www.baaba.eu

 

 

 

در سراشيب

نوشته: ر. رهیاب

در "قطب نما" ی  شماره قبلی ( شماره 7  ) ، اعلامیه ( هجاما ) و پاسخ فوری و مختصر "جبهه متحد..." بدان را مطالعه نمودیم؛ "اعلامیه" ظاهرا واکنشی بود در قبال یک اشاره  بسیار کوتاه  از مقدمه نوشته مطول نگارنده بعنوان هذیان های "فرهنگیان".

فحوی این اعلامیه که چیزی غیر از ریاکاری، لافزنی و ادعاهای مضحک نمیباشد؛ همچنان شیوه بیان، ابزار برگزیده "مبارزاتی" و ... بالآخره انگیزه  و هدف اصلی از انتشار آن، همه و همه مطالبی اند در خور غور و تأمل، که بررسی شان در اینجا و آنهم با چشمداشت اوضاع و شرایط حاکم برجامعه و ضرورت پیشبرد مبارزه آزادیخواهانه انقلابی، لازمی میباشد.

از آنجاییکه عکس العمل اعلامیه نویسان، در ظاهر  به گوشه معینی ــ همان اشاره کوتاه ــ از اظهارات اینجانب میباشد، بنابراین ایجاب می نمود تا علاوه بر موضعگیری "جبهه متحد..."، من هم جهت روشن شدن بیشتر مسئله، شخصا سهم خودم را در این ماجرا ایفا می نمودم، زیرا بالآخره  مسئولیت هر مضمونی، چنانچه پالیسی نشراتی "قطب نما" برآن تأکید میدارد، به عهده نویسنده آن میباشد. بنابر همین ملاحظات و دلایل متذکره میباشد که "درسراشیب" نگارش می یابد.

البته برخلاف موضعگيري كلي و موجز « جبهه متحد… »  من در اينجا خواهم كوشيد تا مندرجات اعلاميه نامبرده  را در جزئيات به زير ذره بين برده به نحويكه هر مفهوم ، ذهنيت و ادعاي بي پايه و دروغين در آنرا ، با تفصيل مقتضي و آنهم به زبان بسيار ساده و عام فهم، يعني بدور از تفنن و « بازي با كلمات در جملات بلند بالا و دهن پركن »  ــ قضاوتي را كه تسليم طلبان اعلاميه نويس بر هذيان هاي فرهنگيان نموده اند!!! ــ  بطور كاملا موضوعي ، مستند ، با استدلال و برهان انقلابي به بحث و ارزيابي بگيرم.

در سراشيب بنابرين ، نوشته ايست كه موضوع و چارچوب بحث آنرا ، منحصرا اظهارات ميرزا بنويسان تسليم طلب هجامايي ـ سامايي و اسلوب عمل برگزيده شان تعيين مي نمايد؛  در اين مفهوم ، « در سراشيب » طبيعتا بحثي است محدود كه مي بايست آنرا فقط بعنوان آغاز سخن  تلقي نمود و نه بيش. دنباله اين بحث پيرامون مسايل ديگر مبارزه انقلابي ، رويهمرفته مستلزم نوشته هايست كه نگارش شان ، از جهتي هم ، به « همت » ،    « جديت » و آمادگي اعلاميه نويسان هجامايي ـ سامايي براي پيشبرد يك جدل و مناظره سياسي مشروط ميگردد ، اگر شمشير به هوا نمي زنند و به ادعاهاي آمده در اعلاميه شان واقعا باور دارند!  با اين تاُكيد كه فراخوان ما براي يك جدل اصولي سياسي  نه تنها اعلاميه نويسان تسليم طلب ، بلكه آنعده از سامايي ها و هجامايي هايي را هم شامل ميگردد كه تا ايندم همانند شهداي پرافتخار راه آزادي و انقلاب و در پيشاپيش همه مجيد قهرمان ، داغ ننگين تسليم طلبي و آستان بوسي بدرگاه امپرياليسم و ارتجاع را بر جبين نداشته باشند!

اما مخاطب اصلي در سراشيب همانا اعلاميه نويسان هجامايي ـ سامايي ميباشند. هرچند اعلاميه به امضاي      ( هجاما ) انتشار يافته است ، ولي تسميه اعلاميه نويسان هجامايي ـ سامايي توسط ما ، دلايل منطقي خودش را دارد:

با آنكه ( هجاما ) بدايتا بمثابه يك نهاد سياسي دموكراتيك و با كركتر سياسي مستقل عرض اندام نموده است ، ولي در رابطه با تضاد هاي سياسي ـ ايدئولوژيك جنبش انقلابي درون كشور و جدال هاي سياسي مترتب برآن ، همواره دركنار ( ساما ) قرار گرفته و در واقع بخش خارج كشوري ساما در اروپا را نمايندگي نموده است.  با آمدن سامايي ها به اروپا بويژه پس از شهادت رهبر ، ترسيم مرز تشكيلاتي ميان اين دو نهاد ، ديگر اعتبار خود را از دست داده و فاقد يك مبناي عملي ميباشد؛  اين نه تنها بدين علت كه آنها اصولا ديگر موجوديت محسوس تشكيلاتي ندارند ، بلكه به اين خاطر هم كه نميشود ديگر ميان سامايي و هجامايي ، عملا تفاوتي قايل شد.

 

هواداران و جنبش انقلابي

( هجاما ) همانطوريكه از اسمش پيداست، خودش را بمثابه يك سازمان سياسي هوادار جنبش انقلابي مردم افغانستان معرفي ميدارد؛  اين اسم كه اصولا مبين خصلت  سياسي يك نهاد رزمنده انقلابي بايد باشد، چنانچه از همين اعلاميه هواداران استنباط ميشود، حدودا 25 سال قدامت تاريخي دارد، يعني 25  سال است كه اين « جريان » اسم هواداران جنبش انقلابي را با خود حمل ميكند!

مبناي عملي اين تسميه از نظر تاريخي چه، و انطباق آن با واقعيت عيني چگونه ميباشد؟

جنبش انقلابي چه جنبشي را ميگويند، و نمود عملي آن در درازناي 25 ساله حيات سياسي جامعه و بلاخره در موقعيت كنوني كدام است؟

هواداران جنبش انقلابي چه كساني مي توانند باشند، و ملاك هاي تبيين كننده آن كدام ها اند؟ …

با كودتاي ننگين هفت ثور 1357 بدست خلقي ها و پرچمي هاي ميهن فروش كه در فرجام ، افغانستان را در پروسه تحول منفي ، از يك كشور نيمه مستعمره وابسته به سوسيال امپرياليسم شوروي، به مستعمره كامل آن مبدل نمود ، جريان مبارزه طبقاتي در كشور نيز، وارد مرحله نويني ميگردد؛  در اين مبارزه ، اقشار، طبقات و لايه هاي اجتماعي همگون و متضاد، هركدام با حركت از پايگاه ويژه طبقاتي، و در راستاي تحقق منافع خودش، البته با سياست ها و برنامه هاي متمايز، باظرفيت هاي متفاوت و ابزار هاي گوناگون ، و تا جاييكه به جناح هاي مختلف ارتجاع داخلي مربوط ميگردد، با پشتوانه مشخص بين المللي خود شان صف آرايي نمودند.  با درنظرداشت خصلت اجتماعي هر يك از همين نيرو ها، اهداف مبارزاتي و جهتگيري هاي عملي سياسي شان در قبال اوضاع و شرايط تازه بودكه مرزبندي هاي سياسي هم در سطح جامعه، مي بايست از نو ترسيم ميگرديد كه بطور كلي ميشود اين مرزبندي را، با دو كتگوري مشخص اجتماعي سياسي، يعني انقلاب و ضدانقلاب تبيين نمود:

صف ضد انقلاب  مجموعا در وجود جناح هاي مختلف ارتجاع داخلي خلاصه ميگرديد، چه ارتجاع حاكم سازمانيافته در دولت كودتا، و چه ارتجاع رقيب كه از نظرسياسي توسط احزاب و سازمان هاي عمدتا  نوظهور اسلامي نمايندگي مي شد.

صف انقلاب را هم بطور عام گرايشي تمثيل مي نمود كه از نظرعيني در حركت در راستاي نيل به اساسي ترين خواسته ها و نياز هاي فوري و تاريخي توده هاي زحمتكش خلق و در دفاع و پاسداري از آن ، بازتاب مي يافت ؛  اين كتگوري شامل تمامي اقشار و طبقات اجتماعي زحمتكش خلق ميگردد كه از نظر سياسي عملا و بطور فعال، توسط اقشار و لايه هاي اجتماعي عمدتا روشنفكري نمايندگي مي شد.

 با شناخت قبلي از هويت حزب دموكراتيك خلق در وجود هردو فراكسيون خلق و پرچم، با تحليل از ماهيت رژيم كودتا، با درك موقعيت بحراني جامعه و دورنماي تاريك آن كه هستي مردم را در معرض تهديد قطعي قرار ميداد، و بلاخره با تمكين عملي بر ضرورت پاسخگويي به الزامات مبارزه براي نجات كشور و رهايي از يك وضعيت حساس پر مخاطره بود كه افراد، عناصر ، محافل، گروه ها و تشكلات عمدتا روشنفكري سابقا منسوب به جريان دموكراتيك نوين و خارج از آن، فورا يعني از همان روز هاي نخستين ، در قبال اختناق، ترور، يعني حاكميت فاشيستي رژيم كودتا و كارنامه هاي اسارتبار آن موضعگيري نموده ، و براي پيشبرد يك مبارزه فعال سياسي ، صفوف خويش را از نو آرايش نمودند، طوريكه با اشغال نظامي افغانستان توسط امپرياليسم شوروي، اين مبارزه هم ، به نحوي قانونمند، به عالي ترين شكل خود، يعني مباره مسلحانه آزاديبخش ملي تكامل يافت.  مجموعه نيرو هاي سياسي همين طيف و مبارزه عملي رهايي بخش ملي ضد سوسيال امپرياليسي، ضد امپرياليستي و ضد ارتجاعي شان در آن دوره است كه كتگوري جنبش انقلابي افغانستان  در مفهوم خاص كلمه، بدان تشخص مييابد؛  يكي از نيروهاي رزمنده و پيشتاز سياسي ـ نظامي همين ساحت هم، سازمان آزاديبخش مردم افغانستان ( ساما ) به رهبري انقلابي نستوه و قهرمان اسطوره اي مقاومت مردم يعني شهيد مجيد كلكاني ميباشد. روحش شاد و يادش گرامي باد!

با الهام گيري از همين روند مبارزه آزاديخواهانه انقلابي، با همسويي و همآهنگي عملي با آن، و با مبارزه در خدمت اهداف والاي انقلابي ــ نيل به استقلال و آزادي ملي، تاُمين دموكراسي و تحقق عدالت اجتماعي ــ آنست كه سازمان ها و تشكلات سياسي متعددي در خارج از كشور ــ در اروپا و جا هاي ديگري ــ نيز بظهور رسيده و يا قسما خود شان را بازسازي مي نمايند؛  سازمان هواداران جنبش انقلابي مردم افغانستان ( هجاما ) ، شاخه انشعابي از گوافس ، يكي از آنها ميباشد كه در يك ارتباط تنگاتنگ ارگانيك با ( ساما ) قرار ميگيرد.   اينست به اختصار، زمينه و خاستگاه سياسي ( هجاما ) از نظر تاريخي، بمثابه يك سازمان هوادار انقلاب و جنبش انقلابي و در واقع برهان وجودي آن.

اينكه هجاما و مهمتر از آن، خود ساما ، بعنوان يك نيروي انقلابي جنبش درون كشور، اما چه مسيري آكنده از فرود و فراز را در طول همين مدت 25 سال از حيات پرتلاطم سياسي جامعه، پيموده اند؟  اينكه آنها در تمام همين مدت 25 سال گذشته ، چنانچه در اعلاميه شان ادعا مي نمايند، آيا واقعا به ايده انقلاب اجتماعي در جامعه و اهداف منشود آن، وفادار مانده اند يا خير؟  و بلاخره اينكه ميشود آنها را بويژه در موقعيت كنوني، كماكان بمثابه نيروهاي رزمنده انقلابي منسوب به جنبش انقلابي و هوادار آن دانست يا خير؟…   همه و همه پرسش هايي ميباشندكه مي بايست بدان پاسخ داد؛  مبحث آتي به بررسي همين مهم اختصاص مي يابد.

 

انقلاب و جنبش انقلابي

جهت پاسخگويي به پرسش هاي طرح شده در بالا، لازم مي افتد تا ابتدا به نحوي مشخص تر، بر خود مفاهيم و مقوله هايي مثل انقلاب، جنبش انقلابي، هواداري از انقلاب و ملاك هاي تعيين كننده آن، مختصرا درنگ نماييم، زيرا با تبيين نظري از همين مقولات است كه ميسر ميگردد، ديدگاه ها و مواضع نيروهاي سياسي انقلابي يا مدعي انقلاب را هم، خوبتر درك كرد؛  از سوي ديگر با همين تشخيص و با استناد به پراتيك مشخص افراد و نيروها ميباشد،كه مي شود خصلت حقيقي شان را شناسايي، و وفاداري يا عدم وفاداري شان به مفاهيم، ارزش ها و ايده هاي انقلابي را محك زده ، رابطه ميان حرف و عمل شان را ارزيابي نموده و سرانجام بر حقانيت يا عدم حقانيت ادعا هاي شان قضاوت نمود؛ چه همانطوريكه تجربه نشان داده است، همواره افراد، نيروها و نظام هاي ضد انقلابي، فريبكار و فرصت طلبي وجود داشته و دارند كه بدليل عدم آگاهي لازم توده ها ، كوشيده اند و ميكوشند جهت نيل به مقاصد شوم خويش، مزورانه از مفاهيم و مقولات معيني،  از جمله از همين مقوله انقلاب، سؤ استفاده نمايند.  به چند مثال عملي در رابطه توجه نماييم:

خلقي ها و پرچمي هاي جنايت پيشه و ميهن فروش، كودتاي ننگين هفت ثور خود شان را كه سرآغاز تمامي مصايب و بدبختي هاي بعدي جامعه گرديد، در اذهان عمومي مردم بنام انقلاب شكوهمند و برگشت ناپذير هفت ثور تبليغ مي نمودند؛  نتيجه آن شد كه برخي ها تا همين اكنون ، بدليل همين تبليغات دروغين و عوامفريب و كارنامه هاي رسوا و ضد انقلابي همين وطنفروشان، از واژه انقلاب و مبارزه انقلابي واهمه داشته باشند، چون مقوله انقلاب در ذهن آنها، بدليل عدم آگاهي لازم، سياست ها، كارنامه ها و جنايات فراموش ناشدني خلقي ها و پرچمي هاي ضد انقلابي را تداعي مينمايد!

با سقوط نجيب خاد، احزاب و تنظيم هاي اسلامي مجاهدين و آنهم بر اساس زد و بند هاي ميان پرچمي ها و خلقي ها با رهبران مجاهدين و سازمان ملل، جمهوري اسلامي افغانستان را اعلام نمودند؛  مجاهدين اين رويداد ننگين را بعنوان انقلاب اسلامي هشت ثور تبليغ نموده و همه ساله آنرا، جشن ميگيرند.  بسياري اين تبليغات را پذيرفته و بسياري ديگر هم، بدليل ماهيت حقيقي احزاب اسلامي و عملكرد هاي نفرت برانگيز شان، از انقلاب خوش شان نمي آيد!

شاه ايران، برنامه اصلاح ارضي ديكته شده توسط ارباب امپرياليستي خود را ، انقلاب سفيد مي ناميد؛  اما واقعيت اينست كه وي بمثابه سگ زنجيري امپرياليسم امريكا، هارترين عنصر ضد انقلاب در منطقه بود.

آخوند هاي جمهوري اسلامي، قيام شكوهمند مردم ايران را ، انقلاب اسلامي قلمداد نموده و تاهمين اكنون در اين بوق مي دمند!  بعلت همين تبليغات دروغين و كارنامه هاي سياه جمهوي اسلامي است كه بسياي از ايراني هايي كه مخالف جمهوي اسلامي و شرايط موجود در ايران هستند، با اين وجود از واژه انقلاب و شنيدن اين مقوله ، مثل مارگزيده ايكه از ريسمان دراز بترسد، مي رمند!  واقعيت اينست كه نه آخوند هاي جنايتكار انقلاب نموده اند، و نه در اسلام چيزي بنام انقلاب و جمهوري  وجود دارد.

به همينسان در بسياري جا هاي ديگر و از جمله در همين اروپاي دموكراتيك و پيشرفته، مشاهده نموده و مي نماييم، كه از مفهوم انقلاب و جنبش انقلابي ، تعبيري وارونه ارائه مي نمايندكه در عقب اين سياست تبليغي مزورانه، اهداف و منافع معيني نهفته ميباشد كه دامن زدن به اغتشاش فكري و در نتيجه، منحرف نمودن اذهان توده هاي مردم، از اصل مساُله انقلاب و مبارزه انقلابي، يكي از آنهاست. 

آري، آنها وقايع و رويداد هاي بسياي از كشور هاي اروپاي شرقي بطور مثال گرجستان و اخيرا اكراين را ، در اذهان عمومي بنام انقلاب مسالمت آميز، انقلاب مخملي و انقلاب جامه نارنجي ها تبليغ نمودند!

اينها همه نمونه هايي هستند كه بگونه اي ، دست درازي مزورانه جرگه ضد انقلاب به مفهوم « انقلاب و جنبش انقلابي » را نمايان ميسازد كه اهداف و مقاصد نهفته در وراي چنين سؤ استفاده ها هم، براي نيرو هاي واقعا انقلابي، كاملا روشن و شناخته شده ميباشند.  حال هرگاه افراد و جرياناتي كه گذشته انقلابي شان غير قابل انكار بوده چنانچه كماكان از تعلق خويش به جنبش انقلابي هم، دم مي زنند، بخواهند از اين مقوله ها سؤ استفاده نموده ، و يا نتوانند از آنها تعبيري روشن و علمي بدست داده ، تعبيري كه در پراتيك مشخص انقلابي هم ، به اثبات برسد، نتيجه غير از اشاعه آشفته فكري و دامن زدن به سردرگمي و افق گم كردگي در ميان مردم، چه خواهد بود؟ علاوتا بايد پرسيد، بدون عمل و پراتيك رزمنده انقلابي، اما فقط به اسم انقلابي و هودار جنبش انقلابي دلخوش كردن و تفاخر نمودن ، چه گره ايرا گشوده و چه دردي را مي تواند درمان نمايد؟

برخلاف، چنانچه عمل اين قماش آدم ها و نيرو هاي مدعي انقلاب و مبارزه انقلابي، اما در تخالف آشكار با اهداف و آرمان هاي انقلاب و مبارزه انقلابي باشد، پس قضاوت ما برآنها و عمل شان،  چه خواهد بود، و معيار هاي آن كدام اند؟  و بلاخره جايگاه حقيقي اين چنين اشخاص و نيرو  ها را دركجا بايد تشخيص داد؟ …

اعلاميه نويسان هجامايي ــ سامايي از همين قماش آدم ها ميباشند؛  آنها به ناحق اسم انقلابي و هوادار جنبش انقلابي را  برخويش نهاده و براي اثبات آنهم، بناحق تاريخچه 25 ساله مبارزه انقلابي ضد امپرياليستي و ضد ارتجاعي خويش را ، چنانچه در اعلاميه منتشره شان مطالعه مي نماييد، به رخ ديگران مي كشند!

اينكه آنها در اين ادعاي خويش اما، تا چه حدي حق بجانب بوده و پايه عيني اثباتي چنين ادعايي كدام ميباشد، مسئله ايست كه من در اين يادداشت ، برآن تدقيق نموده و نتيجه منطقي چنين تدقيقي را ، در معرض داوري و قضاوت خواننده قرار خواهم داد.  براي اينكار لازم است بدانيم كه فهم، برداشت و تعريف آنها از انقلاب چه ميباشد؟

براي شناسايي ديدگاه آنها از انقلاب، من ناگزير هستم كه فقط به همين اعلاميه شان استناد نمايم، چون از سالهاي سال، دقيقتر بگوييم ، از شهادت رهبر بدينسو كه « نداي آزادي » ارگان نشراتي ساما از انتشار بازمانده است!  هيچ سند و مدرك رسمي اثباتي ديگري بنام ساما و هجاما وجود ندارد.  پس در همچو حالتي ناگزيريم ، به يگانه سند در دست داشته از ايشان ، يعني به همين اعلاميه نامبرده شان استناد نماييم.  قابل تذكر است كه اعلاميه نويسان ، بدلايلي چند و از جمله، به هدف بي ارزش جلوه دادن نوشته رهياب بعنوان « هذيان هاي فرهنگيان » و تحليل آن از وقايع و رويداد هاي جامعه، لازم ديده اند كه با يك نخوت، كبريا و قناعت نفس زايد الوصفي،  انقلاب و مبارزه انقلابي را تعريف نمايند!  تعريفي كه از كسي و يا منبعي اقتباس شده است. توجه نماييد:

« انقلاب عمليه ايست آگاهانه، هدفمند و متشكل  كه در پراتيك اجتماعي از طريق رهنمايي و راهگشايي تجسم مييابد،  تحليل و تجزيه حوادث و وقايع روزمره و بازي با كلمات در جملات بلند بالا و دهن پركن  فقط بدرد قناعت و اطفاي احساسات لطيف و داغ روشنفكر برج عاج نشين خواهد خورد. لجن پراگني هاي نابجا ، نه تنها دردي از آلام بي پايان جنبش را مداوا نخواهد كرد، بلكه… »  ( تاُكيد بر كلمات از من است )

البته من به اين عبارات اقتباس شده از اعلاميه، بار ديگر در جاي مناسبي در اين مقال، برخواهم گشت؛  بررسي كنوني اين عبارات در اينجا، تنها و تنها در ارتباط با تبيين ديدگاه اعلاميه نويسان بي سواد، از مقوله انقلاب و مبارزه انقلابي ميباشد و بس.

به پندار اعلاميه نويسان، مقاله « هذيان هاي فرهنگيان » عبارت است از تحليل و تجزيه حوادث و وقايع روزمره و بازي با كلمات در جملات بلند بالا و دهن پركن كه فقط بدرد قناعت و اطفاي احساسات لطيف و داغ روشنفكر برج عاج نشين خواهد خورد و نه بيش!  بنابرين يك چنين نوشته ايكه محدود و منحصر به تحليل حوادث و وقايع روز و آنهم با جملات بلند بالا و دهن پركن گردد، به درد جنبش نخورده و نمي تواند با انقلاب و مبارزه انقلابي هم، هيچ پيوندي داشته باشد، زيرا  انقلاب عمليه ايست آگاهانه، هدفمند و متشكل كه در پراتيك اجتماعي از طريق رهنمايي و راهگشايي تجسم مييابد؟؟!!

اينكه اعلاميه نويسان ، تحليل هاي « هذيان هاي فرهنگيان » را بازي با كلمات ، در جملات بلند بالا و دهن پركن و لجن پراگني دانسته اند، من در بهترين حالت فقط مي توانم بحال شان تاُسف نمايم كه آنها با چنين طرز نگرش و قضاوتي، نه تنها وقت خوانندگان را ضايع ميسازند ، بلكه ذوق، سليقه، دلگرمي و آمادگي بسياري ها براي آموزش ايده ها و انديشه هاي انقلابي را هم مكدر ساخته و بدينوسيله، آگاهانه به آشفته فكري و گمراهي در ميان شان دامن مي زنند، چه بسا آناني را كه هنوز در اين عرصه آگاهي و تجربه كافي نداشته باشند!  اين چنين طرز نگرش و شيوه قضاوت چه بسا توسط آنانيكه ميل دارند انقلابي باشند و به جنبش انقلابي تعلق داشته باشند، واقعا كه خيلي تاُسف آور و رقتبار است، زيرا  آنها با چنين طرز ديد و شيوه قضاوت ، به فرهنگ انقلابي ، و به جدل اصولي مبتني بر روش علمي، منطقي، مستدل و مستند بدور از تعصب، كينه و جهالت قرون وسطايي لطمه وارد مي نمايند!  يكي از علل انتشار « قطب نما » هم، دقيقا اين بوده است كه با تحليل از همان وقايع و حوادث روز  جلو آناني را بگيرد كه به هر وسيله اي ميكوشند آگاهانه جلو رشد فكري بويژه نسل جوان را گرفته و بذرايع گوناگوني در ميان شان، آشفته فكري و گمراهي را  اشاعه بخشند!

با چنين طرزديد و نحوه قضاوت بود كه خلقي ها و پرچمي هاي وطنفروش هم در زمان حاكميت شان، گفته هاي مخالفين خويش را بي اهميت جلوه داده و آنها را اشرار و ضد انقلاب مي ناميدند!  اين چنين طرز نگرش و شيوه قضاوت، كلا نگرش و قضاوت ارتجاع ميباشد.

چنانچه گفته شد، اعلاميه نويسان تسليم طلب، براي اينكه تحليل هاي « قطب نما » در مجموع ، و نوشته « هذيان هاي فرهنگيان » را كه گويا به تحليل وقايع و حوادث روز اكتفا مي ورزد،  بي ارزش، مبتذل، پيش پا افتاده و لجن پراگني خوانده باشند، مجبور شده اند كه جهت اثبات اين قضاوت خويش، به عمل و مبارزه انقلابي تمسك جسته ، و تعريف بسيار علمي و جانداري از انقلاب ارائه نمايند!  يعني به پندار اعلاميه نويسان ، « هذيان هاي فرهنگيان » بدلايلي كه ديديم، با انقلاب و مبارزه انقلابي هيچ ارتباطي ندارد، زيرا « انقلاب عمليه ايست آگاهانه، هدفمند و متشكل كه در پراتيك اجتماعي از طريق راهنمايي و راهگشايي تجسم مييابد » ؟؟!!

معلوم نيست اين « تعريف » دم بريده اعلاميه نويسان از انقلاب ، چه چيزي را  افاده مي نمايد؟!  اين تعريف بيشتر  به هذيان هاي بيماران شديدا تب آلود و در حال احتضار شباهت دارد كه بعلت تب كشنده و قرار گرفتن در انتهاي مسير، حتي قادر به بيان روشن آخرين كلمات خود نبوده و فقط اصوات ناهنجار و نامفهومي از دهان شان بيرون ميكنند.

اگر انقلاب عمليه ايست آگاهانه، هدفمند و متشكل، بازهم سوال اينست كه اين عمليه، چگونه عمليه اي ميباشد؟ فزيكي، شيميايي، بيولوژيك، مكانيكي،رواني، اقتصادي، سياسي، اجتماعي و… !   واقعا كه قصد تمسخر ندارم .

هرچند اين عمليه بايد در جامعه اي مثل افغانستان صورت پذيرد، با اين وجود، خصلت و مضمون آن در اين تعريف، تصريح نميگردد، يعني معلوم نيست كه اين انقلاب، انقلابي ميباشد ملي، دموكراتيك، دموكراتيك نوين، سوسياليستي، يعني انواع انقلاباتي كه هر كدام با خصلت و مضمون خاص خود ، در تاريخ بظهور رسيده است. چرا اين نوع انقلاب و نه نوع ديگري، و دليل آن چيست؟ از اين تعريف فهميده نميشود كه عمليه مورد نظر اعلاميه نويسان، چه وظايفي را به انجام برساند و آماج عمده و اساسي اين انقلاب كي ها ميباشند؟ از اين تعريف نميتوان استنباط نمود كه نيرو هاي محركه اين انقلاب چه اقشار و طبقات اجتماعي هستندكه تاريخ، پيشبرد انقلاب و انجام وظايف آنرا به عهده شان گذارده است؟ …

بر اساس تعريف اعلاميه نويسان، كودتاچيان حرفه اي خلقي و پرچمي هم، بايد انقلاب نموده باشند، چون انقلاب عمليه ايست آگاهانه ، هدفمند و متشكل!  چه كسي ميتواند در آگاهانه بودن، هدفمند بودن و متشكل بودن كودتاي هفت ثور خلقي ها و پرچمي ها شك كند؟

ادعاي رهبران مجاهدين مبني بر انقلاب اسلامي هشت ثور ، بايد مبتني بر تعريف علمي اعلاميه نويسان از انقلاب و اصول مبارزه انقلابي باشد!  طالبان هم، بموجب همين تعريف، بايد انقلاب نموده باشند!  تجاوز امريكا و متحدين امپرياليستش به افغانستان و عراق هم، بايد انقلاب بوده باشد!…

چه كسي مي تواند انكار نمايد كه حركت و فعاليت همه اين نيرو هاي تاريخ زده و ضد انقلابي، عمليه اي آگاهانه، هدفمند و متشكل بوده است؟

پس بنا به تعريف ، معيار و موازين فكري اعلاميه نويسان هجامايي ـ سامايي ، ارتجاع هم مي تواند مدعي انقلاب و مبارزه انقلابي گردد! 

با اين تعريف ، اصلا خود مقوله ارتجاع ، بعنوان يك مفهوم و يك نيروي اجتماعي، نمي تواند ديگر عينيت داشته باشد، چون ارتجاعي كه انقلاب نمايد، ديگر ارتجاع نيست؛  اين تعريف و استنباط « مدعيان انقلاب و هوادار جنبش انقلابي » را تا آنجا ميشود بسط داد كه ، نه تنها مرز ميان صف انقلاب و ضد انقلاب مخدوش ميگردد، بلكه خود مفهوم انقلاب و ضرورت تئوري و عمل  انقلاب و مبارزه انقلابي هم، بكلي منتفي ميگردد، زيرا نه تنها مرتجع ترين و ضد انقلابي ترين افراد، گروه ها و جماعات انساني مي توانند عمل و فعاليت آگاهانه، هدفمند و متشكل داشته باشند، بلكه هر جماعت انساني ، در هر عرصه و زمينه اي از حيات اجتماعي ، درگير انقلاب و فعاليت انقلابي بايد باشد، بعنوان مثال آن جمعي از مدرسين يك كودكستان ، كه فعاليت آگاهانه، هدفمند و متشكل شان را نميشود انكار نموده و يا ناديده گرفت، برحسب تعريف اعلاميه نويسان، بايست به انقلاب و مبارزه انقلابي اشتغال داشته باشند!

معلوم است كه تعريف اين عالي جنابان از انقلاب، فقط و فقط يك مشت كلمات رديف شده در كنار هم ميباشند كه نبايد هيچ چيزي را بيان نمايند؛ نبايد هيچ درد سري خلق نمايد؛ نه بر له كسي باشد ، و نه عليه كسي، يعني شمشيري كه به هوا بايد زده شود!  حتي همان به اصطلاح انقلاباتي كه در بالا بدان اشاره شد، يعني         « انقلابات » سفيد، اسلامي، مسالمت آميز، مخملي، جامه نارنجي ها… همه نسبت به انقلاب مورد نظر اعلاميه نويسان هجاما ــ ساما ، بسيار پيشرفته تر به نظرميآيند،زيرا در آن « انقلابات » حداقل بسا مسايل مطرح شده از قبيل اهداف انقلاب و نيروهاي محركه آن وغيره مشخص ميباشند، در حاليكه انقلاب دلخواه اعلاميه نويسان ، چنانچه مي بينيم، چيزي بيش از ياوه سرايي، يك مجلس مهماني، و منبري براي وعظ، لافزني و اشاعه گمراهي و آشفته فكري نميتواند باشد!

افزون بر همه اين ملاحظات، انقلاب اعلاميه نويسان، يك ويژگي منحصر بفرد ديگري هم دارد و آن اينكه، اين       « انقلاب » عمليه اي هرچند « آگاهانه، هدفمند و متشكل » معرفي ميگردد كه با وقايع و حوادث روزمره، اما هيچ سروكاري ندارد؛  در اين مفهوم، اين انقلاب، عمليه ايست يكباره و ناگهاني كه با هيچ مسئله اي از مسايل و رويداد هاي روزمره زندگي هيچ ارتباطي ندارد!  مگر نه اينست كه مقاله « هذيان هاي فرهنگيان »  رهياب ، بدليل غرق شدن در تحليل و تجزيه حوادث و وقايع روزمره و آنهم با جملات بلند بالا و دهن پركن، در امر انقلاب و مبارزه انقلابي ، نه تنها تغافل، بلكه لجن پراگني هم مي نمايد!

باري ، براي اعلاميه نويسان هجاما ـ ساما ، از آنجاييكه تحليل و تجزيه حوادث و وقايع روزمره با مقوله انقلاب و مبارزه انقلابي، هيچ ارتباطي نميتواند داشته باشد، بنابرين انقلاب مورد نظر ايشان، بايد عمليه اي باشد منقطع از مسايل زندگي در جامعه؛  عمليه اي استثنايي كه ناگهان و براي يكبار، و نه يك پروسه طولاني پر از پيچ و خم، فرود و فراز ، شكست و پيروزي ، عمليه اي كه با يك وحي و الهام ماوراي طبيعي و بمدد اراده يك نيروي خارق العاده و ناپيدا ، و يا هم به كمك هواپيما هاي ب ـ 52  امريكايي، بايد بوقوع پيوسته و به پيروزي برسد! زيرا آنانيكه براي پيشبرد امر انقلاب و انقلاب كردن در يك جامعه معيني، پيش شرط هاي عيني و ذهني آنرا ناديده انگاشته ، جريان مبارزه انقلابي طبقاتي براي بردن آگاهي بميان توده هاي زحمتكش مردم و ارتقاي شعور سياسي انقلابي شان را بيهوده پنداشته، مبارزه ايكه تحليل و تجزيه مسايل و وقايع زندگي روزمره در هر عرصه اي را از وظايف اساسي انقلابي و انقلاب بمفهوم يك پروسه ندانسته و آنرا برعكس ، دل مشغولي و كار روشنفكر برج عاج نشين با احساسات لطيف ميدانند … انقلاب شان هم، نمي تواند بغير از عمليه اي باشد ناگهاني، منقطع از مسايل زندگي روزمره ، كه با يك ضربه ملهم از اراده نيروي ناشناخته ماوراي طبيعي بوقوع پيوسته و به پيروزي ميرسد، بسان همان ضربه بزرگ اوليه در منظومه شمسي كه سياره هاي خورد ريزه اي مثل زمين ، حاصل آن ميباشد!

اين انقلاب زيرلحافي اينان، عمليه ايست كه يكباره ، ناگهاني، بدون تدارك شرايط عيني و ذهني، و آنهم نه توسط توده هاي انقلابي مردم ، بلكه بمدد خواست و اراده يك نيروي غيبي بايد بوقوع بپيوندد!

بيهوده است كه بيش از اين، وقت خود را با اين قبيل مزخرفات و پوچ گويي هاي اعلاميه نويسان تلف نماييم، چون آنها نه به انقلاب باور دارند و نه بمبارزه انقلابي؛  هدف آنها از اينكار، چنانچه تذكر يافت، دامن زدن به اغتشاش فكري و اشاعه بي باوري و گمراهي در صفوف خودشان و در ميان مردم ميباشد و بس. اين نكته را در ادامه بيشتر توضيح خواهم كرد.

بلاخره بايد روشن ساخت كه انقلاب چيست؛ جنبش انقلابي به كدام جنبشي ميگويند؛ هواداري از انقلاب و جنبش انقلابي مردم در موقعيت كنوني جامعه ، به چه معني بوده و معيار هاي تبيين كننده آن، كدام ها اند؟

انقلاب در فشرده ترين مفهوم خود، پروسه و عملي است سياسي اجتماعي براي ايجاد يك دگرگوني بنيادين در مناسبات سياسي اجتماعي حاكم، كه در فرايند خود، جامعه را در روند تكامل تاريخي اش، بجلو سوق دهد.

پروسه و عملي است سياسي ، بخاطري كه هدف اساسي آن، سرنگوني رژيم سياسي حاكم ، و براين مبنا ، استقرار يك حاكميت سياسي مردمي بجايش ميباشد، كه انقلاب را جهت تحقق اهداف و وظايف تاريخي آن، در يك پروسه طولاني پر از فراز و نشيب هدايت و رهبري مي نمايد. از همين جاست كه ميگويند ، اولي ترين هدف اساسي هر انقلاب، همانا كسب قدرت سياسي ميباشد.

پروسه و عملي است اجتماعي، بدين معنا كه ، هدف اساسي آن، واژگوني مناسبات توليدي اجتماعي كهنه، و برقراري مناسبات توليدي نوين بجايش ميباشد.  در نتيجه همين تغييرات و دگرگوني هاي راديكال سياسي اجتماعي است كه سيماي جامعه هم ، كه با شيوه توليدي مسلط بر آن تبيين ميگردد، كيفيتا دگرگون گرديده و جامعه بنابرين، به مرحله پيشرفته و نويني از تكامل تاريخي خود ارتقا مي يابد.

بتاُسي از همين شيوه توليدي مسلط جامعه كه تضاد هاي آنرا آيينه وار بازتاب ميدارد؛ با چشمداشت جايگاه معين لايه ها، اقشار و طبقات مختلف در پروسه توليد اجتماعي است كه ، نه تنها سيما و خصلت جامعه، بلكه مضمون انقلاب، آماج عمده و اساسي انقلاب و نيروهاي محركه انقلاب نيز مشخص ميگردند. برپايه يك تحليل و شناخت علمي از همين مناسبات عيني جامعه است كه استراتژي هدايت كننده انقلاب تدوين، و تاكتيك هاي متناسب بدان كه در هر مرحله اي از انقلاب، در خدمت اهداف استراتژيك آن بايد عمل نمايند، اتخاذ ميگردند.

در روشنايي همين تبيين كلي از انقلاب ميباشد كه ميشود جايگاه نيروهاي مختلف اجتماعي و موضع گيري هاي سياسي شان را در قبال نظام و مناسبات حاكم تعيين ، و براين مبنا ، بر خصلت واقعي شان ــ انقلابي يا ضد انقلابي ــ قضاوت نمود.

با همين استنباط كلي از مقوله انقلاب اجتماعي و درك قانونمندي هاي ــ براي وارد شدن بدان، مجالي در اينجا وجود ندارد ــ آنست كه ميتوان هويت حقيقي يك جنبش سياسي ــ انقلابي يا ضد انقلابي ــ را تشخيص و به ضابطه هاي تعيين كننده آن دست يافت؛ و اين چيزيست كه « جبهه متحد … » قبلا هم آنرا براي ( هواداران ) گوشزد و بر آن تاُكيد نموده است.  در همان « قطب نما » شماره اول، در نوشته اي بعنوان نقدي بر ديدگاه ضد امپرياليستي هواداران جنبش انقلابي مردم افغانستان  ( هجاما ) مي خوانيم:     

« … خصلت هر نيروي مبارز انقلابي هم، چنانچه تذكار يافت، در تئوري و در عمل برحسب موضع عملي اش در قبال روابط و مناسبات اجتماعي حاكم بر جامعه تبيين ميگردد؛ روابط و مناسباتي كه آن نيروي انقلابي در راستاي تغيير بنيادين آن مبارزه مي نمايد، زيرا انقلاب در يگانه مفهوم خود، اساسا چيزي غير از يك تغيير و دگر گوني راديكال سياسي و اجتماعي نميباشد. در اين مفهوم، هر نيرو، گروه، قشر و طبقه يا طبقات اجتماعي كه در شرايط كنوني عليه ظلم و ستم امپرياليستي و حاكميت ارتجاع بومي، به هر شكلي كه ميسر باشد، مبارزه نموده و شعار هاي آزادي ملي، استقلال، دموكراسي مردمي و عدالت اجتماعي يا بعبارت ديگر دموكراتيزه نمودن حيات اجتماعي را بعنوان اهداف استراتيژيك خود قبول نموده باشد، انقلابي بوده و بر اين مبنا، جايگاه اش را در كتگوري جنبش انقلابي مشخص ميسازد.؛  پس انقلاب، صفت انقلابي، تعلق به جنبش انقلابي و هواداري از آن، نه امري ارادي و نه نمايشي، نه يك مساُله عاطفي و اخلاقي، بلكه پديده ايست سياسي اجتماعي مبتني بر قانونمندي تكامل اجتماعي كه ملاك ها و ضابطه هاي علمي مشخصه خودش را داراست.  در مبارزه انقلابي، يكي از اساسي ترين ضابطه هاييكه موقعيت يك نيروي سياسي اجتماعي و خصلت انقلابي اش را تبيين مي نمايد، همان معيار تمايز ميان دوست و دشمن  در تئوري و پراتيك، بعنوان اصل اساسي مبارزه طبقاتي ميباشد كه خود سوال عمده هر انقلاب اجتماعي را تشكيل ميدهد. »

اين عبارات ، پيش درآمد نقدي ميباشند از « قطب نما » بر ديدگاه به اصطلاح ضد امپرياليستي ( هجاما ) كه بنا به همان عادت هميشگي اعلاميه نويسي، در اعلاميه شان در قبال تجاوز به عراق و اشغال آنكشور توسط امپرياليست هاي امريكايي و متحدين شان ، انتشار يافته است.  البته برخورد ( هجاما ) در قبال آن نقد، غير از سكوت و خاموشي نبود، زيرا نخواستند و يا نمي خواهندــ چنانچه در واكنش در قبال « هذيان هاي فرهنگيان تصريح ميدارند ــ خودشان را گويا بمسايل روز مشغول سازند، براي اينكه « تحليل حوادث و وقايع روزمره » را خارج از حيطه فكر و عمل انقلاب، و در نتيجه « بازي با كلمات دهن پركن و بلند بالا و لجن پراگني ميدانند!!! » .

با چنين طرز نگرشي، بازهم مدعي انقلاب و مبارزه پيگير انقلابي 25 ساله بودن ، واقعا كه يك شوخي بي مزه و يك پررويي بيمانند ميباشد!  اينگونه انقلاب و مبارزه انقلابي ادعا شده توسط اعلاميه نويسان هجاما ـ ساما ، حتي از همان انواع انقلابات مخملي روزگار ما مثلا در گرجستان و اكراين، كه بورژوازي امپرياليستي ، مجدانه بمدح و ستايش و اشاعه شان مي پردازد، مضحك تر به نظر ميآيد، زيرا علاوه بر فاكتور هاي موثر خارجي، با همين تحليل و اشتغال به حوادث و مسايل روز و استفاده از آن ، بمثابه يكي از اهرم هاي فشار بود كه نيروهاي سياسي در گرجستان و جامه نارنجي ها در اوكراين، بر اوضاع چيره گرديده و حاكميت هاي سياسي را تعويض نمودند. در حاليكه اعلاميه نويسان ما، قرار است انقلاب شان را بدون درگيري با حوادث و وقايع و تحليل مسايل روز ، يعني بدون مبارزه عملي متحقق سازند!  آنجا كه عمل هم مي نمايند، اين عمل شان بمثابه يك واقعيت اثباتي، در همسويي و همكاري با دشمنان انقلاب ميباشد و بس!

اينست كه ملاحظه مي نماييم، ميان ادعا و واقعيت اعلاميه نويسان هجامايي ـ سامايي، يك دره عبور ناپذيري حايل ميباشد. و همين واقعيت است كه اينك ميكوشيم برآن، اندكي مكث نماييم.

                                             

 

مدعیان پررو

 ( همچنان عده ای از روشنفکرانی  که زمانی خودشان را " آزادیبخش " می نامیدند « چه بسا که در همان زمان کسانی چون رهیاب هم به آزادیبخش بودن فخر می فروختند ــ  تبصره اعلامیه نویسان » واینک اما سر و کله شان از سفارت امریکا در کابل در ملاقات های آنچنانی با زلمی خلیل زاد سفیر و نماینده خاص جورج. دبلیو. بوش نمایان میگردد)

اعلامیه نویسان سپس بر همین نقل قول گویا اثباتی (!) چنین تبصره می نمایند:

" چقدر سبکسرانه و غیر مسئولانه است که حرکت سیاسی و تاریخی  را که با ایثار خون صد ها فرزند انقلابی، مشی مستقل ملی و انقلابی را در سرزمین ما ترسیم کرده و در تمام دوران حیات سیاسی اش به آن سخت وفادار مانده و از منافع زحمتکش ترین طبقات و اقشار جامعه با تمام توان دفاع کرده است مورد تهمت قرار داد..." ( تکیه روی کلمات در همه جا از من است)

تاًکید من برعبارات بالا بخاطری است که من در پایین و به همینسان در مبحث آتی از این مقاله، خواهم کوشید تا دقیقا عکس گفته های اعلامیه نویسان را ثابت نمایم؛ بنابرین میخواهم بدینوسیله، توجه خواننده علاقمند را بیشتر و از همین اکنون، به اصل مسئله و به ادعاهای اعلامیه نویسان جلب نمایم.

باری، اینکه رهیاب در " هذیان های فرهنگیان " خود یک خط فکری مشخصی را به شلاق نقد انقلابی می کشد، واقعیتی میباشد غیر قابل انکار؛ اما این نه یک خط فکری ضد امپریالیسم و ضد ارتجاع، آنچه اعلامیه نویسان مدعی شده اند!، بلکه یک خط ضد انقلابی خادم امپریالیسم و ارتجاع میباشد. همین خط ضد انقلابی که موضوع و آماج نقد " هذیان های فرهنگیان " است، نه در قسمتی از نوشته " رهیاب " و آنهم در سه چهار سطر در مقدمه، بلکه در سرتا سر مقاله مورد بحث قرار دارد. علاوتا خصلت اساسی همین خط فکری ضد انقلابی، بطورجداگانه و دریک مبحث خاصی هم بعنوان " آخذه های فرهنگی و پیام امپریالیستی " دقیقا تبیین گردیده است که دیگر هیچنوع شک، گمانه زنی و ابهامی را بجا نمی گذارد. برعکس در هیچ جایی ازاین نوشته که ده ها صفحه و چهار شماره " قطب نما " را بخود اختصاص داده است، نامی هم از ( ساما ) و یا کدام سازمان دیگری بقلم نیامده است! همه همین واقعیت های اثباتی، که سر تاسر مقاله " هذیان های فرهنگیان " بدان گواهی میدهند، به تنهایی عکس ادعای پوچ اعلامیه نویسان را مبرهن میسازند.

اما اعلامیه نویسان با چنین ادعای بی پایه و بی شرمانه، یعنی با پیش کشیدن نام " یک خط فکری درخشان تاریخی " که مراد شان ( ساما ) میباشد، نه تنها می خواهند خودشان را تلویحا و به غلط، منسوب به یک خط فکری درخشان تاریخی ــ خط انقلابی ضد ارتجاعی و ضد امپریالیستی ــ و ادامه دهندگان آن خط قلمداد نمایند، بلکه همچنان و بدینوسیله مذبوحانه تلاش می نمایند تا خیانت ها و رسوایی هایی خودشان را که بوی متعفن و زننده آن، دیگر مشام هر انسان آزاده و انقلابی را می آزرد، از انظار پنهان سازند؛ زهی خیال باطل!

البته پیش از اینکه به عمق ادعا ها، اظهارات، قضاوت ها و لافزنی های اعلامیه نویسان رفته و همه را مورد  غور و مداقه قرار بدهم، لازم میدانم تا ابتدا برآنچه ایشان بدان، بعنوان یک واقعیت اثباتی  استناد، و تلاش نموده اند تا خواننده را نیز، بدان متقاعد سازند، اندکی مکث نمایم.

آنها میگویند که رهیاب در قسمتی از نوشته اش  به یک خط فکری مشخص با پیشینه درخشان تاریخی یعنی به ( ساما ) تهمت بسته و آنرا در کنار خلق و پرچم قرار داده است؟!

آنها قید می نمایند که درقسمتی از نوشته ، نه در تمام مقاله؛  این نشان میدهد که اعلامیه نویسان گویا، جز به همان قسمت مورد نظر و آنهم در مقدمه و نه در متن که سه یا چهار سطری بیش نمی باشد، ظاهرا  به مجموعه مندرجات، تحلیل ها و استنتاجات رهیاب در  " هذیان های فرهنگیان " کاری ندارند!

در اینجا پرسش اینست که چگونه امکان دارد که یک مقاله بسیار مفصل و طولانی، در تحلیل و ارزیابی از مسایل بسیار داغ و حیاتی جامعه و در تحلیل از خصلت و مواضع نیروهای مشخص سیاسی، چه بسا که  پای" یک خط فکری درخشان تاریخی و یکی از علمبرداران واقعی مقاومت ۲۵ ساله ضد استعماری و ضد ارتجاعی که صد ها شهید انقلابی هم بجا گذاشته است، در میان باشد " به یک اشاره کوتاه و کنایه آمیز چند سطری در مقدمه اکتفا نماید؟!   پس معلوم است که این فقط یک ادعای پوچ، بی پایه و بی شرمانه اعلامیه نویسان میباشد که نه با واقعیت عینی ارتباط دارد و نه با مبارزه، باور، منطق و متدولوژی بحث نویسنده ای چون "رهیاب" سازگار میباشد؛  نه در همان قسمت اقتباس شده از مقدمه  از علمبردار واقعی مقاومت ضد استعماری و ضد ارتجاعی حرفی در میان است، و نه در سرتا سر خود مقاله،  و آنهم به یک دلیل بسیار ساده و آن اینکه یک خط  فکری درخشان تاریخی و علمبردار واقعی مقاومت... اصلا موضوع بحث و ارزیابی" هذیان های فرهنگیان " نمی باشد. موضوع بحث مقاله " رهیاب " نامه سرگشاده , یعنی خط فکری تسلیم طلبانه ضد ملی و ضد انقلابی جمعی، بقول خودشان،  " فرهنگیان روشنفکر " میباشد که همین اکنون در قید حیات بوده و با استعمارگران و ارتجاع متحد شان، عملا همسویی و همکاری دارند. ناگفته پیداست که این خط فکری خائنانه، در تضاد آشتی ناپذیر با یک خط درخشان تاریخی ضد استعماری و ضد ارتجاعی، و در تخالف آشکار با تئوری و عمل پیشگامان و علمبرداران انقلابی و پر افتخار آن میباشد همین " جمع فرهنگیان روشنفکر" البته کسانی را هم شامل میگردد که زمانی  به یک خط  فکری درخشان تاریخی، واقعا تعلق داشتند؛ همین کسان  را " رهیاب " در مقدمه مقاله اش با این عبارت مشخص میسازد:

" عده ای از روشنفکرانی که زمانی  خودشان را آزادی بخش می نامیدند و اینک اما... "

در اینجا ، چنانچه ملاحظه میگردد، صحبت از عده ای  از   روشنفکران سابقا منسوب به سازمان آزادیبخش مردم افغانستان در میان است و نه از ( ساما ) و نه از همه   روشنفکران سامایی.  کسی که این مفهوم بسیار روشن و گویا در یک عبارت بسیار صریح و سلیس را نفهمیده و مرز تمایز میان عده ای از  روشنفکران گمراه و خادم امپریالیسم و میان یک سازمان " انقلابی ضد امپریالیستی و ضد ارتجاعی " و مجموعه اعضای شریف و پاک نهاد آنرا تشخیص داده نتواند، اگر نگوییم که کور، بیسواد و جاهل است، باید بگوییم که حتما در کفش وی باید ریگ گیر کرده باشد که در نتیجه، ناچار به اغواگری شده  و بنابرین آگاهانه به خلط مفاهیم و مغشوش نمودن اذهان دیگران مبادرت میورزد!

کفش اعلامیه نویسان بلا تردید ریگ دارد؛ به همین خاطر است که برای پرده افگندن برگندیدگی ها و رسوایی های خویش، آگاهانه به خلط مفاهیم و اغتشاش فکری دامن زده ، و بجای عده ای از روشنفکران مرتجع و خائن، پای یک خط فکری ضد امپریالیستی و ضد ارتجاعی را بمیان کشیده تا بدینوسیله به خوانندگان و هواداران همان خط فکری، واویلا کنان گویا حالی سازند که در اینجا افتخارات درخشان تاریخی و علمبرداران با نام و نشان آن مورد تهاجم قرار گرفته اند! اینجاست که اعلامیه نویسان بهمان رسم همیشگی، خودشان را در سایه همان علمبرداران راستین مقاومت پنهان نموده ، و بدینسان با نام و افتخارات، و با آرمان ها و ایده آل های انقلابی شان بازی مینمایند!

درهمین چهار سطر اقتباس شده از مقدمه مقاله " هذیان های فرهنگیان " که اعلامیه نویسان هجامایی ــ سامایی بدان بمثابه یک واقعیت گویا اثباتی استناد نموده اند، یک نکته معنی دار دیگری هم بچشم می خورد؛ توجه نمایید:

" همچنان عده ای از روشنفکرانی که زمانی خودشان را آزادیبخش می نامیدند..."  در اینجا، چنانچه می بینیم، بعد از عبارت عده ای از روشنفکران، کلمه زمانی  بمثابه قید زمان، درج گردیده است؟  این عبارت معنی دار، چه چیزی را میخواهد افاده نماید؟

این قید زمانی که به گذشته، و در مفهوم دستوری، به گذشته دور یا ماضی بعید، اشارت دارد، میخواهد تاًکید نماید که عده ای از روشنفکران  مورد نظر، در گذشته یعنی زمانی خودشان را آزادیبخش می نامیدند، ولی اکنون دیگر آزادیبخش نیستند. برای تاًکید دوباره برهمین مفهوم میباشد که من در عبارات بالایی، بازهم عبارت سابقا  را بکار میگیرم، یعنی عده ای از روشنفکران سابقا منسوب به سازمان آزادیبخش مردم

افغانستان ( ساما ) ؛ این نشان میدهد که این عده روشنفکر لا اقل از نظر اینجانب، بخط فکری درخشان تاریخی، دیگر نسبت و تعلقی نداشته و نمی توانند داشته باشند. بنابرین مخاطب ما در اینجا، همین عده ای از روشنفکران پشت وپا کرده به همه چیز میباشند، و نه یک خط فکری درخشان؛ و آنهم قبل از همه، بدودلیل زنده و گویا:

اولا  آن خط درخشان فکری تاریخی، چنانچه اعلامیه نویسان خود اذعان میدارند، یک خط انقلابی ضد امپریالیستی و ضد ارتجاعی بود، در حالیکه عده ای از روشنفکران  مورد نظر ما، که اعلامیه نویسان را نیز شامل میگردد، اینک با امپریالیسم و ارتجاع همسویی و همکاری دارند؛ بنابرین اینان دیگر نمیتوانند به هیچ علم، منطق و معیاری، به یک خط انقلابی ضد امپریالیستی و ضد ارتجاعی تعلق داشته باشند، زیرا آن عده روشنفکر مورد نظر، یا ضد امپریالیسم و ضد ارتجاع باید باشند و در تئوری و در عمل، آنرا به اثبات رسانند، و یا هم خادم و همکار شان؛ هم غازی، هم شهید، و هم زنده و سالم از میدان معرکه برگشتن، با علم، منطق و سلامت فکری و روانی آدمی سازگار نخواهد بود!

البته پیش از اینکه دلیل دوم  را توضیح نمایم، بگذارید که در اینجا، از توضیحات تاکنونی ، یک نتیجه گیری منطقی نماییم:

ادعای اعلامیه نویسان مبنی براینکه " رهیاب " در مقاله " هذیان های فرهنگیان " به یک خط درخشان تاریخی مقاومت ضد استعماری و ضد ارتجاعی و علمبرداران آن  تهمت بسته و آن را در کنار خلق و پرچم قرار داده است، یک ادعای پوچ، بی پایه و تراوش ذهن بیمار اعلامیه نویسان تسلیم طلب میباشد که خواسته اند با پنهان شدن در پشت نام همان خط و شهدای انقلابی و پرافتخار آن، احساسات و عواطف هواداران آنها را تحریک کرده، آگاهانه به آشفته فکری و گمراهی در میان مردم دامن زده، و بدینوسیله اذهان عامه را از درک یک واقعیت عملی و اثباتی که عبارت از همکاری، همسویی و تسلیمی خودشان به لشکر امپریالیسم و ارتجاع باشد، منحرف سازند!

آری، آنها بدینسان، نه تنها با نام  و خون شهدای گلگون قبای مقاومت ضد استعماری و ضد ارتجاعی، از جمله شهدای انقلابی و پرافتخار ( ساما ) ، بلکه با احساسات، آرمان ها و تمنیات پویندگان راه  آزادی و انقلاب هم بازی مینمایند!

چگونه ممکن است که شهدای پرافتخار راه آزادی و انقلاب را که خون های پاک شان بدست جلادان جنایت پیشه خلقی و پرچمی و اربابان تجاوزگر شان ریخته شده است، در کنار خلق و پرچم قرار داد؟؟!!

چگونه ممکن است به مقاله " هذیان های فرهنگیان " و نویسنده آن " رهیاب " ، نویسنده ایکه در حرف و عمل، حرمت والای شهدای پرافتخار راه مجد، عزت ، کرامت و شرافت انسانی، یعنی حرمت شهدای پرافتخار  راه آزادی و انقلاب و از جمله همان شهدای انقلابی سازمان آزادیبخش مردم افغانستان را داشته، و از نام، راه، و آرمان های والای انقلابی شان با تمام وجود، همچون مردمک چشم، حراست و پاسداری مینمایند، یک چنین تهمت سخیف، رذیلانه و ضد انقلابی را بست؟؟!!

بلاخره این کیانند که با همکاری عملی با امپریالیسم و ارتجاع خادم شان ــ رفتن به سفارت امریکا، اشتغال در پست های وزیر، وزیر مشاور، معاون وزیر و... ــ  به امر آزادی و انقلاب و بنابرین، بخون ، راه  و به آرمان والای همان شهدای پرافتخار میهن خیانت می نمایند؟  این کی ها هستند که برای دست بوسی و یاد کردن حلف وفاداری به امپریالیست ها ، سینه خزیده به سفارت امریکا رفته و " فرمان " پایان جنگ ایدئولوژیک را صادر می نمایند؟ و...

پاسخ همه این سوال ها البته برای انقلابیون کشور کاملا روشن و آشکار میباشد؛ با این وجود من باردیگربه همین پرسش ها  در جای دیگری، یعنی در مبحث آتی این نوشته، برخواهم گشت.

ثانیا  به باور نگارنده، از مدتها بدینسوست که دیگر چیزی بنام سازمان آزادیبخش مردم افغانستان بعنوان یک سازمان انقلابی ضد امپریالیستی و ضد ارتجاعی   عینیت مادی ندارد، که عده ای از روشنفکران  مورد نظر بتوانند بدان منسوب بوده و یا از آن نمایندگی نمایند.

این اظهار نظر را که به احساس برخی ها برخورده و برای شان ناراحت کننده هم خواهد بود، من موظفم که در اینجا تصریح نموده و دلایلش را ارائه نمایم:

باری، ما زمانیکه از عینیت مادی یک پدیده صحبت مینماییم، منظور ما تمکین بر موجودیت فعلی همان پدیده، در خارج از ذهن و اراده ما میباشد که بازتاب خودش را در ذهن ما بجا گذارده ، و در پراتیک هم میتوان آنرا به اثبات رسانید.

اگر به پراتیک بعنوان معیار سنجش و اثبات حقیقت باور داریم؛  اگر به پدیده های سیاسی اجتماعی، برخوردی مادی تاریخی مینماییم؛ اگر محصول ذهن، یعنی خیال، رویا، احساس و عاطفه خویش را ، بجای عین، یعنی واقعیت اثباتی خارج از ذهن، قرار نمی دهیم، به ناچار باید بپذیریم که ( ساما ) بعنوان یک سازمان انقلابی با تاریخچه ۲۵ ساله مبارزه ضد امپریالیستی و ضد ارتجاعی ، آنچه که اعلامیه نویسان ادعا می نمایند، عینیت مادی ندارد، زیرا چنین موجودیت مبارزه انقلابی ۲۵ ساله  را هرگز نمیتوان در پراتیک به اثبات رسانید، مگر در ذهن اعلامیه نویسان! منظور ما از پراتیک، همان حوزه های سه گانه آزمون علمی، تولید اجتماعی و مبارزه طبقاتی میباشد.

برخورد تاریخی به یک پدیده هم، ایجاب می نماید تا هستی و براین مبنا، خصلت تبیین کننده آنرا در تمامی دوران موجودیتش، یعنی ظهور، تکامل و زوال آنرا، مورد مطالعه و تدقیق قرار دهیم.

آنچه در یک مقطع مشخص تاریخی و در تحت شرایط مشخصی بظهور می رسد، در یک مقطع دیگر و تحت شرایط دیگری، تغییرماهیت نموده، از بین رفته و یا به چیز دیگری مبدل میگردد.

خط فکری درخشان ( ساما ) همانند بسیاری از جریان های دیگر سیاسی انقلابی، علت وجودی خودش را در ضرورت  پاسخگویی به نیاز های فوری و تاریخی یک مرحله مشخصی از تکامل تاریخی جامعه بیان می داشت که با پیشبرد مبارزه انقلابی ضد سوسیال امپریالیستی، ضد امپریالیستی و ضد ارتجاعی تبیین میگردید. درک همین ضرورت  و تمکین عملی به الزامات آن است که خصلت اجتماعی ( ساما ) را در یک مقطع مشخص تاریخی، بعنوان یک جریان سیاسی انقلابی " آزادیبخش "  تعیین می نماید؛ این یک واقعیتی میباشد تاریخی و پراتیک، یعنی قابل ثبوت.

اما در مقطعی دیگر، یعنی زمانیکه ( ساما ) خصلت انقلابی  آزادیبخش خودش را از دست داده، طوریکه نه تنها مبارزه ضد امپریالیستی و ضد ارتجاعی ننماید، بلکه برعکس با دشمنان انقلاب همسویی و همکاری عملی هم داشته باشد، برخورد مادی تاریخی همچنان حکم می نماید که، این واقعیت عینی را ، از نو باید تشخیص نموده، خصلت آن را شناسایی کرده و سرانجام  برآن قضاوت نمود.

سازمان آزادیبخش مردم افغانستان ( ساما ) را که صد ها فرزند راستین انقلابی کشور و در راًس شان مجید قهرمان، با خون شان آبیاری نمودند، نمیتوان با سازمان ( ساما ) با خط اعلام مواضع که خواست محوری سیاسی آن، همانا استقرار یک جمهوری اسلامی بود، یکی دانسته و با هر دو ، برخوردی یکسان و یگانه نمود. این دو خصلت سیاسی کیفیتا متضاد است که مراحل متفاوتی از هستی یک پدیده یعنی ( ساما ) را بازگو میدارند. این تغییرکیفی برنامه ای , یعنی عقب نشینی و عدول از برنامه انقلابی بنیانگذاران ( ساما ) و گزینش خط راست و ارتجاعی اعلام مواضع، که در مقطع معینی از حیات ( ساما ) تضاد های درونی اش را در مفهوم مبارزه  دوخط، بازتاب میدارد، موجب انشعاباتی در این نهاد میگردد؛ همین انشعابات هم بذات خود، دلیلی بر تغییر ماهوی و بنابرین، تغییر در تئوری و عمل این سازمان میباشد.

در پهلوی عواملی دیگر، همین خط اعلام مواضع با شعار جمهوری اسلامی که  تازه اندیشان بعنوان گرایشی مسلط در ( ساما ) آنرا نمایندگی میکردند بود، که زمینه ذهنی تسلیم طلبی سامایی ها بدولت ضد ملی و ضد انقلابی خلق و پرچم و اربابان اشغالگر سوسیال امپریالیستی شان را فراهم میسازد، و این چیزیست که در تاریخ بکرات به اثبات رسیده است، یعنی تسلیم طلبی طبقاتی در فرجام، به تسلیم طلبی ملی منجر میگردد.

 پس خصلت انقلابی آزادیبخش ملی و خصلت تسلیم طلبانه طبقاتی ملی، در تئوری و در عمل، دو خصلت کیفیتا متضادی میباشند در مراحل مختلفی از موجودیت یک پدیده سیاسی مثل ساما.

بنابرین تسلیم طلبی در ( ساما ) را نمیتوان جزء افتخارات ۲۵ ساله قبول کرد؛  نمیتوان آنرا سند مبارزه آزادیبخش ملی ضد امپریالیستی و ضد ارتجاعی قلمداد نمود؛ با خط اعلام مواضع و شعار استقرار جمهوری اسلامی، با سیاست تسلیم طلبی بمثابه یک واقعیت عینی اثباتی، نمی توان مدعی وفاداری به مشی مستقل ملی و انقلابی گردید؛ نمیتوان مدعی گردید که ( ساما ) آن حرکت سیاسی تاریخی میباشد که در تمام دوران حیات سیاسی اش  ، به مشی مستقل ملی و انقلابی  سخت وفادار مانده و از منافع زحمتکش ترین طبقات و اقشار جامعه با تمام توان دفاع کرده است.

 باری، تداوم جریان مبارزه سیاسی ــ ایدئولوژیک در ( ساما ) ، بازهم انشعاب، و نهایتا غلبه بر خط مشی تازه اندیشی  و... را میشود بعنوان آغاز مرحله جدیدی از حیات سیاسی آن ارزیابی کرد؛ هرچند شکست " تازه اندیشان " که خود شان را هواداران استقرار یک جمهوری اسلامی می دانستند، هیچگاهی درمعنا و در هیئت برگشت رسمی اعلام یافته به برنامه انقلابی بنیانگذاران ( ساما ) تبلور نیافت که این در حد خود، یک انتقاد بسیار جدی بر این مرحله است،  با این وجود، گرایش عملی سیاست ( ساما ) که در نوشته های " شهید رهبر"  در " ندای آزادی " این دوره  بازتاب می یابد، نمایانگر آغاز یک مرحله جدید از حیات سیاسی آن میباشد. ولی بازتاب همین مرحله جدید هم، در جنبش انقلابی کشور گوناگون بوده است که وارد شدن بدان، ما را از موضوع مورد بحث این نوشته خارج میسازد. همینقدر باید گفت که نه سیاست های این مرحله، و نه حتی همان برنامه انقلابی بنیانگذاران ( ساما ) را ، بمفهومی که اینک اعلامیه نویسان از آن بدست میدهند، یعنی بمفهوم سالمترین خط سیاسی و تاریخی جامعه  می توان قبول کرد. بحث پیرامون همچو مسایلی، ایجاب نوشته های جداگانه را می نماید که از چارچوب یادداشت کنونی خارج است.

تا اینجا بوضاحت ملاحظه میگردد که گراف سیاسی فعالیت مبارزاتی ( ساما ) بمثابه یک سازمان رزمنده در جنبش انقلابی افغانستان، بیانگر یک سیر نزولی میباشد که مسیر مبارزاتی آنرا، در تئوری و در عمل  ــ البته برخلاف ادعای اعلامیه نویسان ــ  از موضع یک سازمان پیشتاز با برنامه و عمل انقلابی، بخط اعلام مواضع با شعار استقرار جمهوری اسلامی ترسیم میکند؛  مضمون این گرایش ایدئولوژیک ـ سیاسی و عملی عقبگرایانه از نظر سیاسی، همانا اپورتونیسم راست، و خاستگاه فلسفی آن هم، پراگماتیسم میباشد. نهایت منطقی همین سیاست عقبگرایانه ارتجاعی، در شکل همان گرایش قدرتمند تسلیم طلبی به ضد انقلاب سازمانیافته، یعنی بدولت دست نشانده شوروی ها در کابل بظهور میرسد، به نحویکه عده ای از کادر مرکزی و بخش های عمدتا نظامی از نیروهای ( ساما ) با عقد پروتوکول مودت، خودشان را  بدولت خلق و پرچم تسلیم، و عملا با آن همکاری مینمایند.

هرچند این تسلیم طلبی بدولت مزدور خلق و پرچم، نه از سیاست علنی ( ساما ) می توانست رسما نمایندگی نماید، و نه هم همه سامایی ها را شامل میگردید، امری که مخالفین ( ساما ) در آنزمان ، با استناد به پروتوکول های امضا شده تسلیم طلبان با دولت، آنرا بعنوان یک سیاست حاکم و مسلط، برکلیت این سازمان تعمیم می نمودند. اما برعکس اسنادی هم وجود دارد که مبین مبارزه سیاست رسمی ( ساما ) بر ضد جریان عملی تسلیم طلبی در این سازمان و مبارزه با دولت مزدور خلق و پرچم و اربابان اشغالگر شان میباشد، و سامایی هایی وجود داشته و دارند که دامان شان، به این لکه ننگین تاریخی آلوده نگردیده باشد.  البته قضاوت نهایی براین مسئله، یقینا که به عهده تاریخ خواهد بود. آنانیکه اما اینک در این باره اظهار نظر می نمایند، قضاوت شان می باید با تمکین عملی بر اصل انقلابی جستجوی حقیقت براساس واقعیت، با رعایت اصل صداقت علمی و انقلابی و گوش فرادادن به ندای وجدان بیدار باشد، چه سامایی باشند و چه مخالفین ( ساما ).

بهرحال تا زمانیکه ( ساما ) بعنوان یک سازمان رزمنده سیاسی در جنبش مقاومت ضد امپریالیستی و ضد ارتجاعی عملا فعال است، سیر حرکت مبارزاتی آن، چنانچه دیدیم، از موضع انقلابی و آزادیبخش بنیانگذاران آن، بخط اپورتونیستی راست اعلام مواضع با دورنمای برقراری یک حاکمیت اسلامی، و سرانجام با ظهور پدیده تسلیم طلبی در دامان این سازمان، یک سیر حرکت نزولی قهقرایی را نشان میدهد که عنوان نوشته کنونی " در سراشیب " به همین واقعیت استناد داشته و بیان گویای آن میباشد.

این واقعیت بخودی خود، بطلان ادعای بی پایه اعلامیه نویسان را ثابت می نماید که مدعی اند ( ساما ) ۲۵ سال یعنی در تمام دوران حیات سیاسی اش تا همین اکنون، بخط انقلابی ضد امپریالیستی و ضد ارتجاعی ، سخت استوار و وفادار مانده است!!!  این ادعا، چنانچه ملاحظه نموده و می نماییم، چیزی جزء یک دروغ محض، یک قلب واقعیت بسیار پررویانه و یک تحریف مسخره تاریخ، معنای دیگری  ندارد.   

این واقعیت همچنان، برخلاف حساسیت دروغین و اغواگرانه اعلامیه نویسان تسلیم طلب، ثابت میسازد که قرار گرفتن سامایی های تسلیم طلب، و نه سامای انقلابی، در کنار خلق و پرچم، خاد و اربابان سوسیال امپریالیستی شان، نه زاده خیال، اختراع  و غرض مندی های ــ به مسئله غرض مندی هم در مبحث آتی از این مقال برخواهم گشت ــ بدخواهان و از جمله      " رهیاب " ، بلکه برعکس، بخشی از پراتیک سیاسی اجتماعی خود این سازمان را تشکیل میدهد که اسناد اثباتی آن، از جمله اعترافات کتبی و مدون خود تسلیم طلبان پیرامون امضای پروتوکول های همکاری عملی با خاد، در دسترس همه قرار دارند.

 تا این موقع از حیات ساسی ( ساما ) که حضورش را در جنبش سیاسی کشور اما، نمیتوان انکار نمود،       " در سراشیب " بیان واقعیت عینی اثباتی ، یعنی نمایانگر سیر حرکت سیاسی نزولی قهقرایی ( ساما )  میباشد: یعنی حرکت از موضع انقلابی ضد امپریالیستی و ضد ارتجاعی تا غلتیدن پیکره هایی از آن در مرداب گندیده تسلیم طلبی و قرار گرفتن در صف ضد انقلاب.

تنها با غلبه عملی بر خط  " تازه اندیشی " و مبازره با پدیده تسلیم طلبی، البته در همان مفهوم، درک و استنباط سامایی، میباشد که این سازمان یکبار دیگر میکوشد در مسیر مبارزه انقلابی ضد امپریالیستی و ضد ارتجاعی و به سمت اعتلا ، میلان نماید که نشانه هایی از همین سیاست در ارگان نشراتی ( ساما ) یعنی در " ندای آزادی " همین دوره بازتاب می یابند؛  این دوره البته فقط آغازی از یک مرحله جدید میباشد که متاًسفانه با ترور" رهبر " شهید  بدست ارتجاع هار اسلامی، سریعا بپایان میرسد!

از شهادت " رهبر " تا ایندم که حدود ۱۵ سال را دربر میگیرد، موجودیت، و یا بسیاق دیگر، حیات سیاسی ( ساما ) بعنوان یک  سازمان ، در هاله ای از ابهام قرار میگیرد که نمیشود واقعیت تشکیلاتی، چه رسد به مبارزه ضد امپریالیستی و ضد ارتجاعی آنرا ، با معیار ها و موازین متعارف سیاست انقلابی شناسایی نمود، زیرا  در همه همین دوران ۱۵ ساله تا ایندم، ما نمی توانیم دلایلی عملی و قاطع دال بر موجودیت تشکیلاتی ( ساما ) بعنوان یک سازمان سیاسی بدست بدهیم، چه رسد به اینکه بتوانیم پیرامون مبارزه انقلابی ضد امپریالیستی و ضد ارتجاعی آن، بحث و جدل سیاسی را براه اندازیم.  در همه همین مدت، شناخت ما از ( ساما ) نه بعنوان یک ارگانیسم زنده، فعال و متحرک، بلکه برعکس بعنوان مجموعه ای از افراد سرخورده و سرگردان میباشد که زمانی اسم سامایی برایشان گذاشته شده است. کار و حرکت سیاسی این مجموعه  در همه اینمدت، هرچه باشد، ولی هرگز کار و حرکت انقلابی ضد امپریالیستی و ضد ارتجاعی نبوده و نمیتواند باشد.

هیچ حرکت و فعالیت ملموسی که بیانگر مبارزه ضد امپریالیستی و ضد ارتجاعی آنها باشد، مشاهده نشده است؛ هیچ سند و مدرک سیاسی انتشار یافته به اسم ( ساما ) که برمبنای آن، بتوان از دیدگاه ها و مواضع انقلابی ضد امپریالیستی و ضد ارتجاعی شان مطلع گردیده و برآن قضاوت نمود، در دست نیست؛ در همه اینمدت، ارگان نشراتی ( ساما ) یعنی " ندای آزادی " انتشار نیافته است. فقط این سال و دیگر سال، اعلامیه ای بنام ( هجاما ) صادر میگردد و سال یکبارهم، روز شهدا را با همان شکل و مضمون متعارف ( هجامایی ) تجلیل می نمایند!

بنابرین، تا جاییکه ما اطلاع داریم، هیچ نشانه ای از ( ساما ) بمثابه یک ارگانیسم زنده و فعال سیاسی نمیتوان ارائه داشت که مبین موجودیت یک تشکیلات ضد امپریالیستی و ضد ارتجاعی باشد.

برعکس ، آنچه قابل لمس و اثبات میباشد، همانا حرکت، فعالیت و تلاش عده ای از روشنفکران سامایی  نه در مسیریک سیاست انقلابی ضد امپریالیستی و ضد ارتجاعی، بلکه در همسویی و همکاری با امپریالیسم و ارتجاع میباشد که، چنانچه تذکار یافت، میشود آنرا بمثابه یک واقعیت عینی، ثابت نموده و مدرک اثبات آنرا هم ارائه داشت.

 در دوره  پس از شهادت " رهبر " و مشخصا در زمان حاکمیت احزاب اسلامی ( در دوره حکومت ربانی ) تعداد بسیاری  از سامایی ها بغرض شرکت در مراسم تجلیل از سالگرد " انقلاب " اسلامی ۸ ثور که " دوستم " در شمال برگزار نموده بود، با اراکین و منسوبین دولت اسلامی ربانی یکجا، عازم مزار شریف میباشند که هواپیمای حامل شان سقوط نموده و در نتیجه، همه سرنشینان آن بشمول همان افراد سامایی کشته میشوند.

بنابرین سوالی را که سامایی ها تا همین اکنون هم بدان پاسخ نداده اند، اینست که آن جمع بزرگ سامایی در هواپیمای حکومت ربانی و بقصد شرکت در سالروز     " انقلاب اسلامی ۸ ثور" که برگزار کننده آن هم شخص دوستم است، چه میکردند؟!  چطور، چگونه و برچه زمینه ای مقدمات این سفر آماده شده و هدف ازآن چه بوده است؟!  این حرکت افراد سامایی که بقیمت جان شان هم تمام گردید، نمایانگر چه نوع مبارزه ای میباشد، انقلابی ضد امپریالیستی و ضد ارتجاعی ، یا برعکس؟  و موضع ( ساما ) بمثابه یک سازمان در قبالش در آن هنگام، چه بوده و مدرک آن کدام است؟ و...

در تمام دوران حاکمیت اسلامی، چه از نوع جهادی و چه طالبی، مبارزه انقلابی ضد ارتجاعی ساما و هجاما بمثابه سازمان های رزمنده انقلابی و هوادار انقلاب و جنبش انقلابی در کجا بوده و مدرک اثباتی آن کدام است؟

اگرمعیار سنجش و اثبات حقیقت، پراتیک میباشد، پس اعلامیه نویسان مدعی مبارزه انقلابی ۲۵ ساله ضد امپریالیستی و ضد ارتجاعی ــ چنانچه خودشان واقعا به حرف های خویش باور داشته باشند ــ می بایست پراتیک ملموس همین مبارزه را که عینیت مادی سازمانی شان را هم ثابت نماید، ارائه نمایند، درغیر آن نمیشود و نباید ادعا های پوچ و بی پایه شان را جدی گرفت.

گذشته از همه، در همین چهار سالی که از تجاوز و اشغال کشور بدست امپریالیست های امریکایی و متحدین شان و بر این زمینه، از برقراری یک حاکمیت ارتجاعی دست نشانده در کشور میگذرد، چهار سالی آکنده با درد، رنج، کشتار، ویرانی و سلب آزادی و استقلال کشور، طوریکه امپریالیست های متجاوز و اشغالگر با حضور فعال و مستقیم ، عملا بر تمام شئوون و مقدرات ملی کشور نظارت و کنترول دارند، مقاومت و مبارزه ضد امپریالیسی و ضد ارتجاعی ساما ــ هجاما در کجا بوده و مدرک اثبات آن کدام است؟ زیرا ادعای اعلامیه نویسان مبنی بر وفاداری به یک مبارزه انقلابی ضد امپریالیستی و ضد ارتجاعی ۲۵ ساله  همین چهار سال اشغال و قرار گرفتن در تحت سلطه و انقیاد امپریالیسم و ارتجاع را هم، شامل میگردد!

برعکس ، در همین مدت چهار سال اشغال کشور، سند و مدرک اثباتی غیر قابل انکاری وجود دارد که، نه مبارزه انقلابی اعلامیه نویسان، بلکه همسویی و همکاری عملی شان با امپریالیسم و ارتجاع خادم شان در افغانستان را ثابت میسازد.

به همینسان است سیر حرکت سیاسی ( هجاما ) یعنی یک سیر نزولی سیاسی، از موضع هوادار انقلاب و جنبش انقلابی تا همسویی و همکاری عملی افرادش با لشکر امپریالیسم و ارتجاع!  این مسئله راهم، باید در جایش در مبحث آتی این نوشته بررسی نماییم.

اعلامیه نویسان  و هذیان های "فرهنگیان"

اعلامیه ( هجاما ) ظاهرا  واکنشی بوده است در قبال همان اشاره سه چهار سطری از مقدمه مقاله "هذیان های فرهنگیان"  رهیاب؛ چرا؟  بعبارت دیگر، آیا این همان اشاره کوتاه رمزگونه در مقدمه مقال است که یک واکنشی هیستریک را موجب گردیده، واکنشی که تا مرز تهدید به یک حرکت فزیکی، یعنی اعلام توسل به ترور  و تروریسم پیش میرود؛ و یا اینکه انگیزه و هدف عکس العمل اعلامیه نویسان، نه فقط همان اشاره آمده در مقدمه، بلکه در واقع، کلیت مندرجات مقاله نامبرده میباشد؟

موضوع  مورد بررسی  هذیان های فرهنگیان، چنانچه روشن است، نامه سرگشاده  "جمعی از فرهنگیان روشنفکر" به آقای کرزی رئیس دولت دست نشانده امریکایی ها در کابل میباشد.

در مقدمه  تصریح گردیده  که نامه سرگشاده مزبور، بازتاب دهنده دیدگاه ها و مواضع طیف مشخصی از روشنفکران میباشد، از جمله دیدگاه ها و مواضع  عده ای از روشنفکرانی که زمانی خودشان را "آزادیبخش" نامیده، و اما اینک سر و کله شان از سفارت امریکا بیرون می آید.

مشخصه اجتماعی، یعنی خصلت اساسی سیاسی همین طیف روشنفکران مورد نظر را، " هذیان های فرهنگیان" بطور کنکرت در مبحثی زیر عنوان" پیام امپریالیستی و آخذه های فرهنگی" بررسی نموده، مواضع و نقطه نظرات شان در نامه سرگشاده، یعنی هذیان های شان را اما، در سر تا سر مقاله به تفصیل به بحث و ارزیابی میگیرد؛ بنابرین منطقی است که واکنش اعلامیه نویسان باید در قبال تمام مندرجات مقاله باشد، و نه در رابطه یک اشاره کوتاه در مقدمه.

اعلامیه نویسان که فاقد یک شجاعت اخلاقی سیاسی میباشند، بدلایلی که میدانیم، اما جراًت نکرده اند خودشان را صراحتا با هیچ مسئله یی از مندرجات      " هذیان های فرهنگیان" درگیر ساخته و بنابرین، ظاهرا  به واکنش در قبال گویا همان اشاره کوتاه در مقدمه اکتفا می نمایند!  آنها در این واکنش خویش اما، بنا به همان منطق و اخلاق همیشگی، نه فقط به شعار دهی، لافزنی، ریاکاری و پنهان شدن در پشت نام شهدای راه آزادی و انقلاب توسل می جویند، بلکه در اینکارچنان از خود، بیخود میگردند که تهدید به حرکت فزیکی یعنی ترور هم می نمایند!!!  چه خوب گفته اند:

کاسه  گلی  که  صدا  میکند

خود صفت خویش ادا میکند

 

البته در ادامه به این نکته برخواهم گشت. اعلامیه نویسان، سند لافزنی، دروغگویی، ریاکاری و بلاخره همان ترورنامه خویش را که به گوشه هایی از آن، تا ایندم تماس گرفته شده است، با این عبارات چنین آغاز می نمایند:

" هواداران جنبش انقلابی مردم افغانستان هجاما رسالت وظیفه تاریخی خود می داند که در برابر حملات غیر مسئولانه و غرض مند به نیروهای انقلابی موضعگیری نماید. "

البته این خودش به تنهایی مدرک انکارناپذیر همین مدعاست که، اعلامیه نویسان در واقعیت امر، نه از همان اشاره کوتاه در مقدمه، بلکه از کلیت موضعگیری های " هذیان های فرهنگیان "  برانگیخته شده اند؛ آنها به زبان خود شان اعلام می نمایند که رسالت و وظیفه تاریخی دارند که در برابر حملات غیر مسئولانه و غرض مند به نیروهای انقلابی موضعگیری نمایند. از آنجاییکه " هذیان های فرهنگیان " مواضع فکری و عملی جمعی از فرهنگیان روشنفکر و از جمله موضع همان کادر هجامایی ــ سامایی را که به سفارت امریکا در کابل رفت و آمد داشته، نقد و بررسی، یعنی مورد حمله قرار داده است، پس همین " جمع فرهنگیان روشنفکر" و همان کادر سامایی ــ هجامایی، باید  به جرگه نیروهای انقلابی تعلق داشته باشند که اعلامیه نویسان، بتأسی از رسالت و وظیفه شناسی تاریخی خویش، بدفاع از ایشان برخاسته اند!!!

باری، من در مباحث قبلی، طی مروری گذرا بر گذشته مبارزاتی ساما ــ هجاما  و بررسی لافزنی ها و ادعا های بی پایه اعلامیه نویسان، همچنان تا جاییکه چارچوب بحث " درسراشیب " اجازه میداد، استنباط خودم را از بسا مفاهیم و مقولات بکار رفته در اعلامیه، بیان داشته ام؛ یعنی در تخالف بنیادین با اعلامیه نویسان، توضیح نموده ام که انقلاب چیست؟ جنبش انقلابی چه جنبشی را میگویند، و نمود عملی آن در شرایط کنونی جامعه کدام است؟ نیرو های انقلاب و هواداران جنبش انقلابی چه کسانی می توانند و باید باشند، و ملاک های آن چه میباشند؟ و...

بنابراین در اینجا از تماس مکرر به این مسایل و بسط بیشتر شان، بدلیل اینکه مبادا برای خواننده ملال آور گردد، اجتناب می نمایم. اما در روشنایی همین توضیحات تا کنونی هم، مبرهن است که ، نه " جمع فرهنگیان روشنفکر" و نه اعلامیه نویسان، هیچکدام با انقلاب و مبارزه انقلابی سروکاری دارند، و نه با جنبش انقلابی هیچگونه رابطه ای؛ پس ادعای اغواگرانه و دروغین شان مبنی بر" دفاع از نیروهای انقلابی در برابر حملات غیر مسئولانه و غرض مند" و آنهم با اعلامیه نویسی و تهدید به ترور، بیش از یک ادعای پوچ و میان تهی، و لافزنی های تهوع آور همیشگی نمیباشد، که هدفی غیر از خلط مفاهیم و اشاعه سردرگمی ندارد!  آنها در هیچ زمینه یی از مباحث مورد بررسی " هذیان های فرهنگیا ن" که جدی ترین مسایل فوری جامعه، یعنی برخی از اساسی ترین وظایف سیاست انقلابی در موقعیت کنونی را احتوا می نماید، وارد بحث نگردیده، بلکه برعکس، چنانچه دیدیم، ظاهرا به واکنش در قبال یک اشاره کوتاه مقدمه، آنجا که مسئله تماس یکی از کادر های شان با سفارت امریکا در میان است، و آنهم از طریق صدور یک اعلامیه، دلخوش کرده و بدینسان گریبان خودشان را خلاص نموده اند که گویا حملات غیرمسئولانه و غرض مند به نیرو های انقلابی را دفع، و بنابراین  رسالت و وظیفه تاریخی  خویش را هم انجام داده اند!!!

در اینجا پرسش اینست که آیا "هذیان های فرهنگیان" رهیاب در حکم حمله به نیروهای انقلابی میباشد و به چه دلیلی؟  آیا رفت و آمد همان کادر سامایی ــ هجامایی به سفارت امریکا در کابل و ملاقات با سفیر، یک عمل انقلابی میباشد؟!  آیا همان " جمع فرهنگیان روشنفکر" یعنی انتشار دهندگان نامه سرگشاده در زمره نیروهای انقلابی محسوب میگردند؟!  آیا رسالت و وظیفه تاریخی انقلابی در قاموس اندیشه اعلامیه نویسان، در سکوت بی شرمانه پیرامون رفت و آمد همان کادر شان به سفارت امریکا و مصاحبت با سفیرآنکشور تجسم می یابد؟!  آیا دفاع از نیروهای انقلابی برای اینان، مرادف دفاع از چنین عضوی میباشد؟ آیا هرکس دیگری را هم که به سفارت امریکا رفت و آمد، و با سفیرآن ملاقات نماید، باید انقلابی و قابل دفاع دانست؟!  پس در این مفهوم، آیا می توان چنین استنتاج نمود که در موقعیت کنونی، آقای کرزی و منسوبین دولت دست نشانده کابل، باید از زمره بهترین انقلابیون باشند؟!  چون آنها نه تنها که هزار و یک رشته پیوند و وابستگی با اشغالگران امریکایی ــ از شخص بوش تا سفیر شان در کابل ــ دارند، بلکه برحسب تعریف اعلامیه نویسان از انقلاب، فعالیت آگاهانه، هدفمند و متشکل که در پراتیک در شکل راهنمایی و راهگشایی تجسم یابد هم می نمایند !  کیست که همین واقعیت عینی را بتواند انکار نماید؟!

اگر اعلامیه نویسان با همه این پرسش ها و استنتاج حاصل از " دفاعیه گویا انقلابی" شان نمی خواهند خودشان را درگیر سازند، پس حداقل این را باید بخوانندگان روشن سازند که آن نیروهای موهوم و مرموز انقلابی، که ایشان متکفل دفاع از آنها شده و بخاطر شان، حتی از مبادرت به حرکت فزیکی تروریستی هم فروگذار نمی کنند، کدام نیروها هستند؟ در کجا میباشند؟ مدارک اثباتی مبارزاتی شان حداقل در طی همین چند سال اشغال کشور بدست امپریالیست ها و حاکمیت ارتجاع دست نشانده و مزدور شان چیست؟  چرا آن نیروهای موهوم و مرموز انقلابی مورد نظر اعلامیه نویسان، خود شان بدفاع خویش برنمی خیزند، تا این رسالت و وظیفه تاریخی  را به هواداران خویش واگذار گردند؟!  این چگونه رسالت و وظیفه تاریخی در قبال انقلاب و نیروهای انقلابی میباشد که بتوان آنرا، با لافزنی، پوچ گویی و پرنمودن یک صفحه کاغذ ایفا نمود؟؟!!   این اگر نه همان انقلاب زیرلحافی، پس چه نوع انقلابی میباشد؟  مضمون آن چیست؟ اهداف و وظایف آن کدام ها اند؟  این چگونه نیروهای انقلابی هستند که، نه ضد امپریالیسم و ارتجاع مبارزه می نمایند، و نه در برابر یک اظهاریه سه چهارسطری تاب و توان دفاع از خودشان را دارند؟!...

از اینها که بگذریم، باید از این مرزا بنویسان اعلامیه نویس پرسید که، عبارت حملات غیر مسئولانه و غرض مند به نیروهای انقلابی  که ایشان آنرا توطئه گرانه درج ورق پاره خویش نموده اند، به چه معنا بوده و اصلا توسط چه کسانی باید صورت پذیرد؟  مگر نه اینست که حملات غرض مند به نیروهای انقلابی  می باید خصلتا کار دشمنان آزادی و انقلاب، یعنی کار و شیوه امپریالیسم، ارتجاع و همدستان شان، در یک کلام کار و برنامه ضد انقلاب باشد؟  پس آیا "جبهه متحد ضد امپریالیسم و ارتجاع ــ افغانستان " و به همینسان  " رهیاب " ، صف ضد انقلاب را نمایندگی می نمایند تا آتش متقاطع خودشان را می باید، بر نیروهای انقلابی بگشایند؟!  اگر چنین باشد، پس کجاست آن احساس رسالتمندی و وظیفه شناسی تاریخی هواداران جنبش انقلابی مردم افغانستان ( هجاما ) ، و کجاست آن مبارزه انقلابی شان علیه "جبهه..." حداقل در طی همین پنج سالی که از تاًسیس آن میگذرد؟  اگر موضوع نقد و بررسی و آماج حملات نویسنده یی چون "رهیاب" ، از جمله همین نوشته "هذیان های فرهنگیان" وی که تیر سهمگین آن بقلب اعلامیه نویسان نیز اصابت نموده است، نیروهای انقلابی میباشند، پس چرا این هواداران رسالتمند و وظیفه شناس جنبش انقلابی، آن جراًت و شهامت اخلاقی و انقلابی را در خود ندیده اند تا در قبال مطالب و مندرجات بسیار مفصل و گویای آن، صراحتا موضعگیری نمایند؟!...

روشن است که اعلامیه نویسان، اصلا جراًت و شهامت این کار ندارند، زیرا اولا آماج حملات روشنگرانه نوشته های "رهیاب" و از جمله همین مقاله "هذیان های فرهنگیان" وی، جناح های مختلف ضد انقلاب ــ از امپریالیسم گرفته تا ارتجاع مزدور و بر سراقتدارش در کابل و پادوان رنگارنگ فرهنگی شان ــ  میباشد؛ این واقعیتی است بسیار آشکار که هر انسان دارای سواد خواندن و نوشتن، و صاحب عقل و بصیرت، می تواند بسادگی آنرا دریابد.

ثانیا اعلامیه نویسان قادر به چنین موضعگیری نمیباشند، زیرا نمی خواهند که با مبادرت به چنین کاری، بیش از این هویت حقیقی و کارنامه های سیاه و ننگین شان در همسویی و همکاری عملی با اشغالگران امپریالیست و ارتجاع مزدورشان در کابل، در مقیاس وسیع تری افشا شود.

ثالثا هرگونه دفاع از نیروهای انقلابی، بخودی خود مستلزم پیشبرد یک مبارزه انقلابی ضد امپریالیستی و ضد ارتجاعی میباشد که در موقعیت کنونی، موضعگیری عملی و قاطع در قبال اشغال کشور توسط امپریالیست ها، دولت دست نشانده کابل و پادوان رنگارنگ فرهنگی شان را اجتناب ناپذیر میسازد؛ برعکس ، آنها به اغواگری و تهدید به حرکت فزیکی متوسل شده، و خودشان را در پشت نام شهدای راه آزادی و انقلاب پنهان میسازند، که هدف شان از اینکار هم، قبل از هر چیزی همانا منحرف ساختن اذهان هواداران واقعی جنبش انقلابی، از اصل مسئله میباشد!

باری، آنها انتشار اعلامیه در قبال به اصطلاح " حملات غیر مسئولانه و غرض مند به نیروهای انقلابی" را یک رسالت و وظیفه تاریخی خودشان قلمداد می نمایند!!!

اگر قرار باشد که همین عبارت " رسالت و وظیفه تاریخی" را که آنها ریاکارانه به قید قلم آورده و درج اعلامیه شان نموده اند، کمی جدی بگیریم، باید از ایشان بپرسیم که رسالتمندی مبارزاتی و وظیفه شناسی تاریخی یک نیروی مدعی انقلاب و مبارزه انقلابی به چه معنی بوده و ملاک های تبیین کننده آن در موقعیت کنونی جامعه چه میباشند؟  می شود پرسید که آیا ملاقات با سفیر امریکا و همکاری با اشغالگران امپریالیست و دولت دست نشانده شان در کابل، بخشی از همین رسالت و وظیفه تاریخی اعلامیه نویسان میباشد؟  اگر آری، پس تمامی اراکین دولت کابل، از کرزی گرفته تا منفور ترین چهره های شناخته شده ائتلاف شمال مثل دوستم، خلیلی، اسماعیل... تا همان فعالین رسوای " شورای دموکراسی" سابق و بلاخره  خود همین اعلامیه نویسان همه، باید بهترین انقلابیون دوران ما باشند، که اینک نه فقط در حرف، بلکه عملا هم رسالت و وظیفه تاریخی انقلابی شان را ایفا می نمایند؟!

اما به باور ما، این رسالت و وظیفه تاریخی برای یک نیروی واقعا انقلابی، نه یک مسئله ذهنی خیالی میباشد که بتوان آنرا با پوچ گویی، لافزنی، حرکت فزیکی و اعلامیه نویسی های فرصت طلبانه، درک و متحقق گردانید؛ بلکه رسالت و وظیفه ایست تاریخی ملهم از ضرورتی که ریشه در جهان مادی دارد؛ ضرورتی که در درک و شناخت ما از چگونگی روابط و مناسبات سیاسی اجتماعی حاکم برجامعه و مبارزه در راستای تغییر انقلابی آن تجلی می یابد. با درک همین ضرورت یعنی با شناخت از خصلت اساسی جامعه که با شیوه تولیدی مسلط برآن، و چشمداشت موقعیت مستعمره ای اش تبیین میگردد؛ و با تحلیل از تضاد های عمده و اساسی همین مقطع مشخص از حیات سیاسی جامعه است که، نه تنها خصلت انقلاب، مرحله انقلاب، مضمون انقلاب، نیروهای محرکه انقلاب، بلکه اهداف و وظایف انقلاب هم مشخص و تعیین میگردند، و این وظایف چیزی جزء همان وظایف فوری و تاریخی نمی باشند که رسالت انجام آنرا تاریخ به عهده نیروهای واقعا انقلابی گذارده است.

این رسالت در شرایط و اوضاع کنونی جامعه، همانا پیشبرد اهداف و وظایف مبارزه ضد امپریالیستی و ضدارتجاعی میباشد که در شعار های استراتیژیک مبارزه برای استرداد استقلال و آزادی ملی و مبارزه برای دموکراسی تبلور می یابند؛  با تحلیل و چشمداشت همه همین مسایل است که برنامه مبارزاتی، یعنی استراتیژی  و تاکتیک هر نیروی انقلابی و هوادار جنبش انقلابی باید تدوین گردیده و در راستای تحقق آن، مبارزه شود. اینست درک و باور انقلابی از مقوله رسالت و وظیفه تاریخی  یک نیروی واقعا رسالتمند و متعهد به ایده انقلاب اجتماعی؛ درک و باوری که اعلامیه نویسان هجامایی ــ سامایی آنرا متاًسفانه تا حد پوچ گویی، اعلامیه نویسی و تهدید بحرکت فزیکی تروریستی به ابتذال کشانیده اند!  یعنی رسالت و وظیفه تاریخی   اینان، نه در مبارزه آزادیخواهانه ضد امپریالیستی و ضد ارتجاعی که در دستور کار تاریخ قرار دارد، بلکه در وقتا فوقتا اعلامیه نویسی، لافزنی ، تهدید به عمل تروریستی در قبال "حملات گویا غیر مسئولانه و غرض مند به نیروهای انقلابی" تجسم می یابد!!!  مثال این حملات غیر مسئولانه و غرض مند به نیروهای انقلابی هم، برای اعلامیه نویسان ، چنانچه می بینیم، همانا مقاله "هذیان های فرهنگیان" رهیاب، میباشد!  اما نیروهای انقلابی ایکه مورد تهاجم قرار گرفته اند، همان "جمع فرهنگیان روشنفکر، یعنی انتشار دهندگان نامه سرگشاده و همرزمان خود اعلامیه نویسان میباشند، که اینک در پست ها و مقامات بالایی دولت دست نشانده کابل ــ وزیر، وزیر مشاور، معاونین وزیرــ سرگرم ایفای وظیفه تاریخی شان هستند، و بلاخره همان کادر هاییکه به سفارت امریکا در رفت و آمد میباشند!!!

با آنکه اعلامیه نویسان الفاظ  رسالت و وظیفه تاریخی  را نشخوار می نمایند، اما بازهم روشن است که آنها از درک درست معنا و مدلول این مقولات و کاربرد عملی شان، کاملا عاجز بوده و در نتیجه، همه را به ابتذال میکشند؛ آنها از حملات غیر مسئولانه و غرض مند به نیروهای انقلابی صحبت می نمایند که در "هذیان های فرهنگیان" رهیاب تبلور مییابد؛ اما نمی دانند که مسئولیت  یک نیروی مبارز انقلابی به چه معنا میباشد!  آیا این مسئولیت  برای یک نیروی انقلابی غیر از التزام به همان رسالت و وظیفه شناسی تاریخی است که من آنرا تا جاییکه ایجاب می نمود، در ارتباط مستقیم با شرایط و مناسبات حاکم بر جامعه تشریح نمودم، که در موقعیت کنونی مسئله انقلاب اجتماعی ضد امپریالیستی و ضد ارتجاعی را در دستور کار قرار میدهد؟

اگر به مقوله انقلاب، ضرورت انقلاب و قوانین مبارزه انقلابی، یعنی به تئوری و عمل انقلاب برای تغییر و دگرگونی و تکامل اجتماعی، بمثابه علم می نگریم، پس باید دانسته باشیم، مادامیکه یک فرد و یا یک نیروی مبارز انقلابی، در خدمت انقلاب و در راستای نیل به اهداف و وظایف آن، در موقعیت کنونی جامعه ( استرداد استقلال و آزادی ملی و استقرار دموکراسی ) حرکت و مبارزه می نماید، آن حرکت و مبارزه نمیتواند غیر از یک عمل آگاهانه و مسئولانه  باشد؛  آیا میشود مقاومت و مبارزه انقلابی ضد امپریالیست های اشغالگر و ارتجاع متحدش در افغانستان را، یک عمل و حرکت غیر مسئولانه  ارزیابی کرد؟  آیا میشود مبارزه علیه آنانی را که ریاکارانه اسم " هواداران انقلاب و جنبش انقلابی " را برخویش نهاده، و در عمل نه تنها که در این راستا کوچکترین گامی نمی گذارند، بلکه با دشمنان انقلاب و میهن به اسارت کشیده شده همسویی و همکاری نیز می نمایند، یک عمل و حرکت غیر مسئولانه  تلقی کرد؟  اگر آری، پس اینها مجبورند برای خوانندگان و جنبش انقلابی، مسئولیت و براین مبنا، عمل مسئولانه انقلابی  را تعریف و استدلال نمایند!  زیرا آنها در ورق پاره خویش مدعی گردیده اند که " هذیان های فرهنگیان " رهیاب، حمله غیر مسئولانه و غرض مند  به نیروهای انقلابی میباشد!!!

اما باید اذعان داشت که اعلامیه نویسان، برعکس مقوله مسئولیت ، مقوله غرض مندی  را در هجونامه خویش، هرچند نابجا و بیمورد، مگر بحق قید می نمایند؛ نابجا و بیمورد بخاطری که آنها از حملات غرض مند  به نیروهای انقلابی  سخن میگویند!!!  در حالیکه " جبهه  ضد امپریالیسم و ارتجاع ــ افغانستان "  خودش یک نیروی انقلابی، و"قطب نما" هم، زبان رسا و گویای آن میباشد که هیچکسی بجزء دشمنان آزادی و انقلاب، نمیتواند ولو برای لحظه یی، در این امر شک و تردید نماید؛  پس عبارت حملات غرض مند به نیروهای انقلابی  بخودی خود یک اختراع پوچ، یعنی زاییده سبکسری های مزورانه و سخیف اعلامیه نویسان میباشد که بدینسان بیهوده تلاش نموده ند، تا با منحرف ساختن اذهان خوانندگان از واقعیت مسئله، یعنی از همسویی و همکاری عملی شان با امپریالیست های اشغالگر و ارتجاع بر سراقتدار در کابل، و با پنهان شدن در پشت نام شهدای راه آزادی و انقلاب، خودشان را دزدانه در زمره نیروهای انقلابی جا زنند!!!

"هذیان های فرهنگیان" ، چنانچه همه میدانند و چنانچه مکررا خاطر نشان گردید، فقط و فقط مواضع یک طیف فکری ضد انقلابی متمثل در" نامه سرگشاده فرهنگیان " و مبلغین رسوای آن را آماج نقد انقلابی و روشنگرانه خود قرار میدهد؛  و از آنجاییکه اعلامیه نویسان هجامایی ــ سامایی با امپریالیست های اشغالگر و با دولت دست نشانده شان در کابل، در سطوح مختلفی همکاری داشته و به سفارت امریکا رفت و آمد می نمایند، بنابرین ایشان هم، البته نه بمثابه نیروی انقلابی و هوادار انقلاب، بلکه بعنوان خاینین به انقلاب و به میهن، آماج همین نقد انقلابی و افشاگرانه میباشند؛ پس این نه نیروهای انقلابی، بلکه برعکس، خاینین به انقلاب و به میهن هستند که موضوع نقد و بررسی      " هذیان های فرهنگیان " رهیاب میباشند.  با این وجود، چنانچه اعلامیه نویسان رفت و آمد به سفارت امریکا در کابل، همکاری با اشغالگران امپریالیست و دولت دست نشانده شان و آنهم در کابینه و در پست های بالایی دولتی و بلاخره " نامه سرگشاده فرهنگیان روشنفکر " را نمونه یی از تئوری و عمل انقلابی دانسته و برآن پافشاری نمایند، " رهیاب " هم بنوبه خود صد بار افتخار می نماید که این قماش "انقلابیون" را آماج نقد و حمله خود قرار داده و بازهم قرار خواهد داد.

پس معلوم است که اعلامیه نویسان عبارت غرض مند  را بیمورد و نابجا بکار برده اند؛  با این وجود، باید گفت که آنها، در این حکم شان که مقاله " هذیان های فرهنگیان "  غرض مند  میباشد، کاملا محق میباشند و این یگانه نکته و تشخیص درست در اعلامیه ( هجاما ) است، چه نه " جبهه متحد ضد امپریالیسم و ارتجاع " ، نه    " قطب نما " ، نه " رهیاب "  و نه نوشته هایش، از جمله " همین " هذیان های فرهنگیان " وی، هیچیک بدون هدف و غرض نبوده و نمی توانند باشند؛ براین نکته می باید مجددا با قاطعیت و صراحت لازم تاًکید کرد. این قاطعیت و صراحت قبل از همه، پژواک انکارناپذیر خودش را در همین عنوان " جبهه متحد ضد امپریالیسم و ارتجاع ــ افغانستان " بدست میدهد.  چگونه ممکن است مبازره آگاهانه یک جبهه ضد امپریالیستی و ضد ارتجاعی را بدون هدف و غرض ارزیابی کرد؟  انقلاب و مبارزه انقلابی همیشه و در همه جا، عمل، حرکت، مبارزه و یک جنبش توده ای  آگاهانه برای دگرگونی بنیادین اوضاع و مناسبات سیاسی اجتماعی حاکم در یک جامعه میباشد، که در فرایند خود جامعه را در روند تکامل تاریخی آن بجلو می راند؛  تحقق این ماًمول توسط نیروهای محرکه انقلاب و آنهم در یک روند طولانی پراز نشیب و فراز مبارزه، مستلزم اهداف، وظایف ، سیاست ها، ابزار و وسایل و... میباشد که استراتیژی انقلاب متضمن شان میگردد؛ بدون استراتیژی انقلاب و تاکتیک های متناسب آن که همه نکات متذکره را احتوا نماید، و بدون پراتیک لازم انقلابی، انقلاب به یک مفهوم پوچ و میان تهی، و مبارزه به اصطلاح انقلابی هم، که اعلامیه نویسان ریاکارانه سنگ آنرا به سینه می زنند، به مجلس مهمانی، فاتحه خوانی، بذله گویی و خیمه شب بازی ... مشابه و مرادف میگردد.  بنابرین هیچ مبارزه چه بسا انقلابی، نمی تواند بدون هدف و غرض باشد؛ و هیچ فرد و نیروی آنهم انقلابی، نمی تواند بدون هدف، وظیفه و غرض باشد، زیرا در جامعه و جهانی طبقاتی، که بنیانش برظلم، ستم، زورگویی، بیعدالتی و نابرابری های گوناگون اجتماعی استوار میباشد، هیچ کیش، آیین، علم، حرکت و مبارزه ، بدون هدف و غرض وجود نداشته و نمی تواند وجود داشته باشد.

اما هدف،غرض و آماج مبارزه یک نیروی واقعا انقلابی و نه مدعی کاذب انقلاب، چنانچه روشن است، همانا مناسبات سیاسی اجتماعی ستمگرانه، جابرانه و استثمارگرانه حاکم برجامعه و نیروهای ارتجاعی طرفدار حفظ همان مناسبات ( امپریالیسم، ارتجاع و پادوان رنگارنگ فرهنگی شان ) میباشد که سد راه رشد و تکامل اجتماعی جامعه میباشند.  با این نگرش و ملاک های اساسی است که غرض مندی یک نیروی متعهد انقلابی را میشود و می بایست تبیین و شناسایی کرد؛  و این خود، بنیان استراتیژی انقلابی " جبهه... "  و سیاست های برخاسته از آن، و در واقع برهان وجودی آنرا تشکیل میدهد.

مبرهن است که هدف، غرض، رسالت و وظیفه شناسی تاریخی اعلامیه نویسان یا همان مدعیان کاذب انقلاب و مبارزه انقلابی، با این نگرش و ملاک های تبیین کننده آن، هیچگاهی سازگاری نداشته و نمی تواند داشته باشد؛  آنها رسالت و وظیفه تاریخی خودشان را، موضعگیری در قبال حملات غیر مسئولانه و غرض مند به نیروهای انقلابی  قلمداد نموده و با چنین مستمسکی است که انتشار اعلامیه شان را هم توجیه می نمایند؟؟!!   

آنها نه با انقلاب و مبارزه انقلابی یا بگفته خود شان    " تحلیل حوادث و وقایع روزمره " ، در راستای تحقق دگرگونی مناسبات سیاسی اجتماعی حاکم کاری دارند؛ چون انجام این رسالت را، چنانچه در تبیین شان از مقوله انقلاب اجتماعی مطالعه نمودیم،  به یک نیروی خارق العاده  ماورای طبیعی احاله می نمایند!

آنها نه در رابطه با اوضاع و موقعیت کنونی جامعه، یعنی در قبال اشغال کشور بدست نیروهای متجاوز امپریالیستی ، ویرانی ها، کشتار ها، شکنجه ها و باقی مصایب، بدبختی ها و آلام بی شمار حاصل از آن، در یک کلام در قبال سرنوشت مردم و جامعه، موضع داشته طوریکه در این زمینه در طی همین چهار سال، یک حرف ، یک عبارت، یک حرکت کوچک اعتراضی شان را کسی نشنیده و ندیده است!

آنها هیچ گفتنی و هیچ حرکتی در ضدیت با لشکر ارتجاع و دولت دست نشانده امپریالیست ها در کابل ندارند، چون خود از طریق همرزمان و هم قماشان خویش در آن سهیم میباشند!

خلاصه که هواداران کاذب جنبش انقلابی نمیتوانند حداقل در طی همین چهارسال از حیات سیاسی جامعه، هیچ اثر، حرکت و فعالیت عملی محسوس و ملموسی از خویش، در راستای اهداف و وظایف انقلاب و مبارزه انقلابی بدست دهند!  با این وجود، اما این حق و اجازه را بخود میدهند که بدیگران بدینسان اندرز داده و بگویند:

" چقدر ساده و بی مصرف خواهد بود با دهان گشاد و چشمان تنگ، دست در جیب نهادن و با پاهای بیحرکت از دور به تماشا ایستادن و آنگاه بیمورد دیگران را زیر پا نمودن و پیکره آنچنانی را به نمایش گذاشتن! "

اینکه کی ها دست در جیب و با پاهای بدون حرکت، از دور اوضاع را نظاره می نمایند؛ و چه کسانی در متن حوادث قرار داشته و یا در قبال اوضاع و رویداد های جامعه موضعگیری دارند،  قضاوت را بخوانندگان میگذارم. اینجا هم، حق با اعلامیه نویسان میباشد که ما را بخاطر عدم رفت و آمد به سفارت امریکا و بخاطر عدم همکاری با اشغالگران امپریالیست و دولت دست نشانده شان در کابل، اندرز بدهند، توبیخ نمایند، و بلاخره تهدید به ترور کنند!

اما یگانه اثر و موضعگیری غیر قابل انکار اعلامیه نویسان که برای همیشه بعنوان یک طوق لعنت، بگردن شان آویزان خواهد ماند، همین اندرزنامه یا دقیقتر بگوییم، ترور نامه ذلتبار ایشان، ظاهرا در قبال همان اظهاریه کوتاه " رهیاب " در مقدمه " هذیان های فرهنگیان " میباشد!!!  یعنی اظهاریه چهار سطری     " رهیاب "  برای اینان، از تجاوز و اشغال امپریالیستی، قتل، کشتار، اهانت، بی حرمتی و هزاران بدبختی دیگر بدست لشکر امپریالیسم و ارتجاع در حق خلق های زحمتکش و در حق یک ملت تحت ستم، بمراتب عمده، اساسی و تعیین کننده میباشد!

بعبارت دیگر، در قاموس اندیشه های اینان، دفع "حملات غیر مسئولانه و غرض مند" رهیاب به نیروهای انقلابی، درحکم رسالت انقلابی و وظیفه شناسی تاریخی ایشان میباشد، اما موضعگیری در قبال تجاوز و اشغال امپریالیستی و جنایات بی پایان لشکر امپریالیسم و ارتجاع، امری خارج از قلمرو اندیشه و عمل انقلاب و مبارزه انقلابی؟؟!!

من در این یادداشت، هر جاییکه ایجاب می نمود، دیدگاه خویش پیرامون اهداف، وظایف و مسئولیت های انقلابی و دلایل آن را به تکرار بیان داشته ام که در موقعیت کنونی، همانا مبارزه برای نیل به آزادی ملی و استقرار دموکراسی مردمی و تاًمین عدالت اجتماعی میباشد؛  اینها، چنانچه روشن است، مبرم ترین و حیاتی ترین اهداف، وظایف و مسئولیت هایی میباشند که هر نیروی انقلابی واقعا صادق و متعهد، مکلف است در راستای نیل بدان، در هر سطح و پیمانه و به هر شکلی که مقدور باشد، مبارزه نماید؛ این مبارزه و دستیابی به اهداف آن، اما مکن نیست با مصاحبت با سفیر امریکا، با همکاری عملی با امپریالیسم و ارتجاع در دولت دست نشانده کابل و... عملی گردد!  پس اعلامیه نویسان در واقع، نه در دفاع از نیروهای انقلابی ، بلکه در دفاع از ضد انقلاب است که اعلامیه خودشان را انتشار داده اند!  ورنه آیا این جزو رسالت و وظیفه یک نیروی واقعا انقلابی نیست که در خلال همین چهارسال تجاوز امپریالیستی و اشغال کشور، و بارسنگین مصایب و بدبختی های بی شمار برگرده مردم ستمدیده کشور، حتی یکباری هم که شده، علیه تجاوز، اشغال و جنایات امپریالیسم و ارتجاع موضعگیری نموده و بدین مناسبت یک اعلامیه یی انتشار بدهد؟

کجاست آن رسالت و وظیفه انقلابی؟!  کجاست آن خط درخشان تاریخی؟!  و کجاست آن مشی مستقل ملی و مقاومت استوار بیست و پنج ساله؟!

ایجاب می نماید تا بازهم و به تکرار از این هواداران کاذب انقلاب و جنبش انقلابی پرسیده شود که منظور شان از نیروهای انقلابی چه بوده، و این کتگوری در مرحله کنونی، شامل کدام اقشار، طبقات و لایه های اجتماعی، کدام احزاب، سازمان ها و گروه های سیاسی میگردد؟  علایق و پیوند های اعلامیه نویسان با آن نیروهای انقلابی، بر محور کدام اهداف و منافع مشترک، و برچه بنیان های ایئولوژیک ــ سیاسی استوار میباشد؟  کافی است بخاطر روشن شدن ذهن خواننده این سطور، اگر یک نمونه یی هم از این علایق خودشان را شاهد بیاورند!

آنچه اما واضح و مبرهن است، همانا علایق و همکاری های ایشان در گذشته با اشغالگران شوروی، با دولت دست نشانده خلقی ها و پرچمی های وطنفروش و دستگاه جهنمی و آدمکش " خاد " ، با نیروهای ارتجاعی اسلامی، با شورای بدنام دموکراسی، با نهضت ملی به رهبری جلیل شمس ها، مجددی ها و ... و بلاخره در موقعیت کنونی با اشغالگران امریکایی و دولت دست نشانده کرزی میباشد!

حال باید پرسید که کدام یک از نیروهای شامل در این فهرست دور بدراز، به جرگه نیروهای انقلابی منسوب میباشند؟ اما پیش از همه، از اعلامیه نویسان باید پرسید که آیا از نظر آنها، امپریالیست های امریکایی و متحدین شان اصلا به افغانستان تجاوز نموده اند؟  آیا کشور را اشغال کرده اند؟  آیا دولت کابل، یک دولت دست نشانده ضد ملی و ضد مردمی میباشد و یا خیر؟

پاسخ صریح و قاطع به این پرسش ها در حرف هم که شده، اگر نه انقلاب و ضد انقلاب، حداقل مرز میان جایگاه یک جریان آزادیخواه و میهن پرست ، و یک گروه خادم امپریالیسم  و ارتجاع را ، از هم متمایز خواهد ساخت.

جالب است که اعلامیه نویسان، چنانچه تذکار یافت، ثقالت و سنگینی همین چهار سال تجاوز و اشغال امپریالیستی، ویرانگری ها، خانه خرابی ها، کشتار و شکنجه و جنایات بی شمار امپریالیسم و ارتجاع  در حق مردم ستمدیده افغانستان را ندیده و احساس ننمایند، و بنابرین در قبال همه، یک حرف و کلمه یی هم نگویند، اما حمله چهار سطری " رهیاب " در مقدمه " هذیان های فرهنگیان " را دیده و از آن، چنان بخشم و غلیان آمده و چنان رگ غیرت شان باد نماید که، برای دفع آن، نه تنها موضعگیری، بلکه تهدید به حرکت فزیکی تروریستی هم نمایند!!!  در اعلامیه می نویسند:

« چندی قبل به مطلبی تحت عنوان " هذیان های فرهنگیان " در نشریه بنام قطب نما برخوردیم. نویسنده مقاله که خود را " رهیاب " قلمداد نموده است در قسمتی از نوشته اش ره به ترکستان برده  به بیراهه توهمات پیوسته و ظالمانه یک خط فکری مشخص با پیشینه درخشان تاریخی و یکی از علمبرداران واقعی و استوار مقاومت مردم علیه استعمار و ارتجاع در طی دونیم دهه گذشته را به افترا می بندد ...»

البته در بالا  و همینطور در مباحث قبلی پیرامون واقعیت نوشته " رهیاب " که متن کامل آن در چهار شماره " قطب نما " به  نشر رسیده است، بقدر کفایت صحبت نموده  و بتکرار مستدل ساختیم که موضوع آن نوشته، مخاطبین آن و آماج نقد روشنگرانه انقلابی اش، چه کسانی میباشند، اما اینکه اعلامیه نویسان، توطئه گرانه از افترا در حق " یک خط فکری با پیشینه درخشان تاریخی و... " صحبت می نمایند، من لازم نمی بینم تا بیش از این وقت خود و خواننده را بدان ضایع نمایم.  اینکه آن علمبرداران واقعی و استوار مقاومت ضد استعماری و ضد ارتجاعی بیست و پنج ساله کی ها هستند؟  اینکه آیا رفت و آمد به سفارت امریکا، اشغال پست های دولتی به سویه وزیر، معاون وزیر و... در دولت دست نشانده کرزی هم، بخشی از همان مقاومت ضد استعماری و ضد ارتجاعی میباشد یا نه؟ اینکه آیا اعلامیه نویسان خود به جرگه همان علمبرداران واقعی و استوار مقاومت ۲۵ ساله تعلق دارند یا خیر؟  آنها باید به همه پاسخ بدهند؛  لازم نیست که از گذشته ها صحبت نمایند؛ کافیست که برای نشان دادن همین مقاومت درخشان ضد استعماری و ضد ارتجاعی و معرفی علمبرداران آن، فقط در همین چهار سال اشغال کشور بدست امپریالیست ها، یک مثال و نمونه  زنده و اثباتی ــ چه در حرف و چه در عمل ــ ارائه نمایند.  همین نمونه کوچک اثباتی موجب خواهد شد تا خوانندگان و از جمله " رهیاب " از " بیراهه توهم " بدرآمده  و براه راست یعنی راه انقلاب هدایت شوند؛ آیا چنین اقدامی، همچنان بخشی از " رسالت و وظیفه شناسی تاریخی " یک نیروی انقلابی نمی باشد؟

اعلامیه نویسان میگویند که " رهیاب "  در قسمتی از نوشته اش  ( یعنی در همان اشاره کوتاه درمقدمه مقاله ) ره به ترکستان برده و به بیراهه توهمات پیوسته...  پس آنها ظاهرا به خود مقاله، به افکار، استدلال ها ... و بلاخره به نتیجه گیری های آن کاری ندارند!

پرسش اینست که آیا اعلامیه نویسان بجز همان قسمت  از نوشته " رهیاب " باقی مطالب و مندرجات آنرا که بطور بسیار صریح، گویا، سیستماتیک، مشرح و همه جانبه، یک خط تسلیم طلبانه یعنی یک خط فکری ضد ملی و ضد انقلابی را که در نامه سرگشاده " جمعی از فرهنگیان روشنفکر " بازتاب یافته و " رهیاب " آنرا به شلاق نقد انقلابی میگیرد، پذیرفته اند؟

اگر آری، پس چگونه است که نویسنده یک مقاله بسیار مفصل که صفحات بسیاری از چهار شماره یک نشریه انقلابی را بخود اختصاص داده است، همه مواضع، تحلیل ها  و استنتاج هایش قابل قبول، یعنی درست، برحق و انقلابی باشد، ولی با این وجود، فقط  درقسمتی از آن  و آنهم در یک اشاره کوتاه رمزگونه در مقدمه، ره به ترکستان برود، به بیراهه توهمات بپیوندد، تا آن حدی که به زعم اعلامیه نویسان به یک خط انقلابی و علمبرداران آن از پشت خنجر بزند؟!

البته جدا امکان دارد که یک عنصر انقلابی هم، گاهی در گوشه یی از بیان یک فکر، در تشخیص بخشی از یک مسئله، در قسمتی از ارزیابی و تحلیل، در قسمتی از تدوین یک اثر انقلابی، دچار خطا و اشتباه گردد؛ اما این خطا و اشتباه فرضی و احتمالی، طوری نخواهد بود که سیاه را سفید، و سفید را سیاه وانمود سازد!  جسامت خطا و اشتباه فرضی در یک اثر انقلابی، بحدی نمی رسد که واقعیت عینی اثباتی را معکوس جلوه داده ، یعنی آنرا جعل و تحریف نماید، که در آنصورت، آن اثر در مجموع و نه  قسمتی از آن  و صاحبش، یک اثر و یک شخص غیر قابل پذیرش و غیر انقلابی خواهند بود.  چگونه ممکن است که یک اثر مجموعا درست و انقلابی باشد، و اما در قسمتی از آن  به خط درخشان انقلابی تاریخی و علمبرداران آن از عقب خنجر زده شود؟!  یعنی یک اثر هم انقلابی باشد، و هم ضد انقلابی!  تصور چنین احتمال بدور از منطق، تنها در قاموس اندیشه و تخیل و ریاکاری های توطئه گرانه اعلامیه نویسان هجامایی ــ سامایی امکان پذیر میباشد و بس!   برعکس، چنانچه اعلامیه نویسان مجموعه مقاله " هذیان های فرهنگیان " را قبول نداشته باشند ــ این احتمال وارد است ــ پس چرا صراحتا در قبال آن موضعگیری ننموده و وارد بحث و جدل سیاسی نمی گردند، تا به  قسمتی از آن ، آنجاییکه آشکارا  دم شان در تله گیر کرده است، پرخاش نموده و به پند و اندرز ضد انقلابی و تهدید به ترور متوسل میگردند؟!  مگر نه اینست که موضعگیری و دفاع از نیروهای انقلابی، رسالت و وظیفه تاریخی  ایشان میباشد؟؟!!  مگر نه اینست که برخلاف دیگران، پاهای اعلامیه نویسان بسیار پرتحرک، دهان شان تنگ، چشمان شان گشاد بوده  و با آستین های بالا کشیده، البته نه از دور، بلکه در متن حوادث و رخداد های جامعه، سرگرم رزم و پیکار انقلابی ضد امپریالیستی و ضد ارتجاعی میباشند؟؟!!

اما چنانچه که گفته شد، اعلامیه نویسان که جرأت و شهامت سیاسی موضعگیری در قبال مندرجات "هذیان های فرهنگیان" و دفاع از عملکرد های رسوای خود شان را ندارند، نتیجتا به ریاکاری و توطئه گری متوسل گردیده و خود شان را در پشت نام شهدای پرافتخار جنبش انقلابی کشور پنهان میسازند!  آنها می نویسند:

"چقدر سبکسرانه و غیر مسئولانه است که حرکت سیاسی و تاریخی را که با ایثار خون صدها فرزند انقلابی، مشی مستقل ملی و انقلابی را در سرزمین ما ترسیم کرده و در تمام دوران حیات سیاسی اش به آن سخت وفادار مانده  و از منافع زحمتکش ترین طبقات و اقشار جامعه با تمام توان دفاع کرده است، مورد تهمت قرار داد."

البته خواننده این عبارات متوجه خواهد بود که تمام مباحث تاکنونی "در سراشیب" ، برهمین ادعای بی پایه اعلامیه نویسان و نتیجه گیری اغواگرانه ایشان، با قاطعیت خط بطلان کشیده است؛ بنابراین در رد این ادعا، در اینجا از تکرار مکرر احتراز میگردد. البته آنها به اینهم اکتفا ننموده، طوریکه با دنبال نمودن نتیجه گیری خویش، اینبار عنصر تازه ای را به نحوه استنتاج، استدلال و قضاوت شان وارد میسازند!  مکث کوتاهی بر اظهاریه جالب و خواندنی ایشان در زمینه، لازمی میباشد:

"چقدر ساده و بی مصرف خواهد بود، با دهان گشاد و چشمان تنگ، دست در جیب نهادن و با پاهای بیحرکت از دور به تماشا ایستادن و آنگاه بیمورد دیگران را زیر پا نمودن و پیکره آنچنانی را به نمایش گذاشتن!".

این هم نمودی است از حکم و قضاوت "سیاسی انقلابی!" اعلامیه نویسان هجامایی ــ سامایی بر "هذیان های فرهنگیان" رهیاب، و نمونه یی گویا از سطح دانش سیاسی و فرهنگ مبارزاتی به اصطلاح "علمبرداران واقعی و استوار مقاومت مردم علیه استعمار و ارتجاع"!

بیهوده خواهد بود چنانچه سعی شود در اینجا، بر این اظهاریه و نحوه قضاوت آن، و بر تک تک کلمات ردیف شده اش در کنار هم، بطور جدی و به تفصیل بحث شود؛ کدام واژه و مقوله سیاسی ــ نمی گوییم سیاسی انقلابی ــ در این اظهاریه بکار رفته است؟!  این اظهاریه بازگو کننده چه مفهوم و محتوای سیاسی بوده و با چه استدلالی؟!

با چنین اظهاریه و کاربرد چنان کلماتی، چنانچه پیوندش را با مجموعه ادعا ها، لافزنی ها و گزافه گویی های شان در سیاق کلی اعلامیه مدنظر داشته باشیم، میخواهند بخوانندگان گویا تلقین نمایند که ایشان، یعنی همان "علمبرداران واقعی مقاومت  25 ساله مردم علیه استعمار و ارتجاع ( ! )، گویا در متن حوادث و رویداد های خونبار جامعه قرار داشته  و سرگرم رزم و پیکار آزادیخواهانه انقلابی میباشند؛ در حالیکه کسانی چون "رهیاب" دست در جیب و با پاهای بیحرکت ... از دور به تماشا ایستاده و در بهترین حالت و آنهم بیمورد، به همین "علمبرداران واقعی مقاومت آزادیبخش" از پشت خنجر می زنند!!!

آیا میشود این اظهاریه را طور دیگری فهمیده ، و از آن درک و استنباط دیگری نمود؟

چنین استنتاجی البته برای خواننده ای که "هذیان های فرهنگیان" را نخوانده؛ از سیر عملی رویداد های جامعه و جریان پیشرفت مبارزه انقلابی آگاهی لازم نداشته؛ و بالآخره با گذشته و حال اعلامیه نویسان هم نا آشنا باشد، کاملا طبیعی و منطقی خواهد بود؛ اما مفهوم، و بنابراین ارزش واقعی این اظهاریه زمانی متحقق، و در نتیجه طشت رسوایی های اعلامیه نویسان، وقتی بصدا میآید که خواننده متجسس و نکته سنج بکوشد "هذیان های فرهنگیان" را بدقت مرور نموده،  گفتار اعلامیه نویسان را با عمل شان محک زده، و بنابراین براین واقعیت عینی اثباتی، وقوف حاصل نماید که "علمبرداران کاذب مقاومت ضد استعماری و ضد ارتجاعی" نه در متن حوادث و رویداد های روزمره زندگی در جامعه، بلکه همانند "رهیاب" در فاصله هزارها مایل دور، یعنی در اروپا بسر می برند!  با این تفاوت بنیادین که "رهیاب" و امثال "رهیاب"، با وصف دوری تحمیلی و بعد مسافه، در حد توان و امکانات شان، بذرایع گوناگون و بطور اثباتی، درگیر مبارزه آزادیخواهانه انقلابی میباشند؛ در حالیکه "علمبرداران کاذب مقاومت ..." البته نه "دست در جیب و با پاهای بیحرکت ..." ، اگر عده ای از آنها در اروپا بی شرمانه دروغ می گویند، لاف می زنند، گزافه می گویند، و در بهترین حالت مبارزه زیر لحافی می نمایند؛ عده دیگری از آنها در کابل، بطواف کعبه آمال خویش یعنی به سفارت امریکا رفت و آمد نموده، و کسانی از ایشان هم، با قرار گرفتن در پست های بالایی دولت دست نشانده کابل، یعنی در همسویی با امپریالیسم و ارتجاع، به میهن، مردم، و سرنوشت شان خیانت می نمایند. پس آنها بیهوده می کوشند که با دروغگویی، ریاکاری و لافزنی، هویت حقیقی خودشان را پنهان ساخته، و واقعیت ها را جعل و تحریف نمایند؛ آنها این شهامت را هم ندارند که، واقعیت را آنطوری که هست بیان داشته، و از کارنامه های خاینانه و ننگین خودشان که بوی متعفن آن، مشام هر انسان آزاده را می آزارد، دفاع نمایند!          

 

 

 

 اعلامیه نویسان و  هذیان های "فرهنگیان"

من در متن این مقاله، بارها خاطرنشان نموده ام که اعلامیه نویسان هجامایی ــ سامایی فاقد یک شهامت اخلاقی سیاسی میباشند؛ این شناخت ما به کدام اصل و ضابطه سیاست انقلابی استناد داشته، و مبنای اثبات عملی آن چه میباشد؟

ناگفته پیداست که در اینجا، نه سجایای شخصی، بلکه اخلاق سیاسی آنها بمثابه یک پدیده اجتماعی، مطمح نظر میباشد. هیچگونه تناسبی سیاسی منطقی میان گفتار و کردار اعلامیه نویسان وجود ندارد؛ آنچه را که ادعا می نمایند، دروغ میباشد؛ آنچه را که می گویند، یا انجام نمی دهند، و یا اینکه در صورت انجام، و ارتکاب خطا و خیانت، در زیر بار مسئولیت سیاسی اخلاقی آن نمی روند!

احساس مسئولیت در برابر اجتماع و احترام و تمکین بر وجدان و قضاوت جمعی، با اندیشه و عمل ایشان ناسازگار است، چون همه بجز خودشان را، نادان، بی شعور، کور و نابینا، و بنابرین فاقد هرگونه صلاحیت و درایتی می انگارند!  آنها همواره خودشان را مافوق همه ، و مبرا از هرگونه خطا، اشتباه و خیانت دانسته اند، برای اینکه خیانت های خودشان را هم از جمله افتخارات می شمارند! پس در نظرآنها رابطه و مرز میان ارزش و ضد ارزش دیگر کاملا مخدوش گردیده است؛ سیر حرکت آنها گویا همیشه در یک خط مستقیم  و روبه اعتلا بوده است، زیرا آنها "انقلابیونی" مادرزاد هستند، که ۲۵ سال آزگار، علمبردار واقعی و استوار مقاومت ضد استعماری و ضد ارتجاعی  بوده و کنون هم سخت به این مشی وفادار میباشند!  آنها خط تسلیم طلبانه خویش را هم بدینسان، با برنامه انقلابی بنیانگذاران ( ساما ) بعوض گرفته، و خویشتن را مظهر درخشان آرمان تاریخی توده های زحمتکش خلق در جامعه می شمارند ، توگویی در حرف و عمل ایشان است که منافع همه زحمتکشان تجلی می یابد! شاهد گویای همه این روده درازی های ایشان هم، همانا ملاقات با سفیر امریکا؛  همسویی و همکاری عملی با دولت دست نشانده ، یعنی سجده نمودن بر آستان امپریالیسم و ارتجاع  و بوسه زنی بر ساطور خونچکان شان میباشد!!!

باری، از نظر آنها "رهیاب " و امثال رهیاب "دست در جیب و با پاهای بیحرکت از دور به تماشا ایستاده و بیمورد دیگران را زیرپا می نمایند" اما این علمبرداران کاذب مقاومت واقعی ضد استعماری و ضد ارتجاعی  نه در اروپا، بلکه در میان توده های زحمتکش خلق در کشور ماًوی گزیده و سکاندار موج خروشان انقلاب آزادیبخش ضد امپریالیستی و ضد ارتجاعی جامعه میباشند!  زهی بیشرمی، دیده درایی و لافزنی!!!

لافزنی حقیرانه اعلامیه نویسان، آنها را چنان سرمست ساخته، که از خویشتن خویش هم غافل گشته اند؛  آنها با خواندن همان قسمت مورد نظرازاظهارات "رهیاب" در مقدمه "هذیان های فرهنگیان" ، گویا به یک کشف خارق العاده ای نایل آمده که بموجب آن، نه فقط تمام مبانی فکری و استدلال "رهیاب" را واژگون، بلکه کره مریخ را هم توگویی فتح و تسخیر نموده باشند!

آنها این کشف خارق العاده شان را با یک تفرعن و اتکاء به نفس بسیار خنده آوری ، بدینسان در اعلامیه شان مسجل می سازند:

{ آقای " رهیاب " در ادامه می نویسند ( اینکه نامه سرگشاده عملا توسط همین ها انتشار یافته باشد یا خیر، اما محتوای آن، با دیدگاه ها و مواضع اعلام شده ایشان از طریق امواج بی. بی. سی بطور مثال، کاملا مطابقت مییابد، که نمیشود در آن شک نمود )}.  اینجاست که اعلامیه نویسان کشف خودشان را به رخ دیگران کشیده و چنین اظهار نظر می نمایند:

" این اعتراف ایشان بسیار مهم و قابل توجه است. آقای رهیاب خود هم مطمئن نیست که چه کسانی این نامه را نوشته اند ولی بر پایه حدسیات خود بدون کوچکترین احساس مسئولیت و ناراحتی وجدان به دیگران برچسپ می زنندو با دیده درایی تمام عیار می نویسند که با مواضع اعلام شده ایشان از طریق بی. بی. سی مطابقت دارد. ما از شما می پرسیم آقای رهیاب چه کسی و چه وقت بنام " آزادیبخش " از بی. بی. سی مواضع خود را گفته است؟ مگر این تراوشات یک ذهن بیمار نیست؟   ( تاًکید برعبارات از من است )

اعلامیه نویسان هجامایی ــ سامایی که جراًت موضعگیری در قبال مندرجات "هذیان های فرهنگیان" رهیاب را نداشته اند، خودشان را ، چنانچه ملاحظه می نماییم، گویا با سایه وی، یعنی با گوشه معینی از اظهارات " رهیاب " در مقدمه مقاله، و آنهم نه بشکل کامل و با حفظ امانت داری درگیر نموده اند!

آنها در ثبت کشف درخشان خویش، انگار که واقعا به مقدمه "هذیان های فرهنگیان" استناد می نمایند!

راستی کشف آنها چیست، و چه چیزی را کوشیده اند ثابت نمایند؟  آنها چگونه و به چه واقعیتی استناد می نمایند؟  بلاخره موضوع مورد منازعه و اعتراض آنها چه میباشد؟

پاسخگویی به همین پرسش ها و بررسی شان، بنوبه خودش بر موضوع مورد مناقشه هم، روشنی لازم افگنده  و در نتیجه، شیوه برخورد، معنا و مدلول و سر انجام ارزش واقعی اظهارات اعلامیه نویسان و هدف از آن را برملا خواهد ساخت.

"کشف درخشان" اعلامیه نویسان، گویا همان اعتراف جالبی است که "رهیاب" می نماید؛ اعتراف به اینکه وی به یقین نمی داند که ناشرین نامه سرگشاده فرهنگیان، چه کسانی هستند!

با همین "کشف" و همین اعتراف و اقرار  است که اعلامیه نویسان گویا قادر گردیده اند، خطا ، انحراف و جرم   "رهیاب" را ثابت نمایند، و این زمانیست که فاتحانه عربده کشیده و بخوانندگان می نویسند:

ببینید که رهیاب چگونه "بر پایه حدسیات خود بدون کوچکترین احساس مسئولیت و ناراحتی وجدان به دیگران برچسپ می زند" !!!

 اعلامیه نویسان، چنانچه تذکار یافت، برای نیل به این "کشف درخشان" و اثبات آن، به اظهارات"رهیاب" در مقدمه مقاله اش، گویا استناد نموده اند؟!

این چگونه استنادی میباشد، و واقعیت اظهارات رهیاب چیست؟

اظهارات اعلامیه نویسان هجامایی ــ سامایی البته، نه برعین واقعیت، بلکه بر یک شالوده مسخ شده و گمراه کننده از واقعیت  و آنهم بدور از اصل صداقت انقلابی و امانت داری علمی بنیانگذاری شده است!  در واقع آنها آگاهانه خودشان را با سایه "رهیاب" درگیر ساخته اند، و نه با خود  رهیاب!  یعنی آنها اظهارات "رهیاب" از همان مقدمه "هذیان های فرهنگیان" را نه از آغاز و با حفظ تسلسل منطقی افکار آن، بلکه رندانه، مزورانه، بشکل کاملا نیم بند و انتزاعی درج اعلامیه خویش نموده اند!  آنها این شهامت را در خود ندیده اند که در استناد خویش، کلیت اظهارات مقدمه "رهیاب" را مورد مداقه قرار بدهند!

از اینجاست که نه تنها "کشف" شان پوچ میباشد، بلکه استناد شان هم بی پایه و بی اساس است که با موضوع مورد منازعه و اعتراض  آنها ، هیچگونه ارتباطی نمی یابد.

آنها راجع به "نامه سرگشاده فرهنگیان" هیچ چیزی ننوشته، و اظهارات  مقدمه "رهیاب" را هم، که چرا و چگونه خواننده را برای وارد شدن بدان، رهنمون میگردد، مسکوت میگذارند!

"رهیاب" در همان اشارات سه چهار سطری در مقدمه مقاله خود، مدعی شده است که مندرجات "نامه سرگشاده فرهنگیان روشنفکر" همچنان بیانگر مواضع و دیدگاه های عده ای از روشنفکرانی میباشد که  زمانی خودشان را        "آزادیبخش" می نامیدند و اینک سر و کله شان از سفارت امریکا بیرون میشود.

آیا کشف، استناد و اثبات اعلامیه نویسان، با آنچه که بدان اعتراض نموده اند، اندکترین ارتباطی می یابد؟  خیر!

بیایید برای پاسخ به همه پرسش ها و درک دقیق توضیحات بالایی و براین مبنا ،  برای دستیابی به یک قضاوت مستند و مستدل که ادعا های بی پایه و اغواگرانه اعلامیه نویسان را باطل میسازد، به خود اظهارات "رهیاب" در مقدمه مقاله اش مراجعه نموده، و آنرا عینا و در کلیت آن، و نه دم بریده ، بازخوانی نماییم.

امیدوارم که در این بازخوانی، خواننده علاقمند مرا با صبر و شکیبایی همراهی نماید، زیرا من در همان دیباچه "در سراشیب" متذکر شده بودم که برخلاف موضعگیری کلی و مختصر "جبهه متحد ..." ، من سعی خواهم نمود تا تمام مندرجات و ادعا های دروغین اعلامیه نویسان را در جزئیات، به زیر ذره بین برده و همه را با تفصیل مقتضی، و با استدلال و برهان انقلابی به بحث و ارزیابی بگیرم.

باری، "رهیاب" بررسی  نامه سرگشاده یعنی "هذیان های فرهنگیان"  خودش را در "قطب نما" شماره 6 ، صفحه ۸  با این مقدمه ، چنین آغاز می نماید:

"دو روز قبل نامه سرگشاده ای بدستم رسید که در خطاب به  رئیس جمهور "منتخب مردم افغانستان"  نگاشته شده است... 

نامه که بنام "جمعی از فرهنگیان و روشنفکران افغانستان" سخن میگوید،  ظاهرا مشخص نمیسازد که این حضرات چه کسانی هستند؟!  نه در پای نامه ، اسمای نگارندگانش درج شده است ، و نه در متن آن، به هویت فردی و تعلق گروهی یا سازمانی این "جمع"

اشارتی!  بنابرین اگر قرار باشد که "زعیم منتخب مردم" از نظرات رهگشایانه و اندرزهای صمیمانه فرهنگیان مورد نظر، واقعا فیض ببرد، معلوم نیست که با کی ها، چگونه و در کجا تماس حاصل نماید!"

تا همینجا از اظهارات مقدمه "رهیاب" ، ملاحظه میشود که وی، در تخالف با  دروغ شاخدار اعلامیه نویسان، هیچ ادعایی و اظهار نظری ننموده است که نویسندگان یا انتشار دهندگان نامه سرگشاده فرهنگیان، چه کسانی میباشند، هویت فردی و تعلق گروهی یا سازمانی شان چه میباشد؛  برعکس از اینکه در پای نامه، امضای نویسندگانش درج نشده است، و اینکه هویت فردی و تعلق گروهی و سازمانی انتشار دهندگان این نامه، مجهول مانده است، از این شیوه نامه نویسی سیاسی، شخص "رهیاب" شگفت زده هم شده است، طوریکه این شگفت خودش را در همه جا، با علامت تعجب بیان نموده است، زیرا در نبود امضا، نه خوانندگان ، نه "رهیاب" و نه هم قبل از همه، مخاطب نامه که شخص "زعیم منتخب مردم" باشد، هیچکدام نمی توانند بدانند که نویسندگان و انتشار دهندگان آن کیانند!

از همینجاست که "رهیاب" هم، اصولا و منطقا این حق را بخود نداده است، که بدون سند و مدرک اثباتی، خودسرانه، غیرمسئولانه و غرض مند و در خیال خودش، برای "نامه سرگشاده فرهنگیان و روشنفکران افغانستان" ، نویسندگان و انتشار دهندگان اختراع نماید؛ یعنی "رهیاب" در اینجا، مرتکب هیچ جرم و اشتباهی نگردیده ، تا در جای دیگری از نوشته خودش، به زعم اعلامیه نویسان، مجبور می بود بدان اعتراف نماید. پس تهمت اعلامیه نویسان و "کشف درخشان" شان کاملا بی پایه، بی اساس و پوچ میباشد.

افزون برآن، "رهیاب" در مقدمه خود پیرامون نامه سرگشاده "جمعی از فرهنگیان و روشنفکران افغانستان"  بازهم مسئولانه، با حزم و احتیاط و با رعایت اصل امانت داری علمی و مطبوعاتی عمل نموده و حتی از این، یک گام جلو تر هم حرکت می نماید، و آنهم زمانیکه در ادامه اظهارات قبلی، بلافاصله قید می نماید:

"از جانب دیگر، عنوان "جمعی از فرهنگیان و روشنفکران"  یک کتگوری بسیار عام و نامشخصی را تداعی می نماید؛ هستند فرهنگیان و روشنفکرانی که نه تنها نمی خواهند هرگز با جمع فرهنگیان مورد نظر و با این قماش روشنفکران، اشتباه گرفته شوند، بلکه مواضع اعلام شده در همین نامه سرگشاده را، ننگ و عار به فرهنگی میدانند که می خواهند از آن با افتخار نمایندگی نمایند."

چرا "رهیاب" در ادامه اظهارات قبلی از مقدمه خود، بلافاصله به موجودیت طیف های مختلف قشر فرهنگی و روشنفکر اشاره می نماید و ضرورت اینکار در کجاست؟  برای اینکه نامه سرگشاده، نه با نام اشخاص مثل علی، حسن ، زید ، تقی ، حسین وغیره، نه بنام کدام گروه و سازمان مشخص سیاسی مثل هجاما، ساما، شورای دموکراسی، حزب کمونیست، جبهه متحد... وغیره، بلکه بنام "جمعی از فرهنگیان و روشنفکران افغانستان" انتشار یافته است؛  و از آنجاییکه عنوان "جمعی از فرهنگیان و روشنفکران افغانستان" به باور "رهیاب" ، یک کتگوری عام و نامشخص میباشد؛ از آنجاییکه این کتگوری، هم فرهنگیان و روشنفکران خادم امپریالیسم و ارتجاع وهم روشنفکران میهن پرست، آزادیخواه، انقلابی ضد امپریالیسم و ضد ارتجاع را شامل میگردد،  " رهیاب " لازم دیده است تا بر ضرورت تفکیک میان همین دو سنخ فرهنگی تاًکید نموده ، مرز مشخص و تضاد ماهوی بنیادین و آشتی ناپذیر شان را بخط درشت نشانی نماید.علت و اهمیت این تاًکید "رهیاب" در چه میباشد؟ :

برای اینکه غلط فهمی نشده باشد؛ برای اینکه باب هر نوع سوء تفاهمی مسدود شده باشد؛  برای اینکه مجموعه خوانندگان "نامه سرگشاده" و قبل از همه، مخاطب آن، یعنی همان "زعیم منتخب مردم" در درک و شناخت از هویت حقیقی انتشار دهندگان "نامه"  دچار سردرگمی، گمانه زنی و حدسیات نشده باشند و... "رهیاب" لازم دانسته است که پشاپیش یعنی حتی در مقدمه خود، توجه خواننده را نه تنها به ضرورت تفکیک میان دو سنخ فرهنگی و روشنفکر معطوف نماید، بلکه همچنان اعلام نماید که این نامه سرگشاده ، به روشنفکران و فرهنگیان آزادیخواه، انقلابی نه اینکه نمی تواند نسبتی و قرابتی داشته باشد، بلکه این طیف فرهنگیان و  روشنفکران ، از مواضع اعلام شده در این نامه، ننگ و عار دارند.  برای تاًکید بیشتر و برای مستدل ساختن و اثبات همین نگرش است که "رهیاب" بازهم اظهارات مقدمه خودش را در متن مقاله "هذیان های فرهنگیان" دنبال نموده و برای تبیین تئوریک این مسئله، مبحث خاصی را بدان بعنوان  آخذه های فرهنگی و پیام امپریالیستی  اختصاص میدهد.

بنابرین ضرورت همه این عرض و طول و درد سر برای " رهیاب " محض بخاطر فقدان اسمای مشخص نویسندگان و ناشرین نامه سرگشاده میباشد؛  پس "رهیاب"  برخلاف ادعای اعلامیه نویسان، نمی توانست خودسرانه ، غیر مسئولانه و در ذهن خودش، برای نامه سرگشاده، نویسندگان و انتشار دهندگان خیالی اختراع نماید؛  او نمی توانست ناشناخته و غیر مسئولانه ، انتشار نامه سرگشاده یعنی این ننگ و عار را به شخصی، به گروهی و سازمانی وصله نماید؛  در یک کلا م او نخواسته است به کسی ، گروهی و قومی برچسپ بزند، و تهمت نماید. و از آنجاییکه "رهیاب" مرتکب چنین خطا و جرمی شنیع نگردیده است، بنابرین او نمی توانست به آنچه که مرتکب نشده است، اعتراف نماید و هیچ قاعده منطقی و هیچ اصول اخلاقی هم وجود نداشته و ندارد که یک اعتراف نابجا و ناحق را بر وی الزامی می ساخت.  پس روشن است که " کشف درخشان " اعلامیه نویسان، چنانچه گفته شد، پوچ، بی پایه، زاییده خیال و حساسیت دروغین و احمقانه، و در واقع، بادی میباشد که ایشان بی آزرم و بی هیچ تاًملی به هوا  رها نموده اند!

از سوی دیگر، "رهیاب" که آگاهانه و برحسب ضرورت، وظیفه بررسی مندرجات "نامه سرگشاده" را متقبل گردیده است، نخواسته که در انجام این وظیفه روشنگرانه خود اما، کاهلی نموده و قصور ورزد؛ نخواسته به همین گفته اکتفا نماید که نامه مزبور، به روشنفکران آزادیخواه و انقلابی هیچ رابطه ای ندارد، چه در آنصورت این پرسش کماکان پاسخ نیافته باقی میماند که پس نامه بدون اسم و امضا، به چه کسانی تعلق داشته و انتشار دهندگان آن کیانند؟  چگونه می شد این سوال را حل نمود؟

 اعلامیه نویسان به شما میگویند که اصلا هیچ حلی و پاسخی در کار نیست؛  در بهترین حالت منفعل بمانید؛ سرتان را با همچو مسایل بدرد نیاورید؛ چون "تحلیل و تجزیه وقایع  و مسایل روز، با انقلاب بمثابه یک عملیه آگاهانه، هدفمند و متشکل، هیچ ربطی و پیوندی ندارد" !!!

اما "رهیاب" که از همان آغاز بررسی نامه، متوجه این نکته و ضرورت پرداختن بدان بوده است، برای رهایی از یک موقعیت سردرگم و ابهام جبری، و برای اینکه در تشخیص هویت انتشار دهندگان گمنام نامه،  هیچ کسی تسلیم            "حدسیات" خود نشده باشد، و ...

با درک همین ضرورت و بتاًسی از وظیفه و مسئولیتی که خودش را ملزم به تلبیه آن میداند، ناگزیر به اطناب در مقدمه گردیده، که طی آن نه تنها گزینه های اساسی بحث و مبانی تحقیق خودش را ، بلکه شالوده ای از ماحصل کندوکاوی در اعماق مندرجات نامه سرگشاده  را پیشاپیش به اطلاع خواننده رسانیده و براین مبنا، هویت سیاسی انتشار دهندگان آن را فاش می نماید.

نگرش "رهیاب" در اینجا نه تکیه بر حدسیات و شیوه کارش ، نه برچسپ زنی، چنانچه اعلامیه نویسان مدعی گردیده اند، بلکه صاف و پوست کننده بگوییم، دیالکتیک  است؛  التزام به قوانین و موازین همین علم، منطق و متدولوژی بحث است که "رهیاب" را قادر میسازد تا نقاب مندرس تزویر از رخسار قبیح ناشرین نامه را دریده و بدینسان، معضل هویت مجهول را حل نماید،  چطور وچگونه؟

نقطه عزیمت بررسی "رهیاب" در اینجا، چنانچه دیدیم، همان عنوان  جمعی از فرهنگیان و روشنفکران افغانستان  میباشد، یعنی یک نام و عنوان کلی، عام، نامشخص و مجهول  که نمیتواند از کلیت قشر فرهنگی و روشنفکر جامعه نمایندگی نماید.  برای اینکه بتوان بحث و تحقیق خود را بطور کاملا روشن و کنکرت به پیش برد، ایجاب می نمود تا بدایتا همین عنوان عام و نامشخص "جمعی از فرهنگیان و روشنفکران" را خاص و مشخص نمود؛  چون از مشخص است که می توان به مجرد رسید.

 بنابرین لارمه دستیابی به مشخص و در نتیجه، دنبال نمودن حرکت شناخت از مشخص به مجرد برای "رهیاب" قبل از همه،  روشن ساختن این مسئله بود که کتگوری "فرهنگیان و روشنفکران جامعه" چه طیف های اجتماعی فرهنگی، و کدام  دیدگاه ها، تمایلات و مواضع فکری و عملی را احتوا می نماید.  وی طیف های متعدد همین قشر فرهنگیان روشنفکر را  با چشمداشت خاستگاه اجتماعی و به استناد مبانی فکری اعتقادی و مواضع عملی شان در قبال رویداد های جامعه، یعنی بر پایه تحلیل از تضاد های درونی و تبارزات بیرونی آن در سطح جامعه، نهایتا در دو کتگوری ناهمگون و متضاد تصنیف می نماید که عبارتند از طیف های روشنفکر فرهنگی میهن پرست، آزادیخواه و انقلابی، و انتی تز آن، یعنی طیف فرهنگیان و روشنفکران خادم امپریالیسم و ارتجاع.

فرض وجود هرگونه رابطه یی میان طیف فرهنگیان و روشنفکران آزادیخواه و انقلابی و انتشار"نامه سرگشاده" برای "رهیاب" بخودی خود منتفی است؛  این نه بخاطری که شخص "رهیاب" به این طیف و جرگه تعلق دارد، بلکه به این دلیل که تضاد این طیف با امپریالیسم و ارتجاع، تضاد انتاگونیستی میباشد که هیچنوع سازش، آشتی و نزدیکی را مجاز و ممکن نمی داند؛  فقط در پیشبرد مصممانه و موفقانه یک مبارزه رهایی بخش ملی انقلابی است که میشود بر این تضاد غلبه حاصل نموده و آنرا به شیوه انقلابی حل نمود.  پس "نامه سرگشاده" را چه کسانی باید انتشار داده باشند؟

در پاسخ به این سوال، دیگر لازم نیست که خیال پردازی کنیم؛  ضرور نیست که، به زعم اعلامیه نویسان، بر حدس و گمانه زنی های بدخواهانه و غرض مندانه اتکا شود؛  سحر و جادو هم در کار نیست، چون قلمرو تحقیق و بررسی ما اینک کاملا محدود و مشخص گردیده است؛ در اینجا بجزء همان طیف روشنفکر خادم امپریالیسم و ارتجاع، هیچ فرض و احتمال دیگری نمیتواند وجود داشته باشد؛ پای هیچ جن و پری و هیچ دست غیبی در نگارش و انتشار "نامه"  بمیان نمیآید.  با شناخت از هویت حقیقی همین "طیف" در یک پروسه طولانی، با آشنایی از مبانی فکری، تمایلات، توقعات و موضعگیری های عملی آن در قبال امپریالیسم، ارتجاع و رویداد ها و تحولات جامعه، و با انطباق همه اینها با مندرجات "نامه" است ، که ممکن و میسر میگردد تا پیوند و ارتباط شان را با "نامه سرگشاده"مدلل ساخته و به اثبات رسانید. ماحصل همین پروسه برای شناخت هویت ناشرین نامه سرگشاده را "رهیاب" در مقدمه "هذیان های فرهنگیان "  خود بدینگونه جمعبندی مینماید:

"باری، اگر نامه سرگشاده"فرهنگیان و روشنفکران"از جهتی مرموز و سوال برانگیز است، از سوی دیگر اما، مندرجات آن، چنانچه تذکار یافت، بسیار روشن، جالب و قابل تاًمل.  برمبنای مندرجات همین نامه است

که میتوان هویت سیاسی فردی و گروهی فرهنگیان مزبور را شناسایی کرد:

پرچمی ها و خلقی های شناخته شده که برای رادیوی بی. بی. سی کار می نمایند؛ چهره های دیگر خلقی و پرچمی خارج از این بنگاه تبلیغ امپریالیستی، و همچنان افرادی که زمانی در " شورای دموکراسی برای افغانستان "فعالیت داشته و اینک به کمک و همسویی همان گردانندگان بی. بی. سی در مصاحبه ها و برنامه های همیشگی ... تبارز می نمایند؛ همچنان عده ای از روشنفکرانی که زمانی خود شان را "آزادیبخش" می نامیدند، و اینک اما، سرو کله شان از سفارت امریکا در کابل ... نمایان میگردد!!! ..."

چنانچه ملاحظه میشود، "رهیاب" با شناخت قبلی از خصلت طبقاتی همین طیف "فرهنگی  روشنفکر" و برمبنای تحلیل از مندرجات نامه سرگشاده ، قادر به تشخیص و تعیین هویت و تعلقات سیاسی گروهی شان میگردد؛ هرچند او براین تشخیص و بر انطباق مندرجات نامه سرگشاده با خصایل اجتماعی، مبانی و موازین فکری، با اصول اخلاقی و بلاخره مواضع عملی نمونه های یاد شده، مصرانه و بتکرار تاًکید میورزد، اما با این وجود، نمی گوید که حتما همین ها ناشرین نامه هم میباشند؛  میان دو مفهوم، یعنی تشخیص هویت سیاسی  و میان ناشرین عملی  نامه، تفاوت فاحشی وجود دارد.  در پای نامه، نام و امضای نویسندگان و ناشرین آن وجود ندارد؛ اما اینکه در عقب این اظهارات چه کسانی قرار دارند؛ هویت سیاسی شان چه ، و به چه طیفی تعلق دارند، مندرجات نامه و موضعگیری های آن، همه را برای شما بازگو می نمایند که  آنها، همین طیف فرهنگیان روشنفکران خادم امپریالیسم و ارتجاع میباشند:

برای این "طیف" ، تجاوز به کشور و اشغال آن توسط امپریالیست ها ، هیچ معنا و مفهومی ندارد، آنها از حضور قوای امپریالیستی و نظارت و کنترول شان بر تمام شئوون و مقدرات کشور و حاکمیت ارتجاع مزدور شان پشتیبانی مینمایند؛ زیرا آنها به چیزی بنام امپریالیسم و ارتجاع باور و اعتقادی ندارند؛ آنها سلب استقلال کشور بدست اشغالگران امپریالیست را آزا د سازی، و نصب یک حاکمیت ارتجاعی خادم امپریالیسم بر سریر قدرت سیاسی را ، انتخابات و دموکراتیزه نمودن جامعه ارزیابی می نمایند؛ آنها از "انتخابات" ٩ اکتوبر، بمثابه یک رویداد بزرگ تاریخی صحبت می نمایند؛ مشارکت مردم در این "انتخابات" را ، گواه تاریخی در اثبات پختگی سیاسی و برهان انکارناپذیر بر وجود اعتماد متقابل میان مردم و دولتمردان کابل میدانند؛  آنها از مشروعیت دموکراتیک "زعیم منتخب مردم" یاد می نمایند که بر پایه آن، اینک دستش در اتخاذ هر تصمیمی باز میباشد، یعنی یک زعیم ملی، مردمی، مستقل، قادر و توانا و ...

آنها همه این باور ها و مواضع سیاسی آن را، نه فقط  و برای نخستین بار در همین نامه سرگشاده، بلکه قبلا هم بطرق و ذرایع گوناگون پخش و اشاعه نموده اند.  هیچ درب و درگاهی نبوده است که دق الباب نکرده باشند؛ گهی سرو کله شان از سفارت امریکا بیرون برآمده است، و زمانی هم و به استمرار، از بنگاه های تبلیغ و ترویج امپریالیستی...

از اینجاست که "رهیاب" باردیگر در مقدمه "هذیان های فرهنگیان" بر این تشخیص چنین تاًکید می نماید:

"آری، مندرجات نامه سرگشاده در واقع، نمایندگی از هویت سیاسی همین قماش فرهنگیان روشنفکر مینماید که برای دولت دست نشانده کابل و اربابان امپریالیستش هم، ناشناخته نباید باشند. اینکه نام سرگشاده  عملا  توسط همین ها انتشار یافته باشد یا خیر، اما محتوای آن، با دیدگاه ها و مواضع اعلام شده ایشان از طریق امواج بی. بی. سی بطور مثال کاملا مطابقت مییابد، که نمی شود در آن شک نمود."

باری، چنانچه می بینیم، برخلاف ادعای پوچ اعلامیه نویسان، "رهیاب"  حکم نمی نماید که این نامه حتما و  عملا  بدست همین ها نگارش یافته، و توسط همین ها انتشار یافته است. اما میگوید که محتوای آن با دیدگاه ها ، مواضع و نقطه  نظرات همین طیف روشنفکر که همگان آنرا بارها بخصوص از لابلای امواج بی. بی. سی شنده اند کاملا مطابقت دارد.  چرا "رهیاب" نمی گوید که ناشرین نامه کیانند؟  برای اینکه در پای نامه، هیچ اسم و امضایی قید نشده است؛ برای اینکه نویسندگان یا ناشرین آن، این جراًت و شهامت اخلاقی را نداشته اند؛ برای اینکه "رهیاب" نخواسته استنتاج شخصی خودش را بعنوان عین واقعیت، پیشکش خواننده نماید؛ برای اینکه نخواسته است بدینسان و در نتیجه، باب یک دعوای بیهوده حقوقی را بگشاید ...

همین تشخیص، قضاوت و حتی پیشگویی " رهیاب " در مقدمه و در متن " هذیان های فرهنگیان " است که به زودی صحت شان به اثبات میرسد.

با اشاره به دیدگاه ها و موضعگیری های تهوع آور فرهنگیان روشنفکر در نامه سرگشاده،  که طی آن از هیچگونه چاپلوسی، سرسپردگی و سجده برآستان امپریالیسم و ارتجاع دریغ نگردیده،  "رهیاب" چنین قضاوت و پیشگویی می نماید:

"آری ، آنها برای جلب توجه " زعیم منتخب خویش " و عنایت اربابان امپریالیست شان، بی ارتباط و با ارتباط به زمین و آسمان تاخته، گهی اندرز میدهند و زمانی هم هوشدار! و...

در واقع، همه این به میخ زدن ها و به نعل کوبیدن ها، فقط یک هدف اساسی را دنبال می نمایند و آن عبارت از ضرورت فراموش نشدن همین "فرهنگیان روشنفکر" توسط "زعیم منتخب و محبوب" و اربابان امپریالیست میباشد که می بایست در تیم های کاری صاحب نظر، مدیر و مدبر جذب شده، تا بدینوسیله، برخلاف تجربه سه سال گذشته، صف اصلاح و اعتدال در سیاست رسمی دولت کابل تبلور یابد!!!

دقیقا در همین نکته اخیر در نامه سرگشاده است که تمام مکنونات قلبی و غایت اصلی " جمع فرهنگیان روشنفکر " مورد نظر مضمر میباشد! ..."

باری، این قضاوت و پیشگویی " رهیاب " چنانچه همه میدانند، مدتهاست صحت خودش را به اثبات رسانیده که هیچکسی نمیتواند آن را انکار نماید؛ چه پس از انتشار همین نامه سرگشاده و نقد آن توسط " رهیاب " ، نه فقط عده ای از جمع همین فرهنگیان روشنفکر، با تقرر در پست های بالایی دولت دست نشانده کابل، از سمت مشاور کرزی تا وزیر کابینه و معاونین وزیر به مراد خویش رسیدند، بلکه اسامی برخی از نویسندگان و ناشرین نامه هم، عملا برملا گردید، طوریکه آنها خودشان در مصاحبه های خویش با گردانندگان رادیوی بی. بی. سی، یعنی با همان خلقی ها و پرچمی های همفکر و هم نظر شان ــ البته مواضع اعلام شده در نامه سرگشاده را، خلقی ها و پرچمی ها عملا نمایندگی نموده اند ــ  به انتشار نامه سرگشاده اقرار و اعتراف نموده اند.

اینها همه بی هیچ تردیدی نشان میدهند که "رهیاب" در سرتاسر نوشته خود، در بررسی، استنتاج، قضاوت و پیشگویی های خود، نه تنها بناحق، برکسی تهمت و افترا نه بسته است؛ نه تنها دستخوش حدس، گمانه زنی و ذهنی گرایی بدخواهانه و غرض مند نگردیده است، بلکه برعکس، به واقعیت های عینی، زنده و خارج از اراده و تمایلات شخصی خودش، استناد نموده و براساس بررسی همین واقعیت ها، به کشف حقیقت اثباتی رسیده است؛ و این چیزیست که هیچکسی نمیتواند آنرا انکار نماید، بجزء اعلامیه نویسان هجامایی ـ  سامایی، آنگاهی که میگویند:

" آقای "رهیاب" خود هم مطمئن نیست که چه کسانی این نامه را نوشته اند ولی بر پایه حدسیات خود بدون کوچکترین احساس مسئولیت و ناراحتی وجدان به دیگران برچسپ میزنند و با دیده درایی تمام عیار مینویسند که با مواضع اعلام شده ایشان از طریق بی بی سی مطابقت دارد.  ما از شما می پرسیم آقای رهیاب چه کسی و چه وقت بنام   "آزادیبخش " از بی بی سی موضع خود را گفته است؟  مگر این تراوشات یک ذهن بیمار نیست؟ "  ( تاًکید ها از من است )

اینکه "رهیاب" در بررسی "نامه سرگشاده فرهنگیان روشنفکر" چنانچه دیدیم، بر حدسیات خودش اتکا ننموده است؛  اینکه در این بررسی، طرز نگرش و شیوه تحقیق "رهیاب" چه بوده است؛  اینکه موضوع مورد ارزیابی و تحقیق       "رهیاب" نه تراوش ذهن، بلکه واقعیت عینی خارج از ذهن، یعنی "نامه سرگشاده" بوده است؛ اینکه آگاهی، وظیفه شناسی، احساس مسئولیت و بیداری وجدان "رهیاب" ، گذشته از همه، در همه موضعگیری هایش تجلی یافته و به عینه از لابلای همین مقاله "هذیان های فرهنگیان"  وی هم، بخوبی خودنمایی مینمایند... همه وهمه مسایلی میباشند خیلی روشن، گویا که صحبت پیرامون آن را و  آنهم در رد فحش و ناسزا گویی یک مشت وطنفروش خاین بمردم و به انقلاب، بیهوده دانسته و قضاوت در این زمینه را، بخواننده  میگذارم. 

اما در پاسخ به پرسش مستقیم اعلامیه نویسان، باید گفت، شخصی که از پشت منبر بنگاه تبلیغ و ترویج امپریالیستی، یعنی از بلندگوی رادیوی بی. بی. سی ابراز نظر نموده و مواضع خودش را اعلام نموده است، همان  شخصی میباشد که اسمش در پاسخ "جبهه متحد ..." در شماره ۷  "قطب نما" ، صفحه ۲  درج گردیده ، و ارزش آن را ندارد که من در اینجا، به تکرار و اشاعه این نام بپردازم؛  مصاحبه همین شخص در هفته دوم ماه جون ۲۰۰۵ در مقر سفارت امریکا در کابل صورت گرفته است.  این مصاحبه بمناسبت دیدار و ملاقات جمعی از روشنفکران "دموکرات" افغانستان با سفیر و نماینده خاص آقای بوش در کابل، یعنی با زلمی خلیل زاد، بعمل آمده که طی آن نامبرده همه را به ترک "اختلافات ایدئولوژیک" فرا می خواند!  یعنی به سازش، معامله گری و تسلیم به امپریالیست های اشغالگر و مرتجعین بر سر اقندار شان در کابل!

مصاحبه و صدای این شخص را نه فقط " رهیاب " بلکه همه کسانی که در آن تاریخ به رادیوی بی. بی. سی گوش داده اند، شنیده اند؛  این شخص یکی از کادر های شناخته شده و باسابقه سامایی ــ هجامایی که زمانی خودش را    "آزادیبخش" می نامید ، و یکی از اعضای "شورای دموکراسی برای افغانستان"  میباشد که از آلمان به افغانستان سفر نموده و در همان ملاقات "جمع روشنفکران دموکرات" با سفیر امریکا، شرکت نموده است!

حال از اعلامیه نویسان سامایی ــ هجامایی سوال میشود که آیا همین شخص مورد نظر، یکی از کادر های ساما ــ هجاما بوده و میباشد یا نه ؟ آیا  در تاریخ متذکره به افغانستان سفر، و در جمع " روشنفکران دموکرات " و ملاقات شان با سفیر امریکا در کابل، شرکت داشته است یا خیر؟ آیا بدنبال همان ملاقات و پیرامون آن، با رادیوی بی. بی. سی مصاحبه نموده است یا نه ؟ و ...

اعلامیه نویسان نمی توانند از پاسخ به همه این پرسش های بسیار ساده و لی خیلی مهم و تعیین کننده برای قضاوت خواننده، شانه خالی نمایند؛  یا باید سفر، ملاقات با سفیر امریکا، مصاحبه با بی. بی. سی و اظهارات همین کادر شان را، با قاطعیت تکذیب نمایند و یا تاًیید.  در روشنایی همین موضعگیری صریح و قاطع اعلامیه نویسان است که خوانندگان هم قضاوت خود شان را خواهند نمود.

اگر سازمانی بنام ( ساما ) وجود دارد، پس آنها باید این نکته را روشن سازند که آیا همین شخص، یک عضو و یک کادر با سابقه ۲۵  ساله و وفادار سامایی ــ هجامایی  بوده و میباشد یا نه؟  پاسخ به این سوال بازهم بر موضوع مورد مناقشه پرتو افگنده و خواننده را در قضاوتش خیلی کمک خواهد نمود.

اگر سازمان آزادیبخش مردم افغانستان ( ساما ) بعنوان یک تشکیلات انقلابی، زنده و فعال؛ اگر ( هجاما ) بعنوان یک جریان سیاسی دموکراتیک انقلابی، خودش را کماکان "هوادار جنبش انقلابی مردم افغانستان" میداند؛ اگر شخص مورد نظر یکی از کادر های با سابقه و وفادار آنها میباشد؛  پس اعلامیه نویسان سامایی ـ هجامایی در پیشگاه مردم درد دیده، زحمتکش و تحت ستم افغانستان، و در قبال جنبش انقلابی کشور مسئولیت داشته و موظفند بگویند، که این عضو، بلکه کادر دیرینه و باوفای شان در سفارت امریکا چه میکرده؟!  زمینه شرکت این کادر شان در نشست و ملاقات با سفیر امریکا، چگونه و از چه کانالی فراهم گردیده است؟! زیرا ساده نیست که هرکسی از روی خیابان به سفارت امریکا برای نشست سیاسی با سفیر، راه یابد. آیا حرکت این کادرشان، یک اقدام فردی، خودسرانه و غیر مسئولانه بوده است؟ اگر آری، پس موضعگیری سازمان وی در زمینه چه بوده و چه میباشد؟ البته خواننده میداند که تکذیب همه این مسایل، برای اعلامیه نویسان هجامایی ــ سامایی کار آسانی نمیباشد؛  چنانچه اینکار برای شان ممکن و میسر بود؛ اگر وجدان آنها از این بابت راحت و آسوده بود؛  اگر ریگی در کفش شان وجود نداشت؛ و ... به راحتی می توانستند بگویند که همچو سفری و ملاقاتی رخ نداده و اصلا واقعیت ندارد!  ولی آنها اینکار را نکرده و نمی توانند، زیرا ممکن نیست یک واقعیت زنده، ملموس و اثباتی را انکار نمایند؛ از همین خاطراست که آنها بیهوده کوشیده اند تا بچشم خوانندگان خاک پاشیده و بدینسان، خودشان را گویا بسیار زیرکانه از این تله و از یک رسوایی مشمئز کننده برهانند! یعنی آنها با یک تفرعن و اتکا به نفس دروغین می پرسند:

 آقای "رهیاب" چه کسی و چه وقت بنام"آزادیبخش" از بی. بی. سی مواضع خود را گفته؟  مگر این تراوشات یک ذهن بیمار نیست ؟

زیرکی و گریز رندانه اعلامیه نویسان در چه و در کجاست؟!

آنها می پرسند، چه کسی و چه وقت بنام "آزادیبخش" مواضع خود را از بی. بی. سی اعلام نموده است؟ 

با طرح چنین سوالی ، میکوشند نه تنها ذهن خواننده را از اصل مساًله به انحراف کشانند، بلکه ظریفانه بوی حالی هم سازند که گویا چیزی بنام همان "آزادیبخش" سابق، هنوز هم وجود دارد!

خیر، هیچکسی مدعی نشده است که فلان شخصی، در فلان وقتی، مواضع خودش را بنام "آزادیبخش"   اعلام نموده است؛  چرا "رهیاب" همچو ادعایی را ننموده و نمی توانست نماید، و دلیل آن چیست؟

برای اینکه اولا چیزی بنام "سازمان آزادیبخش مردم افغانستان" بمثابه یک جریان زنده سیاسی انقلابی، موجودیت فعلی ندارد؛  این نکته را "رهیاب" در بخش دوم نوشته خود "در سراشیب" توضیح نموده و استدلال و برهان خودش را هم به اطلاع خواننده رسانیده است.  چنانچه اعلامیه نویسان اما، در رد نقطه نظرات و استدلال "رهیاب" گفتنی ای داشته باشند و بتوانند، عکس این مسئله را ثابت نموده، خوانندگان و در مجموع مردم ستمدیده کشور را خرسند و امیدوار، و بلاخره "رهیاب" را هم از یک "گمراهی عظیم" نجات بدهند، نبایست در انجام چنین امر سترگ انقلابی لحظه یی هم تغافل نمایند! ثانیا اگر برخلاف نقطه نظرات "رهیاب" جریانی انقلابی و آزادیبخش بنام ( ساما ) وجود خارجی داشت، انقلابیون جامعه و مردم ستمدیده و دربند کشور، مبارزه آزادیبخش انقلابی آنرا در زندگی روزمره شان حد اقل در همین چند سال اشغال کشور بدست امپریالیست ها لمس و احساس نموده بودند؛ ادعا و اظهارات چهار سطری "رهیاب" هم، به هیچ نحوی نمی توانست چنین حضور و موجودیت فعلی را زایل سازد؛ و مهمتر از آن، "رهیاب" هم پیشاپیش، از غوطه ور شدن در یک ورطه ذهنی خیالی و ارتکاب یک حماقت بی حاصل درامان می ماند! ثالثا "رهیاب" عمیقا باور داشته و دارد، چنانچه به این باور خود همواره افتخار نموده و می نماید، که سازمان آزادیبخش مردم افغانستان ( ساما ) به طلایه داری بنیانگذاران و شهدای انقلابی گلگون قبای خود، و در راًس همه مجید قهرمان، یک سازمان انقلابی آزادیبخش ضد سوسیال امپریالیستی، ضد امپریالیستی و ضد ارتجاعی بود؛ یک چنین سازمانی، اعضا و کادر های چنین سازمانی، ممکن نیست که در تئوری و عمل، با امپریالیسم و ارتجاع، یعنی با دشمنان تاریخی و آشتی ناپذیر شان که آزادی و استقلال کشور شان را سلب، و بر خلق های زحمتکش آن ستم می نمایند، همکاری و سازش داشته باشند.  با علم و ایقان به تئوری و پراتیک یک جریان انقلابی آزادیبخش بعنوان یک اصل و واقعیت علمی و تاریخی جهانشمول میباشد که "رهیاب" نمی تواند در ذهن خودش، میان دو دشمن انتاگونیستی، پل آشتی و سازش را برقرار نموده و بنابرین، یک ادعای سخیفی را براه اندازد؛  بمجردیکه یک جریان انقلابی آزادیبخش، هرکه باشد و در هر کجای دنیا که باشد، با دو دشمن تاریخی و انتاگونیستی خود، معامله نموده و به آنها تسلیم شود، آن جریان، دیگر آزادیبخش نبوده و نمی تواند باشد.  پس تکرارا باید پرسید که واقعیت اظهاریه "رهیاب" چه میباشد؟

"رهیاب" میگوید، هرچند نامه سرگشاده جمعی از فرهنگیان روشنفکر از جهتی مرموز و سوال برانگیز است، یعنی نه در پای آن، نام و امضای نگارندگان یا ناشرین آن قید شده است، و نه در متن آن، به هویت فردی و تعلق گروهی یا سازمانی این " جمع " اشارتی.

با این وجود، برمبنای مندرجات همین نامه، میتوان هویت سیاسی  فردی و گروهی فرهنگیان مزبور را شناسایی کرد. مندرجات همین نامه، همچنان با مواضع عده ای  از روشنفکرانی انطباق دارد که  زمانی  خودشان را "آزادیبخش" می نامیدند، و اما اینک سرو کله شان از سفارت امریکا بیرون میآید! یعنی عده روشنفکری که سابقا به یک جریان آزادیبخش بنام ( ساما ) منسوب بودند.

حال سوال اینست که، چگونه مندرجات این نامه، با مواضع این عده از روشنفکران سابقا منسوب به یک جریان آزادیبخش انطباق دارد؟  دلیل و شواهد اثبات این ادعا و نتیجه گیری چه میباشد؟ در جمع نگارندگان و ناشرین "نامه سرگشاده" عده یی از فعالین همان "شورای دموکراسی برای افغانستان" قرار داشتند؛ صحت این واقعیت اینک برای همگان به اثبات رسیده ، طوریکه عده ای از همین فعالین، چنانچه بارها اشاره شد، در مصاحبه های خویش با رادیوی بی بی سی پیرامون انتشار "نامه سرگشاده" قبول نموده اند که جزء امضا کنندگان همین نامه بوده و از مندرجات آن، نمایندگی و دفاع می نمایند.  همین نگارندگان و ناشرین نامه، اکنون در پست ها و مقامات بالایی دولت دست نشانده کابل ــ در کابینه ــ  ایفای وظیفه می نمایند. آنها مواضع و دیدگاه های خویش را در همسویی با اوضاع و شرایط حاکم در افغانستان اشغالی، نه فقط در نامه سرگشاده ، بلکه از همان زمان پس از تجاوز و اشغال و آنهم به شیوه های گوناگونی و از جمله از طریق مصاحبات رادیویی همواره بیان داشته اند.  یکی از موضعگیری ها و نمونه یی از خط سیاسی فکری و تبلیغاتی آنها در همسویی با روند اوضاع و شرایط حاکم در کشور، همان سازش، آشتی و ترک مخاصمات گذشته با دشمنان شناخته شده مردم بوده است؛ آنها این خط سیاسی و موضعگیری عملی خود شان را با عنوان نمودن ضرورت فراموشی اختلافات ایدئولوژیکی  و تشکیل یک  دولت غیر ایدئولوژیک  همواره تبلیغ نموده اند.  همین خط فکری، همچنان توسط آن عضو و کادر سامایی ــ هجامایی سابقا منسوب به سازمان آزادیبخش، و مشخصا در همان مصاحبه اش با بی بی سی که پس از ملاقات با سفیر امریکا بعمل آمد، اعلام شده است؛  اگر بخاطر داشته باشیم که هجامایی ها ــ سامایی ها از جمله همان کادر شان که بملاقات سفیر امریکا " شرفیاب " گردیده است، چند سالی در شورای بغایت بدنام دموکراسی برای افغانستان، کار و فعالیت نموده و در تعیین مشی سیاسی آن شورا و فعالیت هایش، عملا سهیم و مسئولیت داشته اند؛  و چنانچه ملاحظه نماییم که عده یی از فعالین همان شورای دموکراسی و از جمله عده یی از جمع هجامایی ــ سامایی، در مقام های وزیر کابینه، معاونین وزیر، رئیس رادیو تلویزیون کابل، در پارلمان و ... سرگرم وظیفه بوده ، یعنی با امپریالیست های اشغالگر و ارتجاع خادم شان، عملا همکاری می نمایند؛  چنانچه ببینیم که اعلامیه نویسان هجامایی ــ سامایی، حداقل در طی همین چند سال گذشته، نه در قبال اشغال کشور بدست امپریالیست ها و"حاکمیت" ارتجاع مزدور و بیگانه پرست، موضعگیری نموده، و نه علیه کادر ها و هواداران شان، یعنی علیه کسانی از ایشان که از همین اروپا به افغانستان رفته و همین اکنون در سطوح و موقعیت های بالایی با دولت کابل، عملا  همکاری می نمایند، اعلامیه ای انتشار داده و با ایشان قطع علایق سیاسی نموده اند و... 

پس طبیعتا و منطقا به این نتیجه گیری می رسیم که آنها همه، عملا در یک خط فکری سیاسی قرار داشته، و مندرجات   "نامه سرگشاده" هم با مواضع، دیدگاه ها و تمایلات شان مطابقت دارد.  در این درک، تشخیص و نتیجه گیری علمی، منطقی که در تئوری و عمل قابل اثبات بوده و "هذیان ها ی فرهنگیان" رهیاب، بیان گویای آن میباشد، هیچگونه شک، ابهام و تردیدی وجود ندارد.

البته کاملا طبیعی است که در قبول این واقعیت تلخ و غیر قابل انکار، انقلابیون و تمامی آنانیکه بمصالح علیای ملی و به سرنوشت رقتبار توده های زحمتکش  خلق های تحت ستم کشور اندیشیده، و در محدوده توان، به هر شکلی از منافع شان دفاع می نمایند، هیچ شک و تردیدی نداشته باشند.

بخاطر همین ژرف نگری، روشنگری، و التزام بدفاع از منافع اقشار و طبقات زحمتکش و ستمدیده جامعه است که آنها، نه تنها پیوسته زیر رگبار فحش، بهتان و ناسزاگویی های بزدلانه دشمنان تاریخی مردم مثل امپریالیسم، ارتجاع و پادوان رنگارنگ  فرهنگی شان،  قرار میگیرند، بلکه به حرکت فزیکی یعنی با ترور اعلامیه نویسان هجامایی ــ سامایی هم، باید تهدید گردند!  توجه نمایید:

"انقلاب عملیه ایست آگاهانه، هدفمند و متشکل که در پراتیک اجتماعی از طریق رهنمایی و راهگشایی تجسم مییابد، تحلیل و تجزیه حوادث و وقایع روزمره و بازی با کلمات در جملات بلند بالا و دهن پرکن فقط بدرد قناعت و اطفای احساسات لطیف و داغ روشنفکر برج عاج نشین خواهد خورد. لجن پراگنی های نابجا نه تنها دردی از آلام بی پایان جنبش را مداوا نخواهد کرد بلکه در یک حرکت فزیکی ــ منطقی به مکدر شدن سیمای عامل و یا عاملین احتمالی آن خواهد انجامید.  آنهاییکه از پشت خنجر می زنند، آنهایی هستند که با همچو برخورد های غیر مسئولانه، آگاهانه و یا غیر آگاهانه آب در آسیاب خائنین می ریزند."  ( تاًکید از رهیاب است )

اینست نمونه یی زنده و گویا از تئوری و عمل ضد انقلاب، یعنی آنانیکه به توده های زحمتکش و تحت ستم مردم پشت کرده اند! 

آنها تحلیل های روشنگرانه " رهیاب " را، چنانچه دیدیم، حملات غیر مسئولانه، غرض مند، تهمت، افترا، چشم تنگی، دیده درایی های ناشی از ناراحتی وجدان و تراوشات یک ذهن بیمار دانسته و می دانند!

آنها "هذیان های فرهنگیان" رهیاب را، تحلیل و تجزیه حوادث و وقایع روزمره و بازی با کلمات در جملات بلند بالا و دهن پرکن یک روشنفکر برج عاج نشین دانسته، که سبکسرانه و با دهن گشاد و چشمان تنگ، دست در جیب نهاده و با پاهای بیحرکت، از دور به تماشا ایستاده و همه چیز را نظاره می نماید!

آنها "هذیان های فرهنگیان" رهیاب را، خنجر زنی زبونانه ، یعنی از پشت توسط آنانی می دانند، که گویا آگاهانه یا غیر آگاهانه، آب در آسیاب خائنین می ریزند!

بلاخره آنها " هذیان های فرهنگیان " رهیاب را، لجن پراگنی های نابجا می نامند، که نه تنها دردی از آلام بی پایان جنبش را مداوا نخواهد کرد، بلکه در یک حرکت فزیکی ــ منطقی  به مکدر شدن سیمای عامل یا عاملین احتمالی آن خواهد انجامید!

اینست نمونه یی از فحش گویی لومپنانه و افسارگسیختگی خائنین به میهن و به انقلاب، که قیافه اصلی خودشان را اما میکوشند، در ماسک ادامه دهندگان راه شهدای پرافتخار آزادی و انقلاب پنهان نمایند!

بیهوده خواهد بود، چنانچه بکوشیم در اینجا، بر هر لغت رکیک و فحش گویی های اینان، صفحات زیادی را سیاه نماییم؛  چه افتخاری بیشتر از این خواهد بود که "رهیاب" و امثال رهیاب، فحش هایی از این دست، و آنهم از زبان دشمنان شناخته شده مردم و پادوان سرخورده، بی ایمان، سازشکار و تسلیم طلب شان را بشنوند!

شلیک تیرهای روشنگرانه "رهیاب" ،  بیگمان به حساس ترین رگ های اعصاب اینان اصابت نموده است؛ آنها نه فقط در قبال این روشنگری ها، حساسیت جنون آمیز نشان داده و رگبار ناسزاهای شان را نثار" رهیاب " نموده اند، بلکه تهدید به حرکت فزیکی یا بهتر بگوییم، حذف فزیکی وی و امثال وی نموده ، و چنین افسار گسیختگی شان را هم، بنام "دفاع انقلابی"  توجیه می نمایند!!!

البته ما در مباحث گذشته، بینش، فهم و تلقی آنها از مقوله انقلاب و مبارزه انقلابی را مطالعه نمودیم؛  ما دیدیم که واژه انقلاب در قاموس اندیشه های اینان، به چه معنا بوده، چگونه  و در عملکرد های چه کسانی تجسم یافته است!

اینک می بینیم که آنها، پیشبرد امر "انقلاب" و "مبارزه آزادیخواهانه انقلابی" شان را با چه شیوه و کدام ابزار به اصطلاح مبارزاتی، یعنی با ترور و حذف فزیکی مخالفین خویش، می خواهند گویا به تحقق برسانند!

از چه زمانیست که مسایل مورد بحث و جدل مبارزه انقلابی و اختلافات سیاسی را، با چنگ و دندان و حرکت فزیکی حل می نمایند؟!

اگر از لافزنی های تهوع آور همیشگی اینان در اینجا چشم پوشی نماییم، باید بگوییم که برخورد فزیکی، حذف فزیکی و ترور مخالفین سیاسی، همواره حربه یی  بوده و میباشد اساسی بدست امپریالیسم و ارتجاع و همپالگان خودکامه و مستبد شان؛  این طرز دید و شیوه معالجه قضایا، جلوه یی بوده و میباشد از اندیشه و عمل هر جریان سلطه گر، خودکامه، زورگوی ارتجاعی و فاشیست.

  تئوری و عمل همین مکتب در رابطه با رویداد های دلخراش سه دهه اخیر جامعه را، بطور مثال ترورها، آدمکشی ها و دیگر کارنامه های زورگویانه و سرکوبگرانه فزیکی خلقی ها، پرچمی ها، جهادی ها و طالب ها بخوبی تمثیل می نمایند، که تمام  مردمان ستمدیده و دردمند کشور و بویژه، هر هموطن رزمنده، آزادیخواه و انقلابی، آنرا بخوبی درک نموده و با گوشت و پوست شان احساس می نمایند.

شهدای راه آزادی و انقلاب کشور، یعنی آنانیکه اعلامیه نویسان بغلط مدعی پیشبرد رزم و پیکار انقلابی شان میباشند، در واقع قربانی همچو شیوه های دژخیمانه تروریستی و حرکت های تصفیه گرانه فزیکی گردیده اند!  پیداست که اعلامیه نویسان سامایی ــ هجامایی ، متاًسفانه از همین تجارب خونبار هم، درسی و عبرتی نگرفته اند!

آنها ناشیانه می کوشند فضای ترس ، رعب و اختناق، و روش حذف فزیکی مخالفین سیاسی توسط مرتجعین آدمکش در اوضاع افغانستان، پاکستان و ایران را، وارد قلمرو نسبتا باز اروپای دموکراتیک نموده، و بدینوسیله سهم خودشان را در اشاعه و ترویج چنین "فرهنگ" و شیوه عمل فزیکی تروریستی بجا نمایند!

بلاخره آنها می خواهند، با توسل به چنین روش ها و اسالیبی، "خلافت" خودشان را تاًسیس، و در مقام "کپلان"های افغانستانی، فتوای حذف فزیکی این و آن مخالف سیاسی خود شان را صادر نمایند!

بگذار آنها از هر آبشخوری که میخواهند تغذیه نمایند؛ کماکان خیالبافی کنند؛ لاف بزنند و گزافه بگویند!  ولی باید بدانند که مسئولیت هر حرف و هم  هر حرکت فزیکی، بدوش خودشان بوده، و با هر حرف وعمل شان، بطرزی انقلابی محاسبه خواهد شد.

زور ما، شیوه ما و راه ما، اندیشه و عمل و منطق کوبنده انقلابی ما بوده و خواهد بود.  بقول شاعر انقلابی لاهوتی:

 

آسمان را گو که دیگر لاف  پر زوری مزن

واژگون گردی،  درفش سرخ اگر برپا  کنم

 

متاًسفم، چنانچه در واکنش در قبال تهدید نامه آنها، با همچو عباراتی، سرخواننده  با احساس را بدرد آورده باشم!  برای خود من هم، نگارش چنین حرف ها و جملاتی، مطبوع نمی باشند؛  اما چه باید کرد که آنها پای شان را خیلی فراتر از گلیم شان دراز کرده، و در نتیجه، اینکار را بر ما تحمیل نموده اند.

آنها در واکنش به موضعگیری های نقادانه و روشنگرانه یک نوشته انقلابی، نه به زبان آدمی، بلکه به سلاح تهدید به حرکت فزیکی متوسل گردیده اند!

آنها در پاسخ به اظهارات اثباتی، مستند، و تحلیل ها و استدلال های علمی منطقی در یک نوشته روشنگرانه سیاسی، به فحش و ناسزا گویی مبادرت ورزیده اند!

بلاخره آنها بجای انتقاد از خود، از سیاست ها و عملکرد های ضد انقلابی اعضا و هم پیمانان خود شان در همسویی و همکاری عملی با ضد انقلاب، یعنی با لشکر امپریالیسم و ارتجاع، به جعل، تزویر و اعلامیه نویسی و کتمان حقایق توسل جسته و نام آن را هم، دفع حملات غیر مسئولانه و غرض مند به نیروهای انقلابی میگذارند!

در واقع آنچه را که " رهیاب " در مقدمه " هذیان های فرهنگیان " خود، برای اینان و در ارتباط با اینان، نوشته است، خود اعلامیه نویسان ناخواسته و ناخود آگاه و به زبان حال خود، بدان اعتراف نموده اند؛ با این وجود، اظهارات  "رهیاب" را تهمت و افترا خوانده و برای بطلان آن، شمشیر از نیام کشیده اند!

بیایید همین اعتراف ناخواسته و ناخود آگاه اینان را در خاتمه "اعلامیه تاریخی" شان مطالعه نموده و "در سراشیب" را هم بدینسان بپایان رسانیم.

آنها می نویسند:

"ممکن است در تلاطم زمان ( ما معنای سخن یا عبارت سیر زمان، حرکت زمان، مرور زمان، گذشت زمان ... را  فهمیده و درک می نماییم، اما تلاطم زمان را نه!  رهیاب )  و نشیب و فراز حوادث فرد و یا افرادی از چنبره سیار انقلاب به دور بیفتد، اما خط تاریخی و افتخار آفرین "آزادیبخش"  که با خون نسلی از شهدای جنبش انقلابی کشور ترسیم شده است همچنان پایا و استوار باقی میماند.  هنوز وظایف زیادی بدوش نسل انقلابی کنونی سنگینی میکند، یقینا دشمن تراشی جز آن وظایف نیست چون زحمتکشان افغانستان دشمنان زیادی دارند."  ( تاًکید از من است )

باری، به اعتراف خود اعلامیه نویسان، ممکن است ... فرد و یا افرادی از چنبره سیار انقلاب به دور بیفتد.

پرسش اینست که آیا دور افتادن فرد یا افرادی در شرایط و اوضاع کنونی جامعه از چنبره سیار انقلاب، به معنای همسویی و همکاری عملی با لشکر امپریالیسم و ارتجاع و با دولت دست نشانده کابل هم میباشد یا نه؟

آیا رفت و آمد عده یی از روشنفکرانی که زمانی خودشان را " آزادیبخش " می نامیدند، به سفارت امریکا و اعلام ترک اختلافات ایدئولوژیک سیاسی، در حکم دور افتادن آنها از چنبره سیار انقلاب خواهد بود یا خیر؟

اگر پاسخ به همه این پرسش ها مثبت باشد، پس تهمت، افترا و برچسپ " رهیاب " در کجاست؟!  و اعلامیه نویسان از چه کسانی بدفاع برخاسته اند؟!

برعکس، چنانچه پاسخ این پرسش ها به نفی باشد، پس مفهوم