  پس اين نظام، نظاميست مردم سالار و دموكراتيك؛  اينجاست كه انتخابات در تئوري، بمثابه يك مكانيسم عملي براي گزينش نظام سياسي، و يك اصل بنيادين براي استقرار دموكراسي بورژوايي،  مقام تاريخي مي يابد.

انتخابات در اينجا، گاميست كه در تئوري ، تكاپوي آزادانه بشريت پيشرو و مترقي را از طريق مشاركت عملي آگاهانه توده هاي آزاد مردم در تعيين سرنوشت سياسي خويش، بيان مي دارد.  اين نقش پيشرو، نسبي و مشروط  انتخابات ،  متعلق به يك شرايط مشخص تاريخي است؛ 

با تغيير اوضاع و شرايط اقتصادي، سياسي و اجتماعي حاكم بر جامعه و تشديد حدت تضاد هاي طبقاتي، تناقضات داتي نظام دموكراسي هم،  در تئوري و در عمل ، هر آن  عريان تر گرديده و براين مبنا ، امكانات و فرصت هاي عملي براي انتخاب آزاد و شركت آزادانه در انتخابات هم ، بيش از پيش محدود تر ميگردد.  با چشمداشت قانونمندي همين تحول است كه پراتيك انتخابات را در واقعيت عيني بايد بررسي كرد؛  و اين مطلبيست كه در پايين بدان مي پردازيم.

 

انتخابات در واقعيت عيني

از شرح قبلي چنين نتيجه گيري مي نماييم كه يكي از مميزات دموكراسي در مفهوم حاكميت مردم سالار يا هر تعبيري كه از آن ارائه نمايند، همانا اصل انتخابي بودن آن حاكميت ميباشد.  با كاربرد عملي همين مكانيسم است كه يك حاكميت دموكراتيك، نه تنها در عمل متحقق ميگردد، كه مشروعيت اجتماعي هم پيدا مي نمايد؛  بدون انتخابات، استقرار دموكراسي يا حاكميت مردم سالار، به ساختماني شباهت مييابد رؤيايي و معلق در هوا !

انتخابات در اينجا شرطيست عام و متعلق به اوضاع و شرايط متعارف در يك جامعه قانونمند مدني كه دموكراسي در آن نهادينه شده است؛  به عبارت ديگر، مكانيسم انتخابات در اينجا، ابزاريست ضروري كه دموكراسي بورژوايي اساسا بدان تشخص مييابد.

تحول اجتماعي اما در مسيري كه منافع اقشار و لايه هاي تحتاني و محروم جامعه را در محراق خود داشته باشد، مستلزم يك قانونمندي علمي و يك مكانيسم عملي ديگر غير از انتخابات ميباشد:

در شرايط بحراني، زمانيكه چرخ حركت پيشرونده جامعه دچار بن بست ميباشد؛ زمانيكه تنش هاي اجتماعي برخاسته  از حدت تضاد هاي دروني جامعه، سراسر زندگي را فراگرفته و خشم و طغيان توده هاي مردم، بسان توفاني خروشنده، نه تنها حاكميت سياسي بر سر اقتدار، كه كليت نظام اقتصادي ـ اجتماعي با همه نرم ها و نهاد هاي سياسي، حقوقي، فرهنگي… موجود را به چالش طلبيده است، در چنين اوضاع انفجاري، برافراشتن شعار انتخابات بمثابه ابزاري براي استقرار حاكميت مردم سالار، بيشتر به هذيان هاي بيماران رواني شباهت مي يابد، تا التزام به اصول و قواعد بازي متعارف دموكراسي!  چه اراده عمومي در اينجا، به بهترين وجه اي، با يك انقلاب اجتماعي تداعي ميگردد كه اينك عملا در دستور كار تاريخ قرار گرفته است. قهر انقلابي و امواج توفنده و متلاطم قيام عمومي سازمانيافته است كه اينك تجلي راستين آرمان و مظهر اراده و انتخاب توده هاي مردم و سنگ بناي اعمار ساختمان يك حاكميت واقعي مردم سالار ميباشد، نه رفتن به پاي صندوق هاي راُي؛  و اين هم، درسي است كه قانونمندي تكامل اجتماعي و تجربه پربار تاريخ، عملا به ما مي آموزد.  امري كه دموكراسي مردمي بنوبه خود، بدان تشخص مييابد.

همينجا مجددا بايد قيد نمود كه دموكراسي مردمي هم، نمي تواند در همه احوال، از توسل به مكانيسم انتخابات، بي نياز باشد، زيرا انتخابات بطور عام، چنانچه ملاحظه نموديم، ابزاريست اساسي براي استقرار يك حاكميت سياسي مردم سالار و يكي از اصول بنيادين آن؛  در همين مفهوم عام است كه نوشته كنوني هم، از « انتخابات » سخن مي گويد.

اهميت انتخابات بمثابه يك ابزار اساسي براي دستيابي به دموكراسي و استقرار آن، البته نه در جاذبه لغوي، نه در استنباط حقوقي و اخلاقي، و نه هم در كاربرد تاكتيكي اين مقوله ميباشد، بلكه اهميت انتخابات بمثابه مكانيسمي سياسي، قبل از همه، به پيش شرط ها و ضوابطي چند در سرتا سر يك پروسه سياسي اجتماعي، عميقا بستگي دارد، به نحويكه نقض هر يك از آن پيششرط ها و ضابطه ها، نقض مفهوم « انتخابات » ، نقض موثريت عملي آن و بلاخره نقض مشروعيت حاكميت سياسي منتخب، معني خواهد داد. 

همه آن پيششرط ها و ضابطه هاي انتخابي، اجمالا با عبارت انتخابات آزاد، مستقيم، سري و همگاني تداعي ميگردند.

با تاُمين و تضمين عملي همه همين ضوابط حقوقي سياسي است كه اراده  « آزاد » مردم با رفتن بپاي صندوق هاي راُي گويا تحقق يافته ، طوريكه حاكميت سياسي منتخب شان، تبلور گوياي آن ميگردد؛  بر چنين زمينه اي ميباشد كه اين حاكميت سياسي منتخب هم، گويا مشروعيت دموكراتيك مييابد.

با اين وجود، اذعان بايد داشت كه اين پيششرط ها و ضوابط انتخابي كه اصول و منطق دموكراسي بورژوايي بدان استناد مينمايند، با واقعيت عيني اصلا مطابقت نداشته و نمي توانند هم داشته باشند؛ 

انتخابات آزاد كه مفهوم آزادي در انتخاب و بيان آزادانه اراده و اختيار فرد و يك جماعت را تداعي نمايد، در شرايط جامعه طبقاتي كه اساسا با عدم تساوي در فرصت ها و امكانات در تمامي ابعاد زندگي فردي و اجتماعي، يعني با نابرابري، بيعدالتي، محروميت و در يك كلام، با استثمار فرد از فرد تشخص مييابد، يك عبارت پوچ بورژوايي است، زيرا ماداميكه اسارت، انقياد، فرودستي، محروميت و بدبختي يك فرد، يك جماعت، يك طبقه و يك ملت ، شرط انصراف ناپذير برتري، سلطه، عظمت، آسايش، رفاه و  « آزادي »  ديگري باشد، انتخاب آزاد يا آزادي انتخاب، يك مفهوم انتزاعي اوهام آفرين و فاقد مبناي عملي بيش نخواهد بود.

پس مقوله « انتخابات » بگونه هر پديده ديگر اجتماعي، در شرايط جامعه طبقاتي، مفهومي ميباشد نسبي، مشروط و در خدمت مناسبات حاكم بر آن؛  توسل به انتخابات در تحت چنين شرايطي، رويهمرفته وسيله ايست اساسي بدست زورمندان حاكم كه از آن ، براي تحميق توده ها و            « جاودانه » ساختن سلطه و حاكميت جابرانه طبقاتي شان، سود مي برند!

اگر پراتيك انتخابات در واقعيت عيني يك جامعه مدني، دموكراتيك و به تعبيري « آزاد » غربي، يعني جاييكه اصول و ارزش هاي دموكراسي درآن، نهادينه ميباشند، مملو از تناقضات ذاتي و محدوديت هاي عملي جدي ميباشد، برگزاري و پيشبرد اين پروسه و اشاعه آن زير نام انتخابات آزاد ، در شرايط افغانستان نيمه فئودالي ـ نيمه مستعمره و مستعمره، يا به بيان ساده، در يك جامعه عقب نگهداشته شده، غير دموكراتيك، بحران زده، ويران و تحت انقياد امپرياليست هاي اشغالگر، مطلقا اراده گرايانه، عوامفريبانه، بي مفهوم و فاقد هرگونه موضوعيت علمي و مشروعيت عملي ميباشد.

سخن زدن از انتخابات و آنهم آزاد در اينجا بنابرين، چيزي بيش از يك افسانه بچگانه، يك دروغ محض و يك تبليغ پوچ و ناروا نمي باشد؛  و اين يكي از ويژگي هاي دموكراسي امپرياليستي در كشور هاي تحت سلطه مستقيم، يعني اشغال شده بدست امپرياليست ها ميباشد.  اين مطلبيست كه بررسي آنرا در روشنايي چارچوب تئوريك ارائه شده و عام، زير عنوان  انتخابات افغانستان ـ عصايي سحرانگيز!  و آنهم با استناد عملي و مستقيم به نامه سرگشاده « جمعي فرهنگي روشنفكر » مورد نظر در اين نوشته، به ناچار به شماره آينده « قطب نما » موكول نماييم.

                     

انتخابات افغانستان ــ عصایی سحرانگیز!

 

تذکر:

در بخش نخست این مقال که قبل از تشکیل کابینه دولت کابل نگارش یافته است، هدف اصلی از نامه سرگشاده "فرهنگیان روشنفکر" همانا آرزوی مشارکت در دولت دست نشانده کرزی قلمداد شده بود؛  این پیشگویی به زودی یعنی با اعلام کابینه کرزی، صحت خودش را به اثبات رسانید، طوریکه کسانی از جمع همین "فرهنگیان روشنفکر" اینک در بالاترین ارگان قدرت دولتی ــ در کابینه و پست مشاور کرزی ــ  ایفای وظیفه می نمایند. همقماشان دیگر همین "فرهنگیان"، بعنوان نیروی ذخیره در لیست انتظار میباشند، که احتمالا تا زمان فراخوانی شان به کابل، عجالتا "وظایفی" را در خارج از کشور عهده دار خواهند گردید؛ گذشت زمان، دیر یا زود این مسئله را هم روشن میسازد!

انصافا باید گفت که افرادی از "شورای دموکراسی برای افغانستان"، نه نامه سرگشاده را که عضو سابق شان یکی از نویسندگان آن میباشد، تأیید می نمایند، و نه همکاری وی با دولت کابل در مقام مشاور کرزی را!؛ آنها خودشان را از همسویی با همکار سابق و نامه سرگشاده  مبرا میدانند.

 

انتخابات افغانستان ــ عصایی سحرانگیز!

بخش اول اين مقال، چنانچه ملاحظه نموديم مقوله « انتخابات » را بمثابه يك مكانيسم اساسي براي استقرار دموكراسي، از زواياي گوناگوني مورد غور و مداقه قرار مي داد. ارزيابي ما در آنجا ، بيشتر داراي يك جنبه عام تئوريك بود كه مفهوم انتخابات  و مقام تاريخي اش را در روند تكامل تاريخي ، بر محور تحليل از بنيان هاي اقتصادي ، با تبارزات گوناگون در حوزه هاي ديگر شعور اجتماعي بطور مثال حقوقي ، سياسي ، فرهنگي… مختصرا به بحث ميگرفت .

تبيين ما از خصلت نسبي ، محدود و مشروط اين پديده از نظر تئوريك، به كاركرد عملي اين مكانيسم در شرايط متحول اجتماعي تاريخي استناد داشت كه اين مسئله ، رويهمرفته تناقض ذاتي ميان تئوري و پراتيك « انتخابات » در واقعيت عيني جوامع مدني و دموكراتيك غرب را برملا مي ساخت.

به همين سان ملاحظه نموديم كه اين مرز مخدوش ميان تئوري و عمل انتخابي اما، چنانچه عرصه كارزار پديده را ، جوامع غير دموكراتيك و بويژه تحت سلطه مستقيم امپرياليسم قبول نماييم، بگونه اي عميق و عبور ناپذير ميگردد كه مقوله « انتخابات » هم در نتيجه، از مضمون اصلي خود تهي گرديده و عملا با مقوله « انتصابات » مرادف و معادل ميگردد،  يعني تضاد و تمايز جوهري ميان دو مقوله « انتخاب » و « انتصاب » در واقعيت عيني همچو كشور هايي ، در چارچوب دموكراسي امپرياليستي ، به نحوي اراده گرايانه منتفي شده كه در نتيجه، انتخاب عبارت از انتصاب ، و انتصاب هم انتخاب ميگردد!

متبارزترين نمونه هاي عملي اين درهم آميختگي در مفاهيم را همانا پيشبرد پروسه « انتخابات » در دو كشور اشغال شده توسط امپرياليسم ، يعني در افغانستان و عراق اشغالي تشكيل ميدهد، طوريكه افراد و رژيم هاي دست نشانده را در اين دو كشور، منتخب مردم، و اراده مستقيم خود امپرياليست ها را هم، انتخابات آزاد و دموكراتيك ميدانند!!!

« انتخابات » انجام شده در اين دو كشور اشغالي كه مجريان اصلي آن هم  در سرتاسر پروسه ــ از تدارك و سازماندهي تا اجراي عملي ــ  خود امپرياليست ها و نهاد هاي بين المللي خادم ايشان مثل سازمان ملل بودند ، از ويژگي هايي برخوردار بود كه مكانيسم « انتخابات » در خود كشور هاي دموكراتيك غرب، فاقد آن بوده و ميباشند!   يعني اين انتخابات بقول مبلغين آن از جمله همان « فرهنگيان » شناخته شده ، در يك فضاي كاملا « آزاد » و « دموكراتيك » انجام يافت ، زيرا  از آنجاييكه زمين و فضاي هر دو كشور توسط قشون هاي تا بدندان مسلح امپرياليستي نظارت و كنترول ميشود، بنابرين آزادي انتخاب در اينجا ، به تناسب انتخابات در جوامع غربي ، صد در صد  تضمين شده بود، طوريكه اين نسبت در خود جوامع دموكراتيك غرب ، نمي تواند هرگز به رقم صد در صد برسد ؛  چون در اين جوامع ، نه قواي مسلح داخلي مثل ارتش، پوليس و ديگر نهاد هاي سركوبگر ، و نه قدرت هاي خارجي و نهاد هاي بين المللي مثل سازمان ملل ، اتحاديه اروپا ، ناتو وغيره بر جريان عملي انتخابات نظارت و كنترول دارند!

به همينسان ، ويژگي و برجستگي « انتخابات » افغانستان و عراق، بخصوص افغانستان، همچنان در فيصدي حضور و شركت عملي مردم در انتخابات تبلور مي يابد، يعني شركت صد در صد ! . در حاليكه اين رقم ، در انتخابات دموكراتيك ترين كشور غربي ، به سختي ميتواند از مرز  % 60  تجاوز نمايد.  از اينجا  مي توان نتيجه گرفت كه انتخابات در افغانستان و عراق مي بايد آزادتر و دموكراتيك تر از جهان دموكراتيك ، و سطح رشد پختگي سياسي در هر دو كشور اشغالي هم ــ  چنانچه درصد شركت مردم در انتخابات را معيار قرار دهيم ــ بالاتر از رشد و پختگي مردم در جوامع دموكراتيك غرب بوده باشد!!! 

با چشمداشت همين ويژگي هاست كه فرهنگيان روشنفكر مورد نظر ما « انتخابات » افغانستان را ، در اذهان توده هاي مردم و در سطح منطقه ، بمثابه يك رويداد بزرگ تاريخي تبليغ نموده ، و آنرا گواه تاريخي انكار ناپذير بر پختگي سياسي مردم و نمونه اي از اعتماد متقابل ميان مردم و دولتمردان و چرندياتي از اين قبيل ارزيابي مي نمايند!!!  

در واقع با درنظرداشت مديحه سرايي هاي مجريان اصلي « انتخابات » يعني امپرياليست ها ، و رجزخواني هاي پادوان رنگارنگ شان ــ از ارتجاع بر سراقتدار در كابل تا « فرهنگيان روشنفكر » ــ  ميباشد كه انتخابات افغانستان را مي شود به عصايي سحرانگيز تشبيه كرد!

اگر معجزه عصاي موسي كه درياي سرخ را شق مينمود تا فرعونيان را در قعر متلاطم خود غرق نمايد، الهام آسماني متناسب با روحيه عصر معجزات بود ،  سحرآفريني عصاي انتخابات افغانستان را بنابرين ، موهبتي بايد دانست ملهم از اراده آقاي بوش در قلمرو امپراتوري امريكاي قرن بيست و يكم!  زيرا اين انتخابات و آنهم در نخستين آزمون خود در افغانستان ، واقعا رويدادي بود تاريخي و بي نظير! :

  انتخابات صد در صد آزاد ، صد در صد دموكراتيك و صد در صد مردمي!  انتخاباتي كه يكباره و سحرآسا مردم را به نضج و پختگي سياسي رسانيد؛  پختگي سياسي ايكه در حضور فعال شان در پاي صندوق هاي راُي و در اعتماد بر دولتمردان كابل عملا متجلي گرديد!

چنانچه ميدانيم ، اينها همه حرف هايي ميباشند كه اشغالگران امپرياليست و خادمان رنگارنگ شان ، از مرتجعين بر سراقتدار در كابل تا پادوان فرهنگي و روشنفكر شان ،  همه را در هر فرصتي ، با ذرايع مختلف و با آب و تاب تبليغ و ترويج مي نمايند كه نامه سرگشاده همين « فرهنگيان » يك نمونه عملي آن ميباشد.

« فرهنگيان روشنفكر » با چرنديات شان ، در حقيقت بر مردم بيچاره تهمت مي بندند؛  آنها مي توانند حد اكثر از « پختگي سياسي » خود شان و از باور ، اعتماد و اتكاي خود شان به ولي نعمتان امپرياليست و دولتمردان كابل سخن بگويند ، و نه از مردم ، چون همين مغازله با اربابان امپرياليست و اعتماد و اتكاي خود « فرهنگيان » بود كه ايشان را نتيجتا در جايگاه مناسب شان بمثابه خاينين ملي ، در كنار دولتمردان كابل قرار داده است!

باري ؛  « انتخابات » افغانستان ، از ديدگاه اشغالگران امپرياليست ، دولت دست نشانده كابل و پادوان فرهنگي شان ، واقعا عصايي بود سحر انگيز و معجزه آفرين!  پس به گوشه هايي از اين معجزه آفريني ها و آنهم به استناد نامه سرگشاده « فرهنگيان روشنفكر » توجه نماييم.

 

 پختگي سياسي و پارامتر انتخابات         

نامه سرگشاده پس از عرض تملق و چاپلوسي « فرهنگيان روشنفكر » به پيشگاه رئيس جمهور « منتخب » و محبوب شان ، با اين عبارات آغاز مي يابد:

مشاركت تاريخي مردم افغانستان در انتخابات هژدهم ميزان، گواه تاريخي انكار ناپذيري است بر پختگي سياسي مردم ما . ( تاُكيد از من است )

از آنجاييكه در بخش اول اين مقال ، پيرامون مفهوم و مكانيسم « انتخابات » و آنهم در اوضاع و شرايط تاريخي متفاوت ، بقدر كفايت صحبت بعمل آمده است ، در اينجا و آنهم براي اجتناب از تكرار مكررات ، از كند و كاوي بيشتر در زمينه صرفنظر نموده و بنابرين جنبه عملي مسئله را در واقعيت عيني افغانستان و براين مبنا ، جفنگ گويي هاي   « فرهنگيان روشنفكر »  را بطور مشخصي مورد غور و بررسي قرار ميدهيم ؛  در اينجا همچنان وارد اين بحث هم نمي شويم كه مساُله رشد آگاهي و پختگي سياسي را در يك پيوند ديالكتيك با چگونگي رشد و پيشرفت شيوه توليد ، يعني با رشد و تكامل نيرو هاي مولده و مناسبات توليدي مورد مطالعه قرار ميدهد ؛ 

باري ؛  اولين سوالي كه در اينجا متبادر به ذهن ميگردد اينست كه آيا شركت در انتخابات را ، اصولا ميشود بمثابه پارامتري براي پيمايش سطح رشد و پختگي سياسي يك جماعت قبول كرد؟

بايد اذعان داشت كه طرح سوال در هيئت كنوني اش ، نادرست و بيمورد است ؛  چون اين پرسش كاملا عام بوده و به هيچ واقعيت ملموس و مشخصي استناد ندارد.  بنابرين در پاسخ به اين سوال هم ، فقط مي توان عام گويي كرد:

هستند كساني كه با درك و شناخت كامل از فلسفه  « انتخابات » بمثابه يك مفهوم و يك مكانيسم ، و نقش آن در جهت استقرار دموكراسي ؛  با درك و شناخت كامل از موضوع مورد انتخاب ؛  با درك عميق وجايب انتخابي و رسالتمندي فرد و ضرورت آن براي مداخله و مشاركت در تعيين سرنوشت خودش و سرنوشت جامعه … به پروسه انتخابات نگريسته ، طوريكه با رفتن بپاي صندوق هاي راُي هم ، سرانجام آگاهانه و بطور نسبتا آزاد ،  انتخاب مي نمايند.  مشاركت اين فرد يا افراد بنابرين ، دليل نضج و پختگي سياسي شان ميباشد ؛  پختگي سياسي در اينجا ، كه خودش محصول يك پروسه نسبتا طولاني شناخت است ، مرادف است با آگاهي و انتخاب آزاد ؛  آگاهي و آزادي ايكه ريشه در درك و شناخت از ضرورت دارد ؛  و ضرورتي كه متقابلا در آگاهي و آزادي اختيار و انتخاب تبلور يافته است.

به همينسان هستند كساني كه بدون درك و شناخت لازم از فلسفه « انتخابات » و نقش آن در راستاي نيل به دموكراسي و استقرار آن و … نا آگاهانه ، مكانيكي ، تقليدي و يا هم بناگزير در تحت تاُثير عوامل بيروني خارج از پروسه شناخت ، بپاي صندوق هاي راُي رفته و بدينوسيله ، هر آنچه را كه از ايشان خواسته ميشود ،  اجابت مي نمايند ؛  در اينجا نه آگاهي لازم وجود دارد ، و نه انتخاب آگاهانه و آزاد ؛  چون مشاركت فرد يا افراد،برخلاف مورد قبلي ، با آگاهي و آزادي ملهم از درك و شناخت ضرورت تواُم نمي باشد.

اگر مشاركت گروه اولي را در انتخابات ، پارامتري براي تعيين سطح رشد و پختگي سياسي مي توان قبول كرد ، مشاركت گروه دومي برخلاف ، دليل نا آگاهي و ناپختگي سياسي شان ميباشد.

   از اينجاست كه نفس مشاركت در انتخابات را بذات خود ، نميشود كلا و در تحت هر شرايطي ، بعنوان پارامتر آگاهي و پختگي سياسي ، قبول كرد ، چه رسد به اينكه در مواردي نه مشاركت در انتخابات ، بلكه برعكس ، عدم مشاركت يا بايكوت آن ، ملاكي ميگردد براي بيان و اثبات سطح رشد و پختگي سياسي.

باري ؛  از عام گويي و طرح كلي مسايل ،  نمي توان نتايج خاص و مشخصي را استنتاج نمود ، زيرا  تنها با حركت از مشخص است كه مي توان به كشف مجرد رسيد ؛

پس جهت ارائه يك پاسخ روشن ، منطقي و مستدل به سوال مطروحه بالا ، ايجاب مي نمايد تا سوال خود را مشخص ساخت ؛  براي اينكار لازم مي نمايد تا مجموعه اوضاع و شرايطي را كه در متن آن ، « انتخابات » صورت ميگيرد ،  موضوع انتخابات ، هدف يا اهداف انتخابات ، بازيگران انتخاباتي ، ابزار و وسايل انتخابي ، عوامل موثر در انتخابات و … همه و همه را در دايره بحث و مطالعه خويش شامل نموده و بر چنين زمينه اي ، به اين نتيجه گيري و قضاوت رسيد كه آيا مشاركت مردم در انتخابات مورد نظر ، دليلي بر پختگي سياسي شان ميباشد يا خير.

 چنانچه خواسته باشيم با گزينش چنينش بينش و متدولوژي ، « انتخابات » افغانستان را ارزيابي نموده و براين مبنا ، رابطه ميان مشاركت ــ  بقول  فرهنگيان  ــ مردم در انتخابات را با سطح رشد و آگاهي سياسي شان مشخص سازيم ، حاصل بحث ما دقيقا ،  عكس آن خواهد بود كه « فرهنگيان روشنفكر » به تبعيت از اشغالگران امپرياليست و مرتجعين خادم شان در كابل ، اشاعه مي بخشند :

مشاركت عده اي در اين « انتخابات » ، بدون هيچ ترديدي ، واقعا كه تاريخي بود ، طوريكه اين مشاركت را مي بايد ، دليلي انكار ناپذير بر پختگي سياسي شان قبول كرد ؛  اين كتگوري ، بخش هاي مختلف ارتجاع افغانستان ، حواريون و از جمله همين « فرهنگيان روشنفكر » را احتوا مي نمايد كه به مقوله دشمنان مردم افغانستان تعلق دارند ؛  شركت اينان در « انتخابات » در هر موقعيتي كه قرار داشتند ، كاملا آگاهانه و هدفمند و بنابرين ، دليل رشد و پختگي سياسي شان ميباشد ، زيرا آنها همه با حركت از منافع طبقاتي شان ، مستقيم و غير مستقيم ، در انجام اين « انتخابات » و در راستاي تحقق اهداف ترسيم شده آن توسط امپرياليست ها ، ذينفع ميباشند.

انتصاب كرزي و شركايش مي بايست در يك نمايش مسخره انتخابي ، به تصويب گويا  « دموكراتيك  و مردمي » مي رسيد كه رسيد ؛  بدينوسيله است كه تطبيق عملي اولين طرح ها و نقشه هاي امپرياليستي پس از تجاوز و اشغال ، مبني بر ضرورت استقرار يك حاكميت ارتجاعي خادم امپرياليسم در افغانستان ، عملا به ثمر مي رسد ، و اين قاسم مشترك منافع همه آن طبقات ، اقشار و لايه هاي ارتجاعي ميباشد كه تحقق آن ، مستلزم پختگي سياسي و مشاركت آگاهانه و فعال شان در سر تا سر پروسه « انتخابات » بود ؛  پختگي سياسي همين طبقات ارتجاعي و خادمان فرهنگي شان ، بر چنين پايه اي استناد دارد كه نمي شود آنرا انكار نموده و تخطئه كرد !  و اما چنانچه تذكار يافت ، همه اين طبقات و اقشار ارتجاعي ، نه به مقوله مردم ، بلكه به مقوله دشمنان مردم تعلق دارند كه بنابرين ، نمي توان پختگي سياسي شان را هم ، اغواگرانه تعميم بخشيده و بنام پختگي سياسي مردم ، تبليغ نمود!

برخلاف ، مشاركت مردم در اين « انتخابات » را به هيچ معياري نميتوان ، يك حركت آگاهانه و بيانگر رشد و پختگي سياسي شان قبول كرد ، زيرا اين « انتخابات »  نه آزاد بود ، نه دموكراتيك  و نه مردمي ؛   چگونه مي شود انتخابات در كشوري را كه عملا بدست امپرياليست ها اشغال شده است ،  أزاد تلقي كرد؟‍‍!  پس شركت مردم در همچو انتخابات ، نمي تواند آزادانه ، آگاهانه و ارادي باشد.

اگر « انتخابات » يك مكانيسم و ابزاري براي نيل به دموكراسي ميباشد ؛  اگر دموكراسي بمفهوم حاكميت مردم سالار ، محصول طبيعي رشد و تكامل مناسبات اقتصادي و ديناميسم دروني تحول اجتماعي خود جامعه ميباشد ، پس چگونه مي توان براي دستيابي به اين دموكراسي و گزينش ابزار تحقق عملي آن ، يعني « انتخابات » ، به اراده و فرمان امپرياليستي تمكين نمود؟!  بنابرين ،  انتخاباتي كه بر چنين زمينه اي عملي گردد ، انتخاباتي خواهد بود امپرياليستي و ارتجاعي ، و در خدمت اهداف و منافع هر دو ؛  پس اين انتخابات ، نمي تواند دموكراتيك باشد ؛ و به همينسان مشاركت مردم هم در همچو انتخاباتي ، نمي تواند نمايانگر سطح رشد و پختگي سياسي شان تلقي گردد…

پس آن توده هاي مردمي هم ، كه در همچو انتخابات شركت نموده و مي نمايند ، همه قرباني توطئه ، تطميع ، فشار و فريب امپرياليسم و ارتجاع و قرباني نا آگاهي و توهمات خود شان مي باشند !   همين مردمي كه لوث نكبتبار استعمارگران بريتانوي و شاه شجاع انگليسي را  از كشور در نبرد هاي سرنوشت ساز ، بخون خويش پاك نمودند ؛ ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‌‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍

همين مردميكه پوزه اشغالگران سوسيال امپرياليسم شوروي و شاه شجاع روسي را در كوهپايه هاي افغانستان بخاك ماليدند ؛  اينك متاُسفانه مجبور ميگردند كه در     « انتخابات » راه اندازي شده توسط اشغالگران امپرياليسم امريكا و متحدين شان ، شركت جسته تا شاه شجاع امريكايي را ــ بقول فرهنگيان روشنفكر ــ گويا صاحب مشروعيت دموكراتيك سازند !

ناگزيري مشاركت در اين « انتخابات » را به هر منطقي كه بخواهند توجيه نمايند ، ولي مسلم است كه اين مشاركت ، به هيچوجه بيانگر رشد و پختگي سياسي مردم نبوده و نمي تواند باشد.

آيا شركت مردم در « انتخاباتي » كه آجنداي آن بدست دشمنان شناخته شده شان طرح گرديده ، و هدف آنهم ، تاُييد و تصويب حاكميت همان دشمنان ميباشد ، مي تواند بيانگر رشد و پختگي سياسي شان باشد؟

اين سوال را علاوه بر شرحي كه تا ايندم ارائه گرديد ، با ذكر چند مثال عملي ، بايد پاسخ داد :

البته در اينجا ، از شرح مثال هاييكه عدم آگاهي مردم از انتخابات را بيان مي نمايند مثل، انتخاب پادشاه ، يا گرفتن كارت راُي دهي ، با اين پندار كه ميشود بدان مواد مورد نياز غذايي بدست آورد ؛ و يا هم مسئله خريد و فروش كارت هاي راُي دهي و … صرفنظر مي نماييم .

كرزي در اين « انتخابات » ، چنانچه انتظار مي رفت ، بيشترين آرا را بدست آورده و بنابرين ، به عنوان رئيس جمهور « محبوب و منتخب » همين فرهنگيان روشنفكر مورد نظر ما ، تثبيت شد .  سوال اينست كه چند درصد از مردم افغانستان و از جمله ، خود همين « فرهنگيان روشنفكر » بر گذشته كرزي ، وقوف و آگاهي داشتند، تا وي را با رفتن بپاي صندوق هاي راُي ، آگاهانه و با اراده آزاد ، انتخاب نمايند؟  رئيس جمهوري كه نمي توانست و نمي تواند حتي براي يك لحطه اي هم ، از گارد محافظ امريكايي خود جدا ،  و از قفس طلايي خود بيرون آمده و وارد كارزار انتخاباتي شود؟!  در اينصورت چگونه و با كدام شناخت از شخصيت كرزي ، و با كدام  درك و شناخت از « برنامه مبارزاتي » وي بوده است كه مردم وي را آگاهانه بايد انتخاب نموده باشند؟!   در اينجا نمي شود از هيچ آگاهي و پختگي سياسي صحبت نمود ، مگر اينكه گفته شود كه مردم  با نفرت و انزجار از خلقي ها ، پرچمي ها ، جهادي ها و طالب هاي جنايت پيشه و وطنفروش ، با توهمات و خوشباوري هاي احساسي و انهم در تحت تاُير فشار و وعده هاي كذايي امپرياليست هاي اشغالگر ، با نا آگاهي و عدم پختگي سياسي … بپاي صندوق هاي راُي رفته و ناشناخته ، چنانچه انتظار مي رفت ، به كرزي راُي دادند!   يگانه آگاهي مردم در اين بود كه همه مي دانستند كه ــ  چه بخواهند چه نخواهند ــ كرزي قبلا توسط امريكايي ها و متحدين شان ، در اين مقام نصب شده ، و آنها مي بايست ( ؟! )  اين انتصاب را قبول نمايند!  عبارتي را كه امريكايي ها و متحدين شان ، بخصوص سفير امريكا در كابل ، يعني رئيس جمهرر اصلي، تا آخرين لحظات قبل از « انتخابات » پيوسته از طريق وسايل ارتباط جمعي در گوش مردم تبليغ مي نمودند ، اين بود:

مردم بايد به كسي راُي بدهند كه وجهه جهاني داشته و از حمايت بين المللي برخوردار باشد !

بيهوده خواهد بود بر اين عبارت بسيار گويا و ان « وجهه جهاني »  كرزي  تبصره شود!  از تهديد و فشار خوانين پكتيا مبني بر آتش زدن خانه هاي كساني كه به كرزي راُي ندهند ،  در اينجا چيزي نمي گوييم …

پس ديده ميشود كه رفتن مردم بپاي صندوق هاي راُي را به هيچ منطق و برهاني ، نمي شود گواه انكار ناپذير رشد و پختگي سياسي  شان دانست.

يونس قانوني ، دوستم گليم جمع و محمد محقق هم ، پس از كرزي ، به ترتيب بيشترين درصد آرا  را در اين    « انتخابات » بدست آوردند!   اينكه اين افراد چه كساني ميباشند و نقش شان از خلال « جرياناتي » كه از آن نمايندگي مي نمايند، در كشتار مردم و ويراني كشور و هزاران مصيبت ديگر اجتماعي چه ميباشد، مردم افغانستان كه خير ، حتي سنگ و چوب اين كشور بدان شاهدي ميدهند؛  بنابرين اگر مردم با مشاركت خويش در اين انتخابات گويا آزاد ، دموكراتيك و مردمي ، در سطح ميليوني به اين افراد راُي داده باشند ، كه داده انئد ، پس آيا اين عمل ايشان را دليلي بر رشد و پختگي سياسي شان بايد دانست يا عكس آن؟  چگونه ممكن است كه مردم دردمند و زجر كشيده ، در يك انتخابات آزاد و دموكراتيك ، آگاهانه و ارادي ، به منفورترين و خونخوارترين دشمنان شناخته شده خويش راُي داده و بدينوسيله آنها را صاحب مشروعيت دموكراتيك سازند؟؟!!  چگونه ميشود كه يك چنين عمل و مشاركتي را گواه انكار ناپذير بر انتخاب آگاهانه ، آزاد و پختگي سياسي مردم قبول كرد؟؟!!   لابد با معجزه نمايي، افسونگري ، سحر و جادو و تعويذ … كه امپرياليست ها و خادمان رنگارنگ شان از جمله همين    « فرهنگيان روشنفكر » در اين زمينه يد طولا دارند!

باري ؛  اگر آگاهي و پختگي سياسي همين هست كه دشمنان مردم تبليغ مي نمايند ، پس سوال اينست كه عدم آگاهي ، جهل و ناپختگي سياسي چيست و چگونه ميشود آنرا تعريف و شناسايي نمود؟!

ولي در اينجا و در پايان اين مبحث ، بر يك نكته بايد مجددا و با اصرار تاُكيد داشت و آن اينكه : 

آنچه در « انتخابات » افغانستان ، خودش را به عينه نمايان ساخت ، همانا پختگي سياسي « فرهنگيان روشنفكر » ميباشد كه اثبات عملي و انكار ناپذير آن هم ، در همسويي و همراهي « فرهنگيان » حقير روشنفكر با امپرياليست ها و ارتجاع خادم شان بازتاب يافت ؛  اين نكته ايست كه نمي شود به هيچ صورتي آنرا نفي يا انكار كرد!

 

جمهوري اسلامي ـ نمونه اي از يك رژيم ملي ، مردمي و دموكراتيك!

مسلما اين عنوان براي همه آنانيكه بر واقعيت عيني افغانستان بمثابه يك كشور اشغال شده توسط امپرياليست ها وقوف داشته و روند تحولاتش ن از جمله همين « انتخابات » اخير آنرا هم ، پيگيري نموده اند ، كاملا مسخره ، زننده و سوال برانگيز ميباشد؛  ولي چه بايد كرد كه امپرياليست هاي اشغالگر ، همين مسئله را به رخ جهانيان كشيده و ارتجاع خادم شان در افغانستان هم ، با همين آهنگ ، خرام ملي ، دموكراتيك و مردمي مي نمايند!

همين مسئله است كه جمعي از « فرهنگيان روشنفكر » افغانستان هم ، بدان تفاخر نموده و طي نامه سرگشاده به  « زعيم محبوب و منتخب » شان آنرا با آب و تاب تبليغ و اشاعه مي بخشند!  بلاخره در همين نكته است كه معجزه آفريني عصاي آقاي بوش ، خودش را از خلال « انتخابات » افغانستان ، به اثبات مي رساند!   به نامه سرگشاده « فرهنگيان روشنفكر » توجه نماييد:

مشاركت تاريخي مردم افغانستان در انتخابات هژدهم ميزان ، گواه انكار ناپذيري است بر پختگي سياسي مردم ما.  اين حضور تاريخي مايه دلگرمي ما ميباشد. چرا كه در هرجايي از دنيا، اگر مردم در صحنه حضور و اعتمادي متقابل نيز ميان دولتمردان و مردم وجود داشته باشد ، امكان غلبه بر دشواري ها ممكن ميگردد.  ( تكيه روي كلمات از من است )

يعني پختگي سياسي مردم ، بازهم بقول « فرهنگيان » خودش را در حضور تاريخي شان نشان ميدهد كه نتيجه اش ، همين جمهوري اسلامي بمثابه يك رژيم ملي، مردمي و دموكراتيك ميباشد!

اينكه مردم در هر جاييكه باشد ، با حضور آگاهانه ، فعال و تاريخي در صحنه ، بدست خود شان تعيين سرنوشت نموده ، و براين زمينه مي توانند ، بر دشواري ها كه خير ، بل هر معجزه اي را هم ، ممكن و متحقق گردانند ، يك حقيقت بديهي و غير قابل انكار ميباشد كه تمام  جريان تاريخ تكامل بشريت آنرا ثابت مي نمايد؛  از همين جاست كه ميگويند، اين مردم است كه سازندگان تاريخ ميباشند؛  اما اين حقيقت بديهي چه ارتباطي با رخداد هاي افغانستان مثل « انتخابات » رياست جمهوري اسلامي آن دارد ؟!

اگر افغانستان يك كشوريست كه توسط امپرياليست ها اشغال شده است؛  اگر « انتخابات » افغانستان ، به اراده و فرمان اشغالگران امپرياليست به راه افتاده ، طوريكه نقش عملي و مستقيم ايشان در تمامي مراحل اين پروسه چنانچه ديديم ــ از تدارك سياسي، مالي، فني، تا سازماندهي، پاسداري، نظارت، كنترول و انجام عملي ــ براي هر آدم عاقل و صاحب بصيرت ، كاملا مشهود و قابل لمس بوده است ، پس سهم مردم در اين پروسه ، جز اينكه بپاي صندوق هاي راُي رفته باشند ، در كجاست؟  نمي شد انتظار داشت كه برگه هاي راُي دهي را هم ، بجاي مردم ، عساكر و افسران قشون هاي اشغالگر امپرياليستي امضا نموده و به صندوق هاي راُي مي ريختند! 

حضور تاريخي مردم را نمي توان در موجوديت فزيكي و در حركت مكانيكي ريختن برگه هاي راُي در صندوق ها ، شناسايي و تعريف كرد!

اين حضور تاريخي را نمي توان با فرمان امپرياليستي و در پناه قشون هاي اشغالگر مجهز با توپ ، تانك و هواپيما هاي ب ــ 52  وغيره تعريف نموده و به اثبات رسانيد!

حضور تاريخي  مردم را نمي شود با افسون دالر ، يورو  ين و … تدارك ديده و پيمايش نمود!

برخلاف ، حضور تاريخي مردم براي تعيين سرنوشت شان بدست خود شان ، در يك جنبشي آگاهانه ، آزادانه ، ارادي ، فعال و هدفمند تمثيل مييابد كه اساسا برحسب ديناميسم دروني خودش حركت مي نمايد ، نه منحصرا درتحت تاٌثير مستقيم محرك هاي خارجي؛

اگر مردم سازندگان اصلي تاريخ ميباشند؛  اگر تاريخ چگونگي مبارزه اضداد را به شما شرح و بيان مي نمايد؛  اگر تاريخ بشري ، تاريخ مبارزه طبقاتي ميباشد؛  پس حضورتاريخي مردم هم در هر عرصه اي ، بايد بر حسب همين قانونمندي ، تعريف گرديده و قابل درك باشد. 

حضور تاريخي مردم بنابرين ، عينيت خودش را مي بايست در مبارزه مستقيم با تضاد خودش كه همان دشمنان مردم ميباشد ، نشان داده و به اثبات رساند ، دشمناني كه ميكوشند ، به هر وسيله و ترفندي ، از حضور تاريخي مردم براي تعيين سرنوشت شان بدست خود شان ، جلوگيري نموده و آنرا تخطئه نمايند؛  چون تعيين سرنوشت مردم بدست خود شان كه با حضور تاريخي شان در مفهومي كه بيان گرديد ، ميسر ميباشد ، همچنان به مفهوم تعيين سرنوشت دشمنان مردم هم خواهد بود كه معنايش ، چيزي جز زباله دان تاريخ نمي باشد ، زيرا فقط بر بستر همين مبارزه اضداد است كه مردم  تاريخ خود شانرا ساخته و چرخ حركت آنرا بجلو مي رانند؛  چون تكامل چيزي جز مبارزه اضداد نمي باشد.

حال « فرهنگيان روشنفكر » بايد ثابت نمايند كه حضور تاريخي مردم در انتخابات امپرياليستي ، بر بستر كدام مبارزه اضداد بميان آمده بود؟  اصولا « فرهنگيان » بايد بگويند كه در مرحله كنوني، كدام  تضاد هاي عمده و اساسي ، سيماي جامعه را مشخص مي سازند؟  مردم كيست و دشمنان شان كيانند؟ مردم با حضور تاريخي چگونه با دشمنان خودشان در مصاف قرار گرفته و مبارزه نمودند؟  بلاخره حاصل اين مبارزه ايكه بدان تفاخر هم بايد نمود ، كدام است؟ …

پاسخ چنين پرسش هايي را نمي توان از « فرهنگيان روشنفكر »  انتظار داشت ، زيرا آنها حضور تاريخي مردم را در حركت فزيكي شان بپاي صندوق هاي راُي كه خالي از تقلب و تزوير هم نبود ، ارزيابي مي نمايند؛

 اگر بخاطر داشته باشيم كه راُي دهندگان در اين « انتخابات » ، مردم و دشمنان مردم را احتوا مي نمود ، بنابرين از ديدگاه « فرهنگيان » دشمنان سوگند خورده مردم هم ، به مقوله مردم بايد تعلق بگيرند !  پس آنها هم  يعني همان دشمنان مردم ، در اين « انتخابات » گويا حضور تاريخي داشتند!

تاريخ هم براي « فرهنگيان » مورد نظر ، نه شرح چگونگي مبارزه اضداد ، بلكه انباري از اساطير و رويداد هايي ميباشد كه مردم در حاشيه آنها ، حضور فزيكي و انفعالي دارند ، زيرا سازندگان تاريخ از ديدگاه ايشان ، همانا نخبگان و زورمندان  ــ  يعني امپرياليست ها و ارتجاع متحد شان ــ  ميباشند كه در موقعيت كنوني افغانستان ، چرخ حركت تكاملي اش را ،  در قبضه دارند!  

در واقع ، « فرهنگيان روشنفكر » از حضور تاريخي مردم ، از مقوله مردم ن و از دشمنان مردم… هيچ درك و استنباط علمي و روشني بدست نمي دهند؛  ديدگاه أنها از همه اين مقولات و پديده ها ، يك ديدگاه متافيزيكي و مطلقا ارتجاعي ميباشد؛  براي أنها كتگوري مردم ، متضمن همه انسان هايي ميباشد كه در يك محدوده جغرافيايي و به همينسان در مقياس كره ارضي ، با هم و در كنار امرار حيات مي نمايند ، چون بلاخره انساني را كه أنها مورد نظر دارند ، يك انسان انتزاعي است ، نه يك انسان تاريخي محصول شرايط  و مناسبات اجتماعي تاريخي عصر و زمان خودش!   بنابرين ، ترسيم مرزي مشخص ميان مردم و دشمنان مردم ، براي اينان ، يك تلاش اراده گرايانه ، تصنعي و غير قابل قبول ميباشد؛  مقوله هاي طبقات ، اقشار و لايه هاي اجتماعي و جايگاه شان در پروسه توليد اجتماعي ، مقوله نيروهاي توليدي و مناسبات توليد ، مقوله ارتجاع ، ترقي استثمار ، استثمارگر ، استثمار شونده …يعني مقوله ها و مناسباتي كه ، نه تنها موضوع علوم اجتماعي ، بلكه زبان تحقيق ، تفحص و بيان شان را هم ساخته اند ، طوريكه فقط از خلال همه همين مقولات ، مفاهيم و نظام ها ست كه تاريخ جامعه بشري در مجموع ، قابل فهم ، شناخت و افاده ميگردد ، همه كاملا مقولات ، مفاهيم و كتگوري هاي بي روح ، و فاقد مضمون و محتواي مشخص ميباشند!!!

از آنجاييكه انسان مورد قبول « فرهنگيان روشنفكر » ما ، چنانچه مي بينيم ، يك انسان انتزاعي ميباشد ، بنابرين مجموعه انسان ها ، در هر گوشه ايكه از اين كره خاكي زيست مي نمايند ، به مقوله مردم تعلق مي يابند ، كه نبايد اين اشرف مخلوقات بمثابه يك كل لايتجزا را ، بطور جزمي و تصنعي ، به اجزا و آحادي كه بيانگر كسر شاُن و منزلت كل باشد ، تقسيم و تجزيه كرد!  چون گفته اند كه:

 

بني آدم  آعضاي  يكديگرند

كه در آفرينش ز يك جوهرند

 

باري،  براي آنها ، جورج بوش ، ديك چيني ، رامسفلد … و از طرف ديگر ، آن سياه پوستاني كه در پايين ترين رده هاي هرم اجتماعي جامعه امريكا قرار دارند ، همه به مقوله مردم امريكا تعلق داشته و داراي شاُن و مقام برابر ميباشند! 

براي آنها ، كرزي ، قانوني ، دوستم ، محقق ، خليلي ، رباني ، سياف و شركاي شان و باقي توده هاي مظلوم مردم ، كه داغ زخم هاي ناسور همين ها را در جسم و روان شان احساس مي نمايند ، همه به مقوله مردم افغانستتان تعلق دارند، چنانچه همه با هم و در كنار هم ، در صحنه « انتخابات » افغانستان ، و آنهم به يمن عصاي سحر انگيز و معجزه آفرين آقاي بوش ، حضور تاريخي يافته و بدينسان ، اعتماد متقابل شانرا هم به نمايش گذاشتند!  حضور و اعتمادي كه مايه دلگرمي « فرهنگيان روشنفكر » گرديده است؛  توجه نماييد:

… اين حضور تاريخي ، مايه دلگرمي ميباشد ، چرا كه در هر جايي از دنيا ، اگر مردم در صحنه حضور و اعتمادي متقابل ميان دولتمردان و مردم وجود داشته باشد ، امكان غلبه بر دشواري ها ممكن ميگردد.

در اينجا به روشني و بدون هيچ ابهامي ، ملاحظه مي نماييم كه مقوله مردم ، شامل همه آناني ميگردد كه در« انتخابات » رياست جمهوري افغانستان ، چه بعنوان كانديداي انتخابي ، و چه در موضع راُي دهنده ، حضور تاريخي داشتند؛  اگر در جمع اين كتله ده ميليوني شركت كننده در « انتخابات » توده هاي زجركشيده و نا آگاه مردم قرار داشتند كه بنا به عدم آگاهي و توهمات خود شان و در تحت تاُثير معجزه گري هاي آقاي بوش ــ از تبليغ و ترويج گمراه كننده تا وعده و وعيد هاي كذايي ، تا اعمال زور و فشار ، رشوه ، بهره برداري از ناگزيري هاي بسياري ــ  بپاي صندوق هاي راُي كشانيده شدند ، در همين جمع همچنان ن دشمنان شناخته شده همين مردم و همدستان و هواداران آنها حضور داشتند كه به رهبران خويش راُي دادند؛  اينها همه در مجموع ، عده ده ميليوني شركت كننده در « انتخابات » را تشكيل مي دادند كه در ذهنيت « فرهنگيان روشنفكر » حضور تاريخي مردم را  تمثيل و تداعي مي نمودند كه مايه دلگرمي ايشان گرديده است!  چرا كه اين حضور تاريخي مشترك اينان ، همچنان بيانگر اعتماد متقابل ميان مردم و دولتمردان و مشكل گشاي دشواري ها ميباشد ، كه يكي آنهم فرونشاندن عطش رسيدن به جاه ، مال و مقام براي همين « فرهنگيان » ميباشد!

                                    

مسئله اعتماد  و  مشروعيت دموكراتيك

 

در مبحث قبلي، ديدگاه «فرهنگيان روشنفكر » پيرامون رشد و پختگي سياسي مردم، بررسي گرديد.  اين ديدگاه چنانچه ملاحظه نموديم، به مشاركت گويا تاريخي مردم در انتخاباتي استناد داشت كه توسط اشغالگران امپرياليست و موسسات بين المللي خادم شان، راه اندازي شده بود.

به باور « فرهنگيان روشنفكر » اگر « حضور تاريخي » مردم در « انتخابات آزاد » افغانستان نمودار رشد و پختگي سياسي شان ميباشد، از جانب ديگر، اين « حضور » همچنان ملاكيست براي تبيين اعتماد متقابل ميان مردم و دولتمردان كابل، اعتماد متقابلي كه نه تنها پايه عيني مشروعيت دموكراتيك اين دولتمردان ، بلكه حلال همه مشكلات هم ميباشد!!! :

« اين حضور تاريخي مايه دلگرمي ميباشد. چرا كه در هرجايي از دنيا، اگر مردم در صحنه حضور و اعتماد متقابل نيز ميان دولتمردان و مردم وجود داشته باشد، امكان غلبه بر دشواري ها ممكن ميگردد. رئيس جمهوري كه در انتخابات آزاد برگزيده شود، داراي مشروعيت دموكراتيك است… »

در مباحث گذشته، ضمن توضيح مقوله « انتخابات » بوجه عام بعنوان يك مكانيسم براي نيل به دموكراسي و استقرار آن، همچنان بر پراتيك « انتخابات » در شرايط اشغال نظامي توسط امپرياليست ها در نمونه هاي افغانستان و عراق و پيام هاي صادره از آن درنگ شد؛  اين پيام هاي امپرياليستي، توسط « جمعي از فرهنگيان روشنفكر افغانستان » كه من از ايشان در مبحثي خاص در اين نوشته، بنام آخذه هاي فرهنگي سخن ميگويم، با يك حساسيت و شتابزدگي شگفت انگيز و كم نظيري جذب، و با شفافيتي غير قابل انكار در نامه سرگشاده شان بازتاب يافتند.  استنباط « فرهنگيان » از مقوله ها و مفاهيمي مثل انتخابات، انتخابات آزاد، حضور تاريخي مردم، رشد و پختگي سياسي و ازجمله خود مقوله مردم…  كه تا اينجا بقدركفايت بر آنها تدقيق بعمل آمده و در نتيجه ، پوچي و بي پايه بودن شان مبرهن گشت، در واقع بيان گوياي همان پيام هاي امپرياليستي ميباشد كه با زبان، قلم و همكاري هاي عملي « فرهنگيان » مورد نظر با اشغالگران و دولت دست نشانده شان، تبليغ و اشاعه مي يابند.  از اين قبيل است همچنان ديدگاه « فرهنگيان » پيرامون مقوله « اعتماد متقابل » و مسئله   « مشروعيت دموكراتيك » كه اينك در اينجا به بررسي شان مي پردازيم :

 

1 ــ اعتماد چيست و چگونه بايد آنرا درك نمود؟

هرگاه مقوله « اعتماد » را بعنوان يك مفهوم، و يك ارزش زيباي روانشناسي اجتماعي مورد مداقه قرار بدهيم كه بيانگر يك كيفيت متعالي در روابط و علايق عاطفي و اجتماعي ميان افراد و جماعات انساني ميباشد، بي هيچ زحمت و كنكاشي، به اين واقعيت ميتوان پي بردكه، چرا در ارتباط ميان مردم و دولتمردان كابل، هيچ اثري هم از اين كيفيت يا ارزش والاي انساني را نميتوان لمس نموده و انتظار داشت.  برعكس ، بي اعتمادي، نفرت و انزجار… دقيق ترين مفاهيمي هستند كه نه فقط فكر و نظر، بلكه وحشتناكترين خاطره و عميق ترين احساس و مكنونات قلبي مردم ستمديده و دردمند افغانستان در قبال همين دولتمردان را بيان مينمايند.  اين خصيصه احساسي رواني، و اين شناخت اجتماعي، ماحصل دو دهه و نيم رنج، محنت، شكنجه، عذاب و ديگر بدبختي هاي متراكمي ميباشد كه بدست برخي از همين جنايتكاران بدسگال، در حق مردم بي پناه افغانستان اعمال شده و كماكان اعمال ميگردد:

از زندان و شكنجه تا قتل ها و كشتار هاي بي شمار، تخريب شهر ها و قراء و قصبات، پرتاب راكت به مناطق مسكوني بخصوص شهر كابل، دامن زدن به نفاق قومي، مذهبي، جنسي، غصب اموال و ممتلكات شخصي مردم، غارت دارايي ها و ثروت هاي عامه، هتك حرمت و تجاوز به عفت زنان و دختران جوان، ترويج فحشا، اعتياد و قاچاق مواد مخدر… همه و همه سررشته اي از سجل دور بدراز جنايات بي شمار همين مافياي بر سراقتدار ــ چنانچه خود « فرهنگيان روشنفكر » در نامه سرگشاده شان بدان اشاره مي نمايند ــ  و داره هاي متحد ايشان ميباشد.

با چنين خصايل و سجاياي زشت و كارنامه هاي نفرت برانگيز و ضد بشري، معلوم نيست چگونه ميشود و به كدام معياري، از اعتماد و آنهم اعتماد متقابل ميان مردم و دولتمردان كابل سخن گفت؟!

اما پيداست كه مراد از اعتماد مطرح شده در نامه سرگشاده « فرهنگيان روشنفكر »  يك اعتماد سياسي  ميباشد كه آنهم بر زمينه « انتخابات » 9 اكتبر ، و رفتن مردم بپاي صندوق هاي راُي گويا تحقق يافته است، و نه بيان يك پيوند متقابل عاطفي اجتماعي مبتني بر شناخت، احترام، تفاهم، تاُييد و پذيرش متقابل و اتكا بهم، كه مستلزم يك پروسه طولاني از زندگي باهمي خواهد بود! 

در اين مفهوم، اولا بايد گفت كه سياست و چه بسا يك سياست مردمي كه به عميق ترين مسايل جامعه و نياز هاي آن، و به زندگي و سرنوشت مردم بايد رسيدگي نمايد، نه علم ، بلكه تا حد يك سلسله اجراآت و كنش هاي به اصطلاح سياسي ضد مردمي تنزل مي يابد كه ، بازيگران اصلي اش هم، عده اي از منحط ترين افراد و عناصر جامعه ميباشند! 

در اين نگرش و استنباط « فرهنگيان روشنفكر » از سياست و مقوله اعتماد سياسي نشانه هايي از ماكياوليسم روزگار ما، محسوس و مشهود ميباشد، و الا چگونه ممكن است كه ميان دولتمردان كابل با خصايصي كه بيان گرديد ــ چنانچه خود « فرهنگيان » هم در نامه خويش بدان اشاره مي نمايند ــ و ميان مردم، اعتمادي متقابل  برقرار كرد؟!

كدام مناسبات اجتماعي و منافع مشترك اقتصادي ميان توده هاي زحمتكش و ستمديده مردم و دولتمردان مرتجع ملاك ـ كمپرادور مزدور و بيگانه پرست وجود دارد كه بتوان بر پايه آن، يك اعتماد متقابل سياسي را بنيان گذارد؟!

در ثاني آيا اين بي حرمتي و اهانت بمردم نيست كه بنام شان و در حق شان چنين تهمت ميشود؟  اگر باور نداريد، برويد همه را از زبان حال خود توده هاي مليوني مردم زجر كشيده افغانستان بشنويد كه پيرامون همين سه دهه گذشته از حيات سياسي جامعه و دولتمردان بظهور رسيده، چه داستان هاي زنده و گويايي را برايتان بيان مي نمايند. چگونه ممكن است كه پس از همه اين سال هاي آميخته بخون، درد و رنج و بيدادگري، مردم يكباره و ناگهان، به عاملين همه اين سيه روزي ها يعني به دشمنان سوگند خورده شان اعتماد نمايند؟؟!!

كدام سياست معجزه آفرين ــ به غير از معجزه هاي آقاي بوش! ــ و چه برنامه هاي سياسي ملي، مردمي و ترقيخواهانه با دورنماي اميدبخش همين دولتمردان « منتخب » است كه ، زخم هاي ناسور مردم را التيام، و دودهه و نيم رنج متراكم و بي اعتمادي، نفرت و انزجار انباشته از آنرا، يكباره به اعتماد و آنهم اعتماد متقابل سياسي مبدل نموده باشد؟!

عاملين كشتار همين مردم و ويراني كشور، نه اينكه به يك دادگاه عادلانه مردمي فراخوانده نشده اند ــ در تحت شرايط موجود و حاكميت مرتجعين بر سراقتدار و اربابان امپرياليستي شان، نميشودچنين دادگاهي را فراخواند ــ بلكه برعكس، بر اريكه قدرت سياسي و در موقعيت ها و عرصه هاي مختلفي، از كابينه بمثابه عالي ترين ارگان اجرايي ــ البته بصرف نظر از اراده امپرياليست هاي اشغالگر ـــ تا امور قضايي، نظامي، پوليسي، استخباراتي  … ( و به همينسان در پارلمان آينده و شورا هاي ولايتي ) و آنهم در مركز و ولايات لميده اند! 

  بنابرين چگونه ممكن است كه مردم ، بر يك چنين ارگان، يعني دولت دست نشانده و سردمدارانش، كه محصول مستقيم تجاوز و اشغال امپرياليستي ، و جلوه گاه عميق ترين تضاد هاي طبقاتي در جامعه و براين مبنا ، آلت استثمار، ستم و سركوب همه مرتجعين بدنام و شناخته شده ميباشد ، اعتماد نمايند؟!

يكي از عاجل ترين خواسته هاي سياسي مردم در موقعيت كنوني ــ موقعيت اشغال نظامي و مستعمره اي كشور ــ همانا خواست استرداد استقلال سياسي و دستيابي به آزادي ملي ميباشد؛  چگونه ممكن است كه براي نيل به اين خواست، به دولت و دولتمرداني اعتماد و اتكا شود كه، خود مولود اراده اشغالگران امپرياليست و وابسته به مراحم استعماري شان ميباشند؟!

از سوي ديگر ، آيا اتكا و اعتماد به دولتمردان كابل، بمعني اعتماد به ولي نعمتان اشغالگر شان نيز نخواهد بود؟  پس در همچو حالتي، آيا ميتوان استنباط نمود كه ، مردم افغانستان از اشغال كشور شان بدست اشغالگران امپرياليست و زندگي در تحت قيموميت و انقياد استعمارگران راضي و خوشنود ميباشند؟؟!!

 اگر مساُله اينطور باشد كه « فرهنگيان روشنفكر » و آنهم با اخذ پيام امپرياليسي، ترويج و ارشاد مي نمايند!  پس چگونه است كه همين مردم و آنهم ، براي دفع تجاوز و اشغال سوسيال امپرياليسم شوروي ، يعني طرد عبوديت و سلطه بيگانه با نوكران خانه زاد خلقي و پرچمي شان، متقبل بزرگترين قرباني ربع اخير قرن گذشته گرديدند؟  امري كه همچنان، تمام تاريخ گذشته ساكنين اين مرز و بوم بدان گواهي ميدهد!

 پس آيا اعتماد متقابل عنوان شده توسط « فرهنگيان روشنفكر »  يك تهمت ناروا و نابخشودني در حق مردم نميباشد؟

اينست معناي دقيق اظهاريه « فرهنگيان روشنفكر » مبني بر وجود اعتماد متقابل ميان مردم و دولتمردان كابل! .

خواست تاُمين دموكراسي و تحقق عدالت اجتماعي هم، يكي از خواسته هاي ديگر سياسي استراتيژيك در مرحله كنوني از تكامل جامعه ميباشد؛  چگونه ممكن است كه مردم، براي تلبيه و تحقق همين خواسته ها كه نياز مبرم و انصراف ناپذير تكامل تاريخي جامعه را بازگو مي نمايند، به يك دولت دست نشانده خادم امپرياليسم و نماينده سياسي ارتجاع داخلي ، يعني به دو دشمن تاريخي شان اتكا و اعتماد نمايند؟!

اگر مردم را در كتگوري هاي متناسب خود شان مثل طبقات، اقشار و لايه هاي اجتماعي زحمتكش و تحت ستم كه اكثريت ساكنين جامعه را تشكيل ميدهند، مدنظر داشته باشيم، پس سوال اينست كه ، كدام منافع و چه سرنوشت مشتركي ميتواند پايه عيني اتكا و اعتماد متقابل ميان همين توده هاي مليوني زحمتكش و تحت ستم و دستگاه سياسي طبقات ستمگر ملاك ـ كمپرادور ، يعني دولت دست نشانده امپرياليست ها را تشكيل دهد و چطور؟

كدام سياست مترقي و چه برنامه هاي سياسي، اقتصادي، اجتماعي، حقوقي، و فرهنگي اصلاح طلبانه ميباشند كه، عليه زن ستيزي جهت گيري نموده ، و به زنان بمثابه محروم ترين و ستمكش ترين لايه هاي اجتماعي كه نيمي از كل باشندگان جامعه را ميسازند، حقوق و آزادي هاي دموكراتيك و انساني شان را اعاده، و يا حداقل در چشمرس شان قرار داده تا براين مبنا، آنها به دولتمردان مورد ستايش « فرهنگيان روشنفكر » اعتماد نموده و يا بتوانند اعتماد نمايند؟  نشود كه همين پروژه نمايشي امپرياليستي، يعني آوردن چند زن در كابينه و بعضي پست ها و مقامات ديگر ، جلو چشم « فرهنگيان » را گرفته باشد! 

پايه اعتماد متقابل ميان دولتمردان كابل و مليت هاي گوناگون اين سرزمين بويژه اقليت هاي نژادي، قومي، مذهبي و زباني چه بوده و چه سياست ها و برنامه هاي عملي اصلاح طلبانه اين دولت، از منافع و خواسته هاي حق طلبانه ايشان نمايندگي مي نمايند؟

 اگر بفرض محال  بتوان همانند « فرهنگيان روشنفكر» از كارنامه هاي سياه و ننگين گذشته اين دولتمردان، «سخاوتمندانه» چشم پوشي كرد؛  اگر چهار سال پراتيك رسواي تاكنوني همين دولتمردان هم، از محاسبه خارج شود، آيا بازهم ميشود انتظار داشت و براي چه مدتي،كه آنها در راستاي همان نياز هاي اساسي برشمرده در بالا، حركت نموده و مصدر خدمتي براي مردم و جامعه گردند؟!  دورانديشي و آينده نگري داهيانه « فرهنگيان روشنفكر » و باسواد، دراين زمينه چه حكم مي نمايد؟ …

هيچ مدرك قابل اعتبار و هيچ دليل علمي و منطقي موجه و اميدوار كننده اي وجود نداشته و نمي تواند وجود داشته باشد، كه ثابت كننده و مبين اعتماد متقابل ادعايي ميان مردم و دولتمردان منتخب و محبوب « فرهنگيان » باشد. اين هم واقعيتي است كه خود همين « فرهنگيان » و به شيوه خودشان بدان اعتراف مي نمايند، يعني آنها در نامه سرگشاده خويش، از كارنامه هاي عملي سه ساله دولتمردان كابل، بعنوان سال ها و فرصت هاي از دست رفته صحبت مي نمايند:

« نبود يك طرح روشن و مبتني بر واقعيت هاي افغانستان براي ايجاد يك دولت فراگير ملي و نهاد هاي قانوني و امنيتي و فرهنگي آن، كمبودي است كه مردم افغانستان و جامعه فرهنگي و روشنفكر كشور ما از آن نگران ميباشند. دولت مردم، دولت ملي فراقومي و افغانستان شمول، بايد دست كم به سه مساُله امنيت، رفاه و قانونيت پاسخ گويد. سه سال گذشته ، به بياني، سال هاي فرصت هاي از دست رفته در امر پرداختن به اين مسايل بوده است… » . ( تاُكيد ها از من است).

باري ، چنانچه ملاحظه ميشود، دولت مورد نظر  « فرهنگيان » ــ يعني همين دولت دست نشانده امپرياليست ها ــ در سه سال گذشته از حيات خودش، نه فراگير بوده است و نه دولتي مبتني بر نهاد هاي قانوني، امنيتي و فرهنگي!  حال هرگاه خواسته باشيم برحسب فهم و بينش خود  همين « فرهنگيان » مورد نظر از پديده دولت و معيار هاي سنجشي شان ، قضاوت نماييم، به اين نتيجه منطقي ميرسيم كه موجود عجيب الخلقه اي را كه ايشان بنام دولت معرفي نموده و بدان اميد بسته اند، هر چيز ديگري ميتواند باشد، مگر دولت!  زيرا در يك جغرافياي مشخص سياسي، دولتي بدون خصلت فراگير ملي يعني افغانستان شمول، و فاقد نهاد هاي قانوني، امنيتي و فرهنگي كه موجب نگراني مردم افغانستان و بخصوص نگراني جامعه فرهنگي و روشنفكر آن نيز باشد، بيشتر به مركز تجمع يا شبكه اي از قطاع الطريق يا دزدان سرگردنه ــ  و بقول خود فرهنگيان همان مافياي مواد مخدر درون و برون قدرت ــ  شباهت خواهد داشت تا دولت در مفهوم متعارف امروزين آن در دنياي كنوني.  بنابرين چشم اميد دوختن به چنين نهادي، در امر رسيدگي به همان سه مساُله مورد نظر « فرهنگيان » از قبيل امنيت، رفاه و قانونيت بعنوان اولويت هاي ضروري جامعه ، يك اميد و انتظار ابلهانه اي بيش نخواهد بود. اما « فرهنگيان روشنفكر » براي اينكه چنين انطباعي را از خود بجا نگذاشته باشند، و يا هم براي نرنجانيدن دولتمردان « منتخب » و محبوب و اربابان امپرياليست شان، بلافاصله اذعان ميدارند كه ، اين دولت در طي سه سال از موجوديت خود، كار هايي را هم انجام داده است!  آري ، همين دولتي كه بقول خود « فرهنگيان » فاقد نهاد هاي امنيتي، قانوني و فرهنگي، يعني فاقد عناصر، مقومات و ارگان هاي اساسي تشكيل دهنده يك دولت در جامعه متمدن امروزي ميباشد، كار هايي را هم انجام داده است؛  و براي اينكه به ناسپاسي و كفران نعمت امپرياليستي متهم نشده باشيم، بايد بگوييم كه مهمترين همين كار هاي انجام يافته طي سه سال گذشته توسط دولتمردان محبوب « فرهنگيان » و حاميان امپرياليست و اشغالگرشان، چه چيز ديگري مي تواند باشد بجز از كشتار، نا امني، انارشي، فساد اداري،اختلاس، دزدي و غصب اموال و ممتلكات مردم، اشاعه فحشا ، قاچاق كودكان، اعتياد، افزايش سرسام آور ميزان توليد مواد مخدر و قاچاق آن و … !

اما برگرديم به همان تشخيص و اعتراف خود « فرهنگيان روشنفكر »  كه سه سال گذشته را « سال هاي فرصت هاي از دست رفته در امر مسايل بسيار حياتي مثل رفاه، امنيت و قانونيت و آنهم با از دست دادن شرايط مساعد بين المللي » ميدانند.

بازهم پرسش اينست كه چگونه مي توان به چنين دولتي اعتماد كرد، كه فرصت هاي سه ساله را از دست داده و از شرايط مساعد بين المللي و اعتماد خود مردم افغانستان هم نتوانسته و يا نخواسته استفاده نمايد؟!

علاوتا بايد پرسيد كه منظور از شرايط مساعد بين المللي چه ميباشد؟

آيا تجاوز عريان فاشيستي امپرياليست ها به افغانستان و اشغال آن، آيا سلب استقلال و حاكميت ملي ، سلب خود اراديت و حق مردم افغانستان در تعيين سرنوشت شان بدست خودشان ، تقسيم كشور به مناطق نفوذ قواي متحده امپرياليستي و پايگاه هاي نظامي براي تهديد و تجاوز به خلق هاي منطقه و … را بايد شرايط مساعد بين المللي ناميد؟  آيا خيانت و وطنفروشي، ديگر شاخ و دم دارد؟

شايد بگويند كه امپرياليست هاي امريكايي و اروپايي، بمقصد پيشبرد يك جنگ ضد تروريستي و براي سقوط طالبان، وارد افغانستان شده اند و بنابرين، روزي روزگاري اين كشور را دوباره ترك خواهند كرد!  اما اين را هرگز به شما نخواهند گفت كه همان تروريست هاي القاعده و همان طالبان هم قماش و ماقبل التاريخ شان، دست پروردگان خود امپرياليست هاي امريكايي و متحدين ديرينه شان بودند!

شايد بگويند كه غربي ها و در راُس شان امريكا، براي دولت سازي، بازسازي و بلاخره براي استقرار دموكراسي، مقادير هنگفتي پول در كشور سرازير ميسازند، اما اينكه با اين « پول هاي هنگفت » دست امپرياليست هاي استعمارگر را در تمامي شوون و مقدرات ملي باز گذاشته و بود و نبود كشور را به حراج گذارده اند، براي شان هيچ مساُله اي هم نمي باشد، چون همان « پول هاي هنگفت» سرانجام به جيب ها و حساب هاي خودشان سرازير ميگردد!  مگر نه اينست كه همين اكنون ، چند ميليارد دالر از مجموع همان « پول هاي هنگفت » مفقود الاثر بوده بگونه ايكه هيچ مرجعي هم ، خودش را مسؤل و پاسخگو نمي داند! …

با همين گونه بهانه ها و توجيهات عوامفريب بود كه تجاوز به عراق و اشغال آن كشور هم، بدست امريكايي ها و متحدين امپرياليست شان عملي گرديد!

البته اين ديگر فراموش نشده است كه زماني، شوروي ها ، تجاوز به افغانستان و اشغال كشور را ، بدعوت حزب حاكم دموكراتيك خلق و به بهانه دفع تجاوزات امريكايي ها ، چيني ها و پاكستاني ها توجيه مي نمودند!

خلقي ها و پرچمي هاي ميهن فروش هم ، از كمك هاي برادرانه و انترناسيوناليستي همسايه بزرگ شمالي براي پيشرفت و ترقي اجتماعي، براي سوسياليسم و اعمار جامعه سوسياليستي،  ياد مي نمودند!

پس چه تفاوتي مي تواند ميان توجيهات ديروزي سوسيال امپرياليست هاي شوروي و توجيهات امروزي امپرياليست هاي غربي وجود داشته باشد؟

اگر ديروز خلقي ها و پرچمي هاي ميهن فروش ، از كمك هاي برادرانه و انترناسيوناليستي همسايه بزرگ شمالي ياد مي نمودند!  هم خصلتان كنوني شان ، يعني دولتمردان بر سراقتدار در كابل و « فرهنگيان » هوادار شان ، از كمك هاي بشري امپرياليست هاي غربي براي دموكراسي و از شرايط مساعد بين المللي سخن ميگويند!

چه تفاوتي ميتواند ميان توجيهات ديروزي مزدوران شوروي و توجيهات كنوني مزدوران امپرياليست هاي امريكايي و اروپايي  وجود داشته باشد؟

در واقع همين مساُله هم به تنهايي، ميتواند خصلت يگانه و قاسم مشترك همين جناح هاي شناخته شده ارتجاع داخلي را تشكيل دهد.

بنابرين اگر ديروز مردم زحمتكش، ستمديده و وفا شعار افغانستان عليه اشغالگران شوروي سابق و مزدوران خلقي و پرچمي شان مقاومت نموده و در اين راه ، متقبل بزرگترين قرباني ها شدند، چرا و به چه دليلي اكنون، به اشغالگران امپرياليسم غرب و دولت دست نشانده و مزدور شان، بايد اعتماد نمايند و راز اين مساُله در كجاست؟! …

بگذاريد در اينجا به همين  اعتماد متقابل  اختراع شده توسط « فرهنگيان » ، كاملا از يك زاويه ديگري نگريسته، و در زمينه پرسش هايي را مطرح نماييم و آن اينكه:

اگر بنا بگفته « فرهنگيان روشنفكر » ، با برگزاري و انجام « انتخابات » 9 اكتبر كه مردم در آن مشاركت و حضور تاريخي داشتند، اينك ميان شان و ميان دولتمردان « منتخب » كابل، اعتمادي متقابل  ايجاد شده باشد، پس سوال اينست كه نيروهاي خارجي به اصطلاح حافظ صلح، امنيت … و گارد ويژه امريكايي براي نگهداري و حراست از حيات رئيس جمهور « منتخب » و اعضاي حكومتش ديگر در افغانستان چه ميكنند؟!  زيرا كاملا منطقي است كه اين اعتماد متقابل، صحت خودش را در خروج فوري نيرو هاي خارجي از افغانستان به اثبات رساند؛  آيا درست نخواهد بودكه مردم خودشان، از دولتمردان « منتخب » خويش حمايت، حراست و نگهباني نمايند؟ مردمي كه به ادعاي «  فرهنگيان » با حضور تاريخي در « انتخابات » ، پختگي سياسي خويش را به اثبات رسانيده و ميان شان و ميان دولتمردان شان، اعتمادي متقابل هم ايجاد شده است!

در صورت موجوديت چنين اعتمادي متقابل، و در صورت برخورداري دولتمردان كابل از يك پايه قوي و گسترده مردمي، ديگر چه ضرورتي براي حضور نيروهاي نظامي،  « امنيتي » ، اطلاعاتي و … خارجي در افغانستان خواهد بود؟! زيرا در جوامع مستقل، دموكراتيك و آزاد ، مردم خودشان از نظام مردمي حاكم، از مقدرات كشور شان يعني از حاكميت ملي، تماميت ارضي، استقلال … و بلاخره از حيات رهبران و دولتمردان خويش پاسداري و حراست مي نمايند، طوريكه به هيچ نيرو و قواي بيگانه خارجي، نيازي وجود نداشته ، و برعكس حضور چنين نيرو هايي را ، ناقض استقلال ، آزادي، خود اراديت و حاكميت ملي خويش ارزيابي خواهند كرد. « ضرورت » حضور قواي به اصطلاح حافظ صلح و امنيت بين المللي،  امروزه در شرايط و مناسبات حاكم جهاني، تنها در كشور هايي مطرح بحث قرار ميگيردكه، مردم و دولتمردان شان كاملا از هم بيگانه بوده و ميان شان هم، هيچ اعتمادي متقابل وجود نداشته باشد. بعنوان مثال در شرايط كنوني جهان، دو كشور افغانستان و عراق، نمونه تيپيك همچو كشور هايي ميباشند.  اين چنين كشور ها با دولتمردان آنچناني را، در اصطلاح مروج سياسي، در بهترين حالت بنام Bananenrepublik  ياد مينمايند! زيرا در اينجا هيچگونه اعتمادي متقابل ميان مردم و دولتمردان وجود نداشته و نمي تواند وجود داشته باشد. در اينجا براي انجام هركاري،  قواي اشغالگر خارجي وارد عمل ميگردد؛ در اينجا بيشتر به عصاي مشكل گشاي آقاي بوش و سازمان ملل تكيه مي نمايند تا به رهبران و نارهبران بيكاره، فاسد و بدنام!

در واقع ، ماهيت رابطه ميان مردم و دولتمردان در چنين كشور هايي، به معنا و مفهوم واقعي كلمه، انتاگونيستي ميباشد كه حل آن هم گذشته از همه، اساسا بدرجه رشد و پختگي سياسي توده هاي زحمتكش و ستمديده مردم و مبارزه بي امان عليه دشمنان تاريخي شان، يعني همان دولتمردان محبوب « فرهنگيان روشنفكر » ميسر ميباشد و بس. 

 پس روشن است كه ادعاي « فرهنگيان روشنفكر » مبني بر وجود اعتماد متقابل ميان مردم و دولتمردان كابل، يك ادعاي پوچ و عوامفريبانه ملهم از سياست هاي حسابگرانه تبليغاتي امپرياليست هاي اشغالگر ميباشد؛

 بر پايه اينگونه خوشخدمتي هاست كه « فرهنگيان » مورد نظر، ميكوشند بنام« جامعه فرهنگي و روشنفكر» بلاخره توجه اربابان امپرياليست را بخود معطوف ساخته تا بدينوسيله، به نان و نمكي برسند!

 آنها در نامه سرگشاده، از همين آرزو و جذب خويش در    « تيم هاي كاري، مدير و مدبر » با صراحت بدور از هر نوع ابهامي صحبت مي نمايند تا بدينوسيله گويا « صف اصلاح و اعتدال در سياست رسمي دولت تبلور يابد» :

« با تاُسف بايد عرض نماييم كه در سه سال گذشته به امر نرنجاندن خاطر بسياري از زورمندان و ربايندگان مال و ملك مردم در درون و برون دولت توجه شد. آنچه كه در اين راستا به فراموشي سپرده شد و يا كمتر به آن توجه شد، مردم افغانستان، جامعه فرهنگي و روشنفكر افغانستان بوده است.  عدم توجه به هشدار هاي روشنفكران كشور و گذاشتن آنها در معرض تهديد هاي جنگسالاران، نهاد هاي طالباني انديش و مافياي مواد مخدر درون و برون قدرت ، موجب آن گرديد كه صف اصلاح و اعتدال در سياست رسمي تبلور نيابد. »  ( تكيه روي كلمات از من است )

اين نگراني ها و آرزو ها هم كه ديگر نيازي به توضيح، تبصره و تفسير ندارند؛  اينك مي دانيم ــ در واقع همانطوريكه ما قبلا پيشگويي نموده بوديم ــ  كه از جانب اربابان امپرياليست و دولتمردان خادم شان در كابل، به نگراني هاي همين « جامعه فرهنگي و روشنفكر » رسيدگي بعمل آمده و تمنيات شان اجابت شده است!  برخي از همين « فرهنگيان روشنفكر، با جذب شدن « در تيم هاي كاري مدير و مدبر » يعني در پست هاي وزير، وزير مشاور، معاون وزير… به آرزوي ديرينه خويش رسيده و برخي ديگر شان، با همچو آرزومندي و با ذكر و ثنا  گذران مي نمايند!  چه كسي ميداند، شايد اين انتظار و نيايش هم طولاني نبوده و ايشان نيز بمثل همقماشان بكام رسيده خويش، به زودي به كعبه آمال شان برسند!!! 

 

2 ــ مشروعیت دموکراتیک

مقوله اعتماد را قبلا بررسی نمودیم؛ حال باید دید که استنباط "فرهنگیان روشنفکر" از مقوله مشروعیت دموکراتیک چیست و انطباق آن با واقعیت عینی چه میباشد؟

آنها چنانچه ملاحظه نمودیم، وجود اعتماد متقابل میان مردم و دولتمردان کابل را که با حضور تاریخی شان در پای صندوق های راًی گویا به اثبات هم رسید، پایه عینی مشروعیت دموکراتیک دولتمردان محبوب شان میدانند؛ از اینجاست که در نامه سرگشاده به زعیم محبوب و رئیس جمهور منتخب خویش می نویسند: "رئیس جمهوری که در انتخابات آزاد برگزیده شود، دارای مشروعیت دموکراتیک است".

در مباحث قبلی، چه در باره مقوله انتخابات و چه پیرامون دموکراسی و آنهم از زوایای گوناگون، به اندازه کافی صحبت بعمل آمده که طی آن، مبانی تئوریک این مفاهیم تواًم با مثال ها و پراتیک آن در اوضاع و شرایط مختلف اجتماعی تاریخی، تبیین گردید. بویژه مفهوم و کاربرد عملی انتخابات در شرایط اشغال نظامی بدست امپریالیست ها و براین مبنا، برمبانی و اهداف دموکراسی امپریالیستی درنگ شد؛ همین " انتخابات " در تحت سلطه امپریالیست های اشغالگرا را اما، " فرهنگیان روشنفکر " مورد نظر ما، چنانچه دیدیم، نه تنها دلیل رشد و پختگی سیاسی مردم، سند اعتماد متقابل میان مردم و دولتمردان، بلکه پایه عینی مشروعیت دموکراتیک دولتمردانی میدانند که در عین زمان، در نامه سرگشاده خود از ایشان، بنام مافیای مواد مخدر نیز یاد می نمایند!

اکنون بدون آنکه به تکرار بررسی و توضیحات مباحث قبلی پرداخته باشم، از این فرهنگیان خادم امپریالیسم و ارتجاع می پرسم که منظور شان از انتخابات آزاد چه میباشد؟ آیا افغانستان یک کشور آزاد و مستقل میباشد که بتوان انتخابات آنرا آزاد نامید؟

اگر آری، پس نیروهای اشغالگر خارجی در این کشور چه کار میکنند؟!  نظارت و کنترول زمین و فضای این کشور توسط قوت های مسلح خارجی چگونه باید فهمیده شود؟!  پرسه زدن نیروهای به اصطلاح تاٌمین امنیت خارجی در جاده ها و خیابانهای شهرهای کشور را چگونه باید فهمید؟! گارد های محافظ امنیتی، از جمله گارد ویژه محافظت از حیات رئیس جمهور منتخب " فرهنگیان " مورد نظر، به چه معنا بوده و چه وظیفه ای را ایفا می نمایند؟!  تبلیغ و ترویج، تدارک و سازماندهی، تمویل عملیه انتخابات و پیشبرد عملی آن با تکیه بر قوای نظامی امپریالیستی از زمین و فضا، چه چیزی را افاده می نمایند؟!

رئیس جمهور منتخبی که برای پیشبرد مبارزات انتخاباتی، نتواند برای یک لحظه ای هم از گارد ویژه امریکایی جدا شده و از قفس طلایی خود یعنی از حصار همان پناگاه های ارگ ریاست جمهوری بیرون آمده و بمیان مردم برود، چگونه میتواند خودش آزاد باشد؟!  و چگونه میشود مردم وی را آزادانه انتخاب نمایند؟! و...

بنابرین پیداست که انتخابات آزاد  در اینجا، به هر معیاری یک مفهوم پوچ، بی معنی و عوامفریبانه میباشد.

این " انتخابات " فقط در قاموس امپریالیست های استعمارگر، مزدوران دست نشانده و بلاخره پادوان " فرهنگی " ، مرتجع و وطنفروش شان میتواند " آزاد " تلقی گردد و بس!

باری، بگفته " فرهنگیان روشنفکر " رئیس جمهورمنتخب، دارای مشروعیت دموکراتیک میباشد؛  این گویا اندرزی است به رئیس جمهور " منتخب " شان!

البته در اینجا و در این گفته، حق با "فرهنگیان" باسواد، کتاب خوان و دانشگاه دیده است؛ حق، حق است ولو که از شکم کسی هم بیرون تراویده باشد!  ولی ما نمی خواهیم که با استناد به چنین مسلمات و بدیهیات کلی جا افتاده برای هرآدم عاقل دریک جامعه مدنی و دموکراتیک، فضل فروشی شود!  به این مسئله که جزء الفبای سیاسی و یک مقوله عام حقوقی در یک جامعه مدنی و دموکراتیک به شمار می آید، هر کودک  دبستان وقوف دارد، چه رسد به یک رئیس جمهور "منتخب" مردم که "فرهنگیان" مقیم در جوامع مدنی و دموکراسی غربی، می خواهند به وی درس دموکراسی و حقوق مدنی بدهند!  " فرهنگیان " فکر نمی نمایند که اندرز های شان بسیار نابهنگام و بیمورد بوده اند!  آخر اینان در نامه سرگشاده خویش، عنوان به رئیس جمهور منتخب کشور را داده اند، و این به چه معنی میباشد؟

معنای آن اینست که رئیس جمهور محبوب شان، باید مشروعیت دموکراتیک خود را قبلا، از" آرا  و اراده " مردم گرفته باشد که فرهنگیان مورد نظر، وی را به همین ملحوظ، منتخب مردم خطاب می نمایند؛  پس این رئیس جمهور، خیلی زودتر و جلوتر ازایشان به مسئله راًی مردم و مشروعیت دموکراتیک وقوف داشته است. حد اقل اربابان اشغالگر وی که بیش از یک سده میباشد  مشق دموکراسی می نمایند، باید وی را در زمینه به اندازه کافی آموزش داده باشند. بنابرین جایی برای اندرز های دموکراسی مآبانه " فرهنگیان " باقی نمی ماند، یا اینکه چاپلوسی های ایشان اهداف دیگری را دنبال می نماید ــ اینک می دانیم که این پیشگویی کاملا به تحقق رسیده است! ــ

آری، با مراجعه به آرا  و اراده آزاد، مستقیم و همگانی مردم در یک انتخابات آزاد است که یک نظام سیاسی، یک زعیم سیاسی مردمی و یک رهبر منتخب مردم ، مشروعیت دموکراتیک می یابد؛  آخر مراجعه به آرا مردم را از قدیم الایام، یکی از اصول بنیادی دموکراسی، و دموکراسی را هم، بلاخره همان مردم سالاری معنی نموده اند. اما این حقیقت بدیهی، چه ارتباطی با واقعیت عینی " انتخابات " افغانستان دارد؟ زیرا لازمه انتخابات آزاد، موجودیت انصراف ناپذیر آن پیش شرط های مادی میباشد که بر زمینه آن، نه فقط مفهوم آزادی انتخاب، بلکه همچنان بیان آزادانه اراده انسان مبنای عملی می یابد. این پیش شرط های ضروری، در وجود چنان مناسبات اقتصادی و نهاد های سیاسی، اجتماعی، حقوقی و فرهنگی متناسب بدان و نیروهای اجتماعی معتقد و متعهد به آزادی و دموکراسی تجلی می یابند که ماحصل شان در مجموع، مفهومی از یک جامعه مدنی، آزاد، مترقی و دموکراتیک را تداعی می نماید.  فقط و فقط در چنین جامعه ای میباشد که میتوان ــ البته در مفهوم متداول آن ــ از انتخاب آزاد و مشروعیت دموکراتیک صحبت نمود و بس؛

آیا افغانستان، کشوری آزاد، مستقل و دموکراتیک است که بتوان در آن، انتخابات آزاد را برگزار کرد؟ اگر اوضاع و شرایط کنونی حاکم در افغانستان، یعنی واقعیت عینی کشور، قبل از همه تصویری از یک کشور اشغال شده توسط اشغالگران خارجی را بدست داده، به نحویکه سرنوشت کشور و مقدرات ملی ساکنین آن، توسط نیروهای اشغالگر تعیین میگردد؛ اگر ساخت اجتماعی ـ اقتصادی جامعه افغانستان بمثابه یک جامعه نیمه فئودالی، نیمه مستعمره و در شرایط کنونی مستعمره، از بنیاد با مفهوم یک جامعه مدنی و دموکراتیک مغایرت دارد، هرگاه بجای مفاهیم آزادی، دموکراسی و حاکمیت قانون که یک جامعه قانونمند مدنی و دموکراتیک بدان تشخص می یابد، ظلم، ستم، بیعدالتی، نابرابری، تبعیض ملی، طبقاتی و جنسی، فساد، انارشی، جنگسالاری، قاچاقسالاری، ناامنی، اعتیاد و دریک کلام، قانون جنگل، سیمای واقعی افغانستان مستعمره را ترسیم می نماید، پس در یک چنین جامعه ای اسیر و بی بنیاد، سخن زدن از انتخابات و مشروعیت دموکراتیک، بیشتر شباهت به هذیان های بیماران روانی در تیمارستان ها خواهد داشت تا پختگی سیاسی " فرهنگیان روشنفکر "!

بیایید افغانستان را برای یک لحظه فراموش نموده و به سراغ  واقعیت های ملموس دیگری در جهان شناخته شده کنونی رفته و بازهم، اندرز های " فرهنگیان " را به آزمون بگیریم؛  به سرزمین اصلی واقعیت، یعنی به امریکای متمدن و پیشرو برویم که از نظر " فرهنگیان روشنفکر " یقینا مشعلدار آزادی، دموکراسی، مدرنیته ، حاکمیت قانون و مدافع حقوق بشر در جهان کنونی تلقی میشود، یعنی جاییکه حداقل از دو سده بدینسو، جامعه قانونمند مدنی آن، بر بستر شرایط و مناسبات اجتماعی تولیدی پیشرفته رو به اعتلا بوده و بر این مبنا، ارزش ها و مفاهیمی مثل آزادی، دموکراسی و حاکمیت قانون یورژوایی، از یک پایه مادی مسلط برخوردار میباشند ، به نحویکه این مفاهیم و ارزش های کاملا نهادینه شده، کلیت روبنای سیاسی، اجتماعی، حقوقی و فرهنگی این جامعه را احتوا می نماید.

باری، در اینجا صحبت از امریکای متمدن، آزاد و دموکراتیک میباشد، نه از افغانستان عقب نگهداشته شده، ویران، اسیر و اشغالی.

آیا مردم امریکا که هرچند سالی یکبار با رفتن به پای صندوق های راًی در یک انتخابات آزاد و دموکراتیک، رهبران خودشان را انتخاب، و ایشان را صاحب مشروعیت دموکراتیک می سازند، ملتی آزاد میباشند؟

برای پاسخ به این سوال، منطقی بود اگردر اینجا، مفهوم و مقوله آزادی تعریف و تشریح می شد. ولی فکر نمی کنم که در این مختصر، اکنون واقعا نیازی باشد؛ در اینجا تنها به همین حکم داهیانه بسنده میشود که میگوید  " ملتی که آزادی ملت دیگری را سلب می نماید، نمی تواند خودش آزاد باشد " .

آری، ملتی که هرچند سال یکبار، با قدم رنجه نمودن به پای صندوق های راًی، حاکمیت سیاسی و رهبران خویش را انتخاب، و صاحب مشروعیت دموکراتیک میسازند، بخوبی مشاهده می نمایند که حاکمیت منتخب و رهبران برگزیده شان، همواره و در همه جای دنیا، در زندگی و سرتوشت ملل دیگر بویژه ملل کوچک و ناتوان، مداخله آشکار و نهانی نموده، ثروت های شان را غارت، آزادی و استقلال شان را سلب و کشور های شان را به خاک و خون یکسان می نمایند! آنها همه اینها را همواره مشاهده نموده و مکررا تجربه می نمایند؛ سلسله این تجربه بطور مثال، از همان کاربرد بمب اتومی در هیروشیما و ناکازاکی، تا وقایع دلخراش ویتنام، لائوس، کمبودیا... و رویداد های امریکای لاتین در زندگی و سرتوشت ملل دیگر بویژه ملل کوچک و ناتوان، مداخله آشکار و نهانی نموده، ثروت های شان را غارت، آزادی و استقلال شان را سلب و کشور های شان را به خاک و خون یکسان می نمایند! آنها همه اینها را همواره مشاهده نموده و مکررا تجربه می نمایند؛ سلسله این تجربه بطور مثال، از همان کاربرد بمب اتومی در هیروشیما و ناکازاکی، تا وقایع دلخراش ویتنام، لائوس، کمبودیا... و رویداد های امریکای لاتین و شاخ افریقا، یوگوسلاویا و... تا همین تازه ترین موارد آن در افغانستان و عراق، شاهد گویای این مدعا میباشد.

ولی با آنهم با فرارسیدن موعد انتخابات آزاد، به همان حاکمیت سیاسی و رهبران غارتگر و خانه خرابکن شان، راًی داده و ایشان را صاحب مشروعیت دموکراتیک میسازند!!!  مشروعیت دموکراتیکی که حتی از دیدگاه خود جوامع مدنی و دموکراتیک غربی هم قابل فهم و دفاع نمی باشد. در نظرسنجی هاییکه در اکثریت کشور های اروپایی بمناسبت انتخابات ریاست جمهوری اخیر امریکا بمیان آمد، اکثریت مردم آرزو داشتند، که مردم امریکا یک رهبری دیگدی غیر از جورج. دبلیو بوش را انتخاب نمایند. این مردم که در آلمان اکثریت %85 را تکشل میدادند، فکر می نمودند که مردم امریکا، بخاطر رسوایی ها و افتضاحات رژیم بوش بویژه در عراق، با رفتن به پای صندوق های راًی در یک انتخابات آزاد و دموکراتیک، جتما بصیرت و پختگی سیاسی شان را به نمایش گذاشته و از جورج. دبلیو بوش سلب مشروعیت می نمایند! اما زمانیکه ملاحظه نمودند که جورج بوش برعکس انتخابات گذشته، با رأی چشمگیر مردم امریکا مجددا انتخاب و صاحب مشروعیت دموکراتیک گرید، توده های فرهنگی و باسواد اروپایی ، کاملا بهت زده اینبار امریکا را به Bananenrepublik تشبیه نمودند!

آنها می گفتند که هرگاه چنین اتفاقی در " انتخابات " افغانستان بوقوع می پیوندد، قابل فهم میباشد، اما در امریکای متمدن و دموکراتیک چرا؟! مقصود این نیست که گویا مردم امریکا می خواهند چشمان شان را به روی واقعیت ها پوشیده و آگاهانه از افتضاحات رهبران و نظام حاکم سیاسی شان دفاع نمایند، برعکس می خواهیم بگوییم که آنها خود، قربانی مناسبات حاکم بر جامعه و عملکرد های پیچیده آن میباشند! 

شرکت در انتخابات، البته مراد همین انتخابات در دموکراسی های متعارف بورژوایی میباشد، چنانچه قبلا هم توضیح نمودیم، نه می تواند معیاری معتبر برای پختگی سیاسی یک فرد، یک جماعت و یک ملت باشد، و نه سندی قابل اتکا در بیان مشروعیت دموکراتیک یک نظام و یک زعیم سیاسی منتخب مردم، زیرا انتخابات و شرکت مردم در آن را نمی توان بدود از خصلت مناسبات اقتصادی ــ اجتماعی مسلط در یک جامعه طبقاتی، به سیاق دیگر بدور از ساخت اجتماعی ــ اقتصادی  و روبنای سیاسی، حقوقی و فرهنگی، بدور از مکانیسم کارکرد نظام ارزشی جامعه و بلاخره بدور از حیطه انحصار و کارایی اقشار و گروه های اجتماعی متنفذ و قدرتمند و ابزار های متنوع اعمال اراده و فشار مورد مطالعه قرار داد.  بطور مثال در" پلورالیسم سیاسی " جامعه دموکراتیک امریکا، تا جاییکه تاریخ بخاطر دارد، همواره دو حزب سیاسی است که مردم امریکا، برای انتخاب زعمای پیشنهادی توسط آنها، باید بپای صندوق های راًی بروند؛ هرگونه امکان انتخاب خارج از قلمرو سیطره این دو حزب منتفی میباشد، زیرا انحصار قدرت در حیطه سلطه و اقتدار همین دو حزب قرار دارد که هر دوی آن، از سرمایه داری بزرگ امریکا نمایندگی می نمایند؛ یعنی پلورالیسم در نظام سیاسی امریکا، در واقعیت امر، شکلی متحول از یک نظام سیاسی تک حزبی میباشد که توتالیتاریسم سرمایه را به نمایش گذاشته ، از آن نمایندگی نموده و در خدمت آن عمل می نماید. هر رئیس جمهور منتخب و به همین منوال، مقامات بالایی در هیرارشی قدرت سیاسی امریکا، از معاون رئیس جمهور و وزرای کابینه، تا نمایندگان هر دو مجلس، تا گورنر های حکومت های ... یا خود سرمایه داربزرگ و یا در خدمت سرمایه بزرگ قرار دارند؛ هیچ فرد یا جماعت دیگری از طبقات زحمتکش که خیر، حتی از طبقه متوسط جامعه قادر نبوده و نخواهد بود که بر مسند قدرت سیاسی بعنوان رئیس جمهور و در پست های کلیدی سیاسی تکیه نماید!  چنانچه همین مسئله با تغیری شکلی ، در رابطه با تمامی دموکراسی های غربی مصداق می یابد.

با این مختصر از مبانی قدرت سیاسی در امریکای دموکراتیک، میتوان بسادگی دریافت که " انتخابات " هم، همانند سایر ابزار ها و مکانیسم های قدرت سیاسی، فقط و فقط در خدمت تثبیت منافع و امتیازات صاحبان سرمایه های بزرگ عمل می نماید و نه غیر.

یکی از همین ابزار اعمال نفوذ و قدرت سیاسی، علاوه بر موجودیت گروه های فشار خارج از دولت و پارلمان ( لوبیسم ) ، همانا مطبوعات یا رسانه های متنوع ارتباط جمعی برای تبلیغ و ترویج میباشد، که بر فکر، ذهن، احساس اراده، تصمیم و انتخاب مردم بطور مرئی و نامرئی تاًثیر میگذارند. این نکته گذشته از همه، در همین انتخابات اخیرامریکا، بخوبی روشن بود، طوریکه وسایل ارتباط جمعی در سمت دهی ذهنیت های مردم برای انتخاب مجدد جورج. دبلیو. بوش که مردم چه در امریکا و چه در اروپا و در همه جا، بخاطر دروغ ها و رسوایی ها و جنایات وی و همکارانش، انتظارسلب اعتماد مردم از او را در انتخابات می کشیدند، نقش تعیین کننده ای ایفا نمودند! پس در اتخاذ تصمیم سرنوشت ساز در انتخاب رهبران و نمایندگان و بلاخره در گرفتن سرنوشت خود بدست خویش، در چارچوب مناسبات و عملکرد های نظام حاکم، جزء رفتن بپای صندوق های راًی، اختیاردیگری نداشته و نمی توانند داشته باشند؛ مشارکت مردم در انتخابات، یک مشارکت صوری دارای ابعاد از قبل تنظیم شده و دارای تاًثیرات محدود میباشد. مردم برای انتخاب آنچه و آن کسی که برای شان پیشنهاد میشوند، باید بطور مثبت یا منفی راًی بدهند نه خارج از آن؛ راًی مثبت و منفی راًی دهندگان هم، چنانچه ملاحظه نمودیم، در تحت تاًثیر اعمال نفوذ وسایل ارتباط جمعی، از بالا ساخته میشود!

در این نظام انتخاباتی، هرگاه تکنیک ها و شیوه های پیچیده فنی برای تقلب را هم بدان اضافه نماییم، آنچه که از چشمرس مردم و اراده و اختیار شان بدور می ماند،همان انتخاب آزاد است. پس سهم و مشارکت مردم در روز انتخابات، در واقع تنها در محدوده همان حضور و مشارکت فزیکی درپای صندوق های راًی خلاصه میشود. علاوتا چنین انتخاباتی که میکوشند درآن، از مردم بمثابه مجسمه های بی روح و همانند مهره های شطرنج استفاده نمایند،چنانچه گفته شد، نمی تواند سندی قابل اتکا در بیان مشروعیت دموکراتیک یک نظام و یک زعیم سیاسی منتخب مردم باشد، زیرا راًی اکثریت، گذشته از چگونگی تکوین آن، در همه حالات نمی تواند مساوی به حقانیت و اصولیت، و بنابرین مشروعیت یک رهبر منتخب و یک نظام منتخب مردم باشد؛ چون اکثریت را در دنیای پیچیده مملو از فریب، نیرنگ، و با انحصار بر منابع و ابزار های قدرت، سرمایه و با اعمال همین وسایل زور، فشار، تطمیع، خدعه و توطئه، میشود بسادگی ایجاد و هرآن، تغییر داد. اقشار، طبقات و یا افراد و جماعات صاحب مال و اقتدار می توانند در مواقع لزوم، برای حفظ قدرت و امتیازات و یا دستیابی بدان، با هم یکجا شده و از امکانات دست داشته شان، در اذهان مردم اعمال نفوذ نموده و بدینسان اکثریت های تصنعی را ایجاد و دگرگون سازند. پس راًی اکثریت همیشه و در تحت هر شرایطی، نمی تواند لزوما سندی برای مشروعیت یک زعیم و یک نظام سیاسی باشد؛ بطور مثال هیتلرکه با اشتعال جنگ دوم جهانی و رویداد های دلخراش دایر یر کشتار ده ها ملیون انسان بیگناه و خرابی های ناشی از آن، بشریت را به پرتگاه نابودی نزدیک ساخت، با راًی اکثریت مردم و پشتیبانی شان به قدرت سیاسی رسیده بود؛ ولی آن اکثریت نمی توانست و نمی تواند ملاک مشروعیت فاشیسم و زعیم جنایتکار آن مورد مداقه قرار گیرد. علاوتا آنچه را که در نظام انتخاباتی متعارف در مناسبات حاکم جهانی بایست مورد نظر داشت، همچنان همان خصلت یکجانبه بودن این نظام میباشد؛ بدین معنا که مردم چنانچه دیدیم، هیچ نوع امکان و اختیاری برای پیشنهاد و انتخاب واقعی نمایندگان و رهبران برخاسته از میان خود شان، و بدین وتیره در انتخاب نظام سیاسی مورد پسند خود شان تدارند. این امکان در شرایط جامعه سرمایه داری که همه چیز در آن با بارامتر ثروت و سرمایه، و ابزار ها و مکانیسم هاییکه در خدمت اصحاب سرمایه قرار دارند، پیمایش میگردد، پیشاپیش منتفی است، و تاریخ نمونه ای غیر از این را بخاطر ندارد. همچنان دیده شد که نقش و مشارکت واقعی مردم در چارچوب شرایط و قواعد بازی همین انتخابات هم، فقط و فقط بدادن راًی مثبت و منفی خلاصه میگرددکه در تکوین و تغییر این راًی هم، به صد ها وسیله و شیوه ممکنه اعمال نفوذ میشود. در همه این حالات از مردم خواسته میشود که فقط بپای صندوق های راًی حضور یافته و آری یا نه بگویند و بس. در همین جاست که ظرفیت مکانیسم انتخابات بورژوایی و کارکرد آن در حیات جامعه پایان می یابد؛ عمل انتخابات بنابرین یک عملیه مکانیکی، روتین، ناقص، نیم بند و یکجانبه میباشد که نمی تواند در هر شرایطی بمثابه بارامتر قابل اتکا برای تبیین پختگی سیاسی یک فرد، یک جماعت و یک ملت مورد قبول باشد. و با این چنین ابزاری مردم نمی توانند بر حیات جامعه و سرنوشت خود شان حکمروایی نمایند؛ پس از پایان انتخابات، بر عملکرد نظام انتخابی شان، نظارت و کنترول خویش را اعمال نمایند؛ مردم این امکان را ندارند که عملا در موقع ضرورت در هر فرصتی، از نمایندگان، از زعیم منتخب و از نظام حاکم سیاسی، سلب اعتماد و مشروعیت نمایند. رویهمرفته با تاًکید بر نحقق حقوقی، سیاسی و عملی همین پیش شرط میباشد که میشود حضور و مشارکت مردم در انتخابات را بمثابه سند مشروعیت دموکراتیک یک زعیم منتخب و یک نظام سیاسی منتخب مورد مداقه قرار داد.

رویداد های اشغال افغانستان و بویژه عراق، و عکس العمل توده های ملیونی مردم در سراسر قاره اروپا را مدنظر بگیرید؛ این رویداد ها بحدی زنده، جاندار و شفاف بودند که دولت های دموکراتیک جنگ افروز و متجاوز غربی به رهبری امریکا، با تمامی ابزار های خدعه، تزویر، دروغ و اعمال نفوذ شان، بدلایلی نتوانستند در تاًیید سیاست های تجاوزکارانه خویش، اکثریت آرای توده های ناراضی و خشم آگین شان را تاًمین نمایند، به نحویکه این توده ها، خشم و نارضایتی و مطالبات حق طلبانه و دموکراتیک خویش را از زعما و حاکمیت های سیاسی منتخب شان مبنی بر قطع فوری مداخله و جنگ تجاوزکارانه، بلاوقفه و برای روز های متوالی وآنهم در کمال مسالمت در تظاهرات های ملیونی عنوان می نمودند؛  نظر سنجی های انجام شده نشان میداد که اکثریت مردم در این کشورها تا سطح %90  و  %80  خواهان قطع فوری جنگ تجاوزکارانه دولت های دموکراتیک و منتخب شان بودند که مشروعیت دموکراتیک شان، به راًی اکثریت همین مردم استناد داشت. ولی بازهم دیده شد که این دولت ها و زعمای منتخب مردم، هیچ اعتنایی به آرای مردم نداشتند و از مردم فقط برای رفتن بپای صندوق های راًی، بمثابه یک عمل مکانیکی یکجانبه استفاده می نمایند و بس!  پس مشروعیت دموکراتیک یک زعیم منتخب مردم و یک نظام دموکراتیک مردمی، بطور انصراف ناپذیری، در تئوری و در عمل، می بایست در یک وحدت دیالکتیک تحقق یابد و آن اینکه، اگر یک زعیم سیاسی و یک نظام منتخب و دموکراتیک با استناد عملی به راًی اکثریت مردم بقدرت رسیده و براین مبنا، مشروعیت دموکراتیک می یابد، پس سیاست های عملی و نهایتا موجودیت و بقای این نظام  و زعمای منتخب هم، می بایست مشروط  به آرای همین مردم باشد، یعنی اگر مردم حق و وظیفه دارند که رژیم سیاسی مورد پسند شان را با رفتن بپای صندوق های راًی، آزادانه انتخاب نمایند، همین مردم همچنان این حق را باید داشته باشند که هر لحظه و در هر موقعی مقتضی، مشروعیت دموکراتیک اعطا شده به زعیم و رژیم سیاسی خویش را

مورد سوال قرار داده و از آن سلب اعتماد نمایند؛ و این هم یک بارامتر اصولی و قابل قبول در تعریف مقوله مشروعیت دموکراتیک در رابطه با یک زعیم و نمایندگان منتخب مردم و یک نظام دموکراتیک مردمی میباشد.

حال ببینیم که آیا در شرایط مناسبات حاکم بر جهان و در چارچوب قواعد دموکراسی بورژوایی، که از خلال آن یک زعیم منتخب مردم و یک رژیم سیاسی دموکراتیک بقدرت میرسد، آیا دست چنین زعیم و رژیمی در اتخاذ تصامیم، چنانچه " فرهنگیان روشنفکر " مدعی میباشند، باز است یا خیر؟  آنها می گویند:

" رئیس جمهوری ( منظور کرزی است. نگارنده ) که در انتخابات آزاد برگزیده شود، دارای مشروعیت دموکراتیک است. این مشروعیت، اگر از جانبی دست او را  در اتخاذ تصمیم باز میگذارد، از جانب دیگر مسئولیت او را در برابر تاریخ، قانون و مردم چند برابر میگرداند..." ( تأکید از من است )

باری، بقول " فرهنگیان "  دست کرزی باید در اتخاذ تصامیم باز باشد، یعنی یک رئیس جمهور آزاد، مصمم، قادر و توانا باید باشد!!!

با مطالعه چنین اظهار نظری، برای یک لحظه چنین به نظر می رسد که گویا ما  در اینجا، دیگر نه با فرهنگیان باسواد، فرهیخته و باخبر از دنیای واقعی، بلکه برعکس با بیماران روانی بی خبر از خود و از همه چیز مواجه میباشیم؛ ولی این ظاهر فریبنده اظهار نظر فوق میباشد. واقعیت اینست که " فرهنگیان " مورد نظر، از سلامت عقلی و روانی کافی برخوردار هستند؛ آنها با چنین اظهار نظری، ضمن اینکه همانند اربابان امپریالیست و مرتجعین دست نشانده شان، میکوشند به چشم توده های مردم خاک پاشیده و آنها را تحمیق نمایند، همچنان بدینوسیله آرزوی دستیابی به ریزه ها و پسمانده های خوان امریالیسم و ارتجاع را در مخیله پرورانیده و برای تحقق عملی آن، حاضرند به هر خفت و مذلتی هم تن دهند!!! ( این پیشگویی هم اینک عملا به اثبات رسیده است )

آخر " فرهنگیان روشنفکر" برای اثبات اظهاریه خویش در این دنیای واقعی و نه خیالی، باید یک مثال و نمونه عملی هم ارائه نمایند!

آری، جهت پاسخگویی به سوال مطرح شده در بالا و برای ارزیابی صحت یا سقم ادعای " فرهنگیان روشنفکر " که مدعی اند،" مشروعیت " کرزی در " انتخابات آزاد " دست وی را در اتخاذ تصمیم باز می گذارد...، برعلاوه تفصیلات تاکنونی، بازهم به یک تکاپوی مختصر و گذرا درجامعه ایده آل شان، یعنی درامریکای پیشرو، قانونمند و دموکراتیک می پردازیم.

مراجعه به جوامع قانونمند و دموکراتیک غرب و آنهم در مثال امریکا، که زادگاه ارزش ها، مفاهیم و مقولات انتخابات، دموکراسی، آزادی، راًی مردم... و مشروعیت دموکراتیک میباشند، بیشتر بخاطریست تا ببینیم که با توجه به پراتیک دموکراسی در خود این جامعه، آیا ادعای " فرهنگیان روشنفکر " مبنای عملی می یابد یا خیر؛ این امر،  قضاوت پیرامون مشروعیت دموکراتیک و چگونگی بازبودن دست کرزی در شرایط حاکمیت جنگسالاری، قاچاق سالاری، دریک کلام حاکمیت قانون جنگل در افغانستان ویران، و اشغالی را سهلتر ساخته و یا هم اصلا ضرورت پرداختن به یک جدل سیاسی و قضاوت پیرامون آن را منتفی میسازد.  ما می خواهیم از معلوم به مجهول برسیم، یعنی با استناد به یک واقعیت زنده و ملموس، امکانات و احتمالات آنرا در شرایطی دیگر قیاس می نماییم که در بهترین حالت، میخواهیم از مجازا، با مفاهیمی نارس، نامشخص و نامطمئن افاده نماییم، چه هرگاه مفهوم مشروعیت دموکراتیک و دست باز بودن یک رئیس جمهور واقعا منتخب در شرایط یک جامعه مدنی و دموکراتیک مثل امریکا مورد سوال باشد، قیاس این پدیده را در شرایط افغانستان عقب نگهداشته شده، غیر دموکراتیک و اشغالی، بسادگی میتوان نمود.

باری، صنعت اسلحه سازی را مدنظر بگیرید؛ همه میدانند که صنعت اسلحه سازی یکی از پردرآمد ترین رشته های صنعت در جوامع یشرفته صنعتی غربی میباشد. اهمیت این رشته صنعت که بذات خود، ابزاری برای زورگویی و اعمال قدرت است و نهایتا در جهت کشتار و نابودی نوع انسان و نابودی محیط زیست مورد عملی پیدا مینماید، بحدی است که سالانه مبالغ خیلی هنگفتی در این زمینه بمصرف رسیده و پیشرفته ترین ابحاث و تحقیقات علمی، تکنیکی در جهت دستیابی به مدرنترین و خطرناکترین سلاح های نابودی بشریت ف در پروژه های نظامی اسلحه سازی متمرکز میگردد، اضعاف  و اضعاف هزینه های مورد نیاز مبرم در عرصه های آموزش و پرورش، بهداشت عمومی، تغذیه، آب آشامیدنی، داروسازی و... میباشد!  چرا اینطور است؟

پاسخ به این سوال خیلی ساده و روشن میباشد؛ برای اینکه اولا این رشته صنعت، یک عرصه خیلی سودآور و آنهم سود های خیلی بزرگ میباشد. ثانیا این سود های کلان دارای خصلت همیشگی و پایدار میباشند، زیرا تا زمانیکه مفاهیم ومقولاتی ازقبیل زورگویی، استیلاگری، ارتجاع، امپریالیسم  و اعمال قدرت و سیادت وجود دارد، اسلحه، صنعت اسلحه سازی و بازار آن هم، بمثابه ابزار تحقق این مقولات و بموازات آن، همواره رونق، رشد و اعتلا خواهد داشت و سود برندگان آن هم بدون شک، همان اصحاب قدرت واقعی، یعنی اصحاب سرمایه میباشند.

حال فرض نمایید که معجزه ای صورت گرفته و مردم امریکا، از تبلیغات و اعمال نفوذ صاحبان صنایع اسلحه سازی درامان مانده و قادر گردیده باشند که در یک فضای کاملا آزاد و بمدد دانش و آگاهی عمومی و غریزه انسان دوستانه خویش، به  باور و قناعتی رسیده باشند ( مثلا جنبش صلح ) که مفاد آن دوری گزینی از صنعت اسلحه سازی باشد؛ آیا در یک چنین حالتی فرضی، ممکن و میسر خواهد بود که زعیم منتخب همین مردم بطور مثال آقای بوش، و نظام سیاسی دموکراتیک امریکا که مشروعیت خویش را واقعا  مرهون رأی مردم میباشند، به خواست و اراده همین مردم تن داده ، و در نتیجه از تخریب اسلحه های کشتار انسان و تخریب محیط زیست فروگذار کنند؟ آیا دست همین زعیم و یا  زعیم منتخب دیگری و نظام سیاسی دموکراتیک در اتخاذ چنین تصمیمی باز خواهد بود؟    " فرهنگیان روشنفکر " در این باره چه میگویند؟  اگر آری، پس یک نمونه اثباتی آن را مثال بیاورند!  به رشته های دیگری از تولید که زیان شان برای انسان و محیط زیست بدور از جدل است، بطور مثال صنعت تنباکو و سیگار، انواع مواد مخدر، مواد سمی شیمی، بیولوژیک و بلاخره کاربرد گازاتی که نسل های آینده بشر و زیست در روی زمین را پیشاپیش محکوم به نابودی می نمایند وغیره توجه نمایید که هیچ زعیم منتخب مردم و هیچ نظام دموکراتیک متعارف در این جهان شناخته شده کنونی، نه در اندیشه اجتناب ازتولید شان میباشند و نه جرأت خواهند کرد که همچو اندیشه ای را به ذهن شان راه دهند!

چرا چنین فرض و انتظاری غیرعملی و ناممکن میباشد؟

چرا زعیم منتخب مردم  با نظام دموکراتیک خود، در اینجا به مشروعیت دموکراتیک و رأی مردم تمکین نمیکند؟ و دلیل آن چیست؟ در حالیکه بقول " فرهنگیان روشنفکر " دستش هم در اتخاذ تصمصم گویا باز است!

برای اینکه این زعیم و آن نظام در حقیقت امر، نه به خواست مردم بمیان آمده اند، و نه مشروعیت خود را مدیون آراء  شان میدانند، زیرا نقش مردم  و آراء شان در چارچوب مناسبات حاکم جهانی و قواعد بازی دموکراسی های متعارف بورژوایی، بعنوان یک نقش صوری مدنظر است و بس؛ نقش مردم و آراء شان فقط یک مسئله مربوط به تئوری میباشد و نه پراتیک، چون در اینجا حدود و ثغور انتخابات، خود دموکراسی، مشروعیت دموکراتیک  و در واقع تمامی مسایل، بر وفق قوانین حرکت سرمایه تنظیم و مشخص میگردد.

در اینجا این خواست، اراده و منافع همین اصحاب قدرت و سرمایه است که بر چرخ حرکت جامعه، نظارت و کنترول خود را اعمال می نماید؛  و همین خواست، هراده و منافع اصحاب سرمایه است که محور هر تصمیمی قرار میگیرد، چون مبدا و غایت حرکت سرمایه  و سرمایه دار غیر از سود و بازهم سود و حد اکثر سود، چیز دیگری نبوده و نمی تواند باشد. پس دولت سرمایه دار و سکانداران آن، به هر حدی هم که منتخب مردم بوده و از یک مشروعیت دموکراتیک هم برخوردار باشند، نمی توانند بدور از این قانونمندی و ماورای آن عمل نموده و تصمیمی اتخاذ نمایند.  به بیان دیگر، برخلاف ادعای " فرهنگیان روشنفکر " دست شان در اتخاذ هر تصمیمی باز نبوده و نمی تواند باشد.

باری، اگر دست بطور مثال آقای بوش بمثابه یک زعیم سیاسی منتخب در یک جامعه دموکراتیک و مدنی مثل امریکا، برخلاف ادعای عوامفریبانه و چاپلوسانه " فرهنگیان " مورد نظر در اتخاذ هر تصمیمی باز نبوده و نمی تواند باشد، پس چگونه می توان دست مزدور دست نشانده  شان در افغانستان، یعنی دست حامد کرزی یا شاه شجاع امریکایی را در اتخاذ هر تصمیمی باز پنداشته و این ذهنیت اغواگرانه و مزدورمنشانه را بخورد مردم داد؟!

کرزی نه بخواست و اراده مردم به " ریاست " رسیده است، و نه هم در اتخاذ هر تصمیمی دست باز و اراده آزاد دارد؛  همان کسانی که او را در غیاب مردم و اراده شان ( در کنفرانس ننگین بن ) غیابی به کرسی رئیس دولت موقت گماشته و سپس در یک انتخابات نمایشی وی را بازهم با لقب " رئیس منتخب " نصب نمودند، همان کسان هم، هر زمانیکه خواسته باشند، او را دوباره حذف می نمایند. این مجسمه بی روح، هیچگونه اختیار، صلاحیت و اراده مستقل نداشته و نمی تواند داشته باشد؛ هرگونه تصور دیگری غیر از این، یک تصور عوامفریبانه محض، و مغایربا واقعیت های عینی و با ماهیت نظام ضد بشری امپریالیسم، با قوانین حرکت و کارکرد عملی سیاست استعماری امپریالیستی میباشد. تاریخ هرگز نمونه ای را در حافظه ندارد که ثابت نماید، افراد، عناصر و رژیم های دست نشانده و آلت دست استعمار و امپریالیسم، برای تعیین سرنوشت خود و بخصوص مردمی که می خواهند به غلط از ایشان نمایندگی نمایند، دارای آزادی اراده و عمل بوده باشند.

تمام رویداد های تاریخی دو قرن اخیر خود افغانستان و زمام داران بدسگال و در رأس همه، همان شاه شجاع انگلیسی قرن ۱٩  و شاه شجاع روسی ( ببرک کارمل ) ربع آخر قرن۲۰ قرار دارند، موید همین آموزش و تجربه عملی تاریخ است که کرزی، یعنی شاه شجاع امریکایی، مثال زنده و گویای همین واقعیت روزگار ما میباشد.

رئیس جمهوری که برای حفظ حیات خودش، به محافظین و گارد ویژه امپریالیستی وابسته میباشد؛ رژیمی که برای نگهداری خودش و اعمال سیاست ها و نقشه های اربابان اشغالگر خود، به قوای نظامی امپریالیستی نیاز دارد؛ دولتی که نه تنها هزینه های امور روزانه، بلکه حقوق و معاشات اراکین و از جمله معاش اعضای کابینه آن، با امکانات و اعتبارات برده ساز اشغالگران امپریالیست تاًمین و تمویل میگردد و... نمی توانند و به هیچوجه دارای اراده، اختیار و استقلال عمل باشند!

چرا " فرهنگیان روشنفکر " چنین خزعبلاتی را، چنانچه در سرتاسر نامه سرگشاده شان ملاحظه نمودیم، بخورد توده های ناآگاه مردم داده و به چشمان شان خاک می پاشند؟!

چرا آنها با چنین لاطائلاتی، می کوشند جلو رشد و تکامل فکری توده های مردم را گرفته و بدینسان،

خدمت شایانی به اربابان امپریالیست و ارتجاع متحد شان می نمایند؟!...

برای اینکه ایشان به ریزه های باقیمانده سفره این اربابان، چشم طمع دوخته اند که برای دستیابی بدان هیچ مرز، قید و مانعه ای را هم به رسمیت نمی شناسند!

البته من در همان آغازاین مقال، پیرامون حساسیت آخذه های فرهنگی بوجه عام در قبال رویداد های سیاسی اجتماعی در سطح جامعه و جهان، به تفصیل صحبت نموده و در این میان، آخذه ها یا کنش ها و واکنش های طیف مشخصی از روشنفکران را، به تناسب طیف ها و لایه های دیگر اجتماعی، حساس تر، سریعتر و... تشخیص نمودم.

حساسیت آنتن های همین طیف که با عنوان " فرهنگیان روشنفکر " می خواهند تبارز نمایند، بعضا بحدی تند، افراطی و رادیکال ارتجاعی میباشد که، در یک چشم بهم زدن، فرسنگ ها مسافت که خیر، بلکه دوران های ممتد تاریخی در مقیاس قرون و اعصار را نه به پیش، بلکه به عقب طی نموده و بدین نهج، چنانچه ممکن باشد، فرمان عقبگرد تاریخ را نیز صادر می نمایند!

ذوق زدگی و شور شعف بی پایان اینان از فتوحات سردمداران " جنگ سرد " ، از "عظمت" تجاوزات لگام گسیخته و لشکر کشی های تباهی آفرین پرچمداران " نظم نوین جهانی " ، و بلاخره از برگزاری انتخابات امپریالیستی در افغانستان، بحدی محسوس و نمایان است که در نتیجه، سر از پا  نشناخته و به پیروی از اربابان امپریالیستی خویش، با یک دهن کجی تهوع آور و کاملا فرصت طلبانه، از شکست ایدئولوژی های بزرگ صحبت می نمایند!

" فرهنگیان مرتجع " در واقع افیونی شده اند که سموم گمراه کننده آنرا میکوشند بذرایع مختلف، البته به یاری اربابان خویش، در میان مردم هم اشاعه بخشند.

حرف اینان در واقع، حرف های شناخته شده اربابان امپریالیست و سایر مرتجعین میباشد؛ پیامی امپریالیستی و ارتجاعی است که تنها از حنجره اینان بیرون می جهد.

راستش، این " فرهنگیان " مرتجع، وطنفروش و از خود بیخبر، به هر اندازه ای هم که آخذه های فرهنگی شان برای دریافت پیام های امپریالیستی و ارتجاعی حساس باشد، بیش از حد ذوق زده و شتابان حرکت می نمایند، چون نمی خواهند که هیچگاهی، از جریان قافله ارتجاع عقب مانده، و بنابرین از مزایای سرسپردگی به امپریالیسم و تسلیم طلبی به ارتجاع، بی بهره بمانند؛

آنها که خود در حسرت همین " مزایا " افیونی شده اند، چنانچه گفتیم، میکوشند تا جاییکه مقدور باشد، سمومش را همه جا پخش نمایند.

افسون آستان بوسی بدرگاه امپریالیسم و چاپلوسی به خادمان ارتجاعی شان، اینان را خیلی جسور و متهور گردانیده است!

با همه اینها باید گفت که" فرهنگیان روشنفکر" مورد نظر ما، به هیچ صورت " فرهنگیان" منحصر بفرد  نمی باشند؛ نمونه های مشابه و همکیشان اینان را در همه جا، و چه بسا در تمامی ادوار و ازمنه ها بتوان شناسایی نمود. اینان را میشود از همان سلاله تاریخی طوسی ها و جوینی ها... شمرد که تاریخ برکارنامه سیاه و ننگین شان، قضاوت خود را نموده است!

برای حسن ختام، بی مناسبت نخواهد بود، اگر کارنامه ذلتبار اسلاف تاریخی اینان و قضاوت عبرت انگیز تاریخ برآن را، که غبار مورخ آزادیخواه و میهن پرست کشور، در" افغانستان در مسیر تاریخ " بگونه زیرقید نموده است، در اینجا بازخوانی نماییم:

" هلاکو در راًس سپاهی به استقامت بغداد حرکت میکرد که پیشاپیش آن رجال مشهور ممالک اسلامی مفتوحه، چون خواجه نصیر الدین طوسی، عطا ملک جوینی، اتابک فارسی، ابوبکر بن سعد و علا الدین لولو فرمان فرمای موصل با او همعنان میراندند تا شاهد انهدام یک پایتخت بزرگ جهان و کانون بزرگ تمدن و فرهنگ اسلامی باشند؛  آنان در ته قلب خود هر فکری که جزء این داشتند، مگر چیزی که تاریخ بروی اعمال ایشان قضاوت میکند این است:

"مادامیکه برای انسان راه مرگ باز و میسر است، تن دادن به ظلم و جهل ویران کننده ، جبن و گناه  پر مسولیتی است" .

 

 

Copyright © 2007 by baaba.eu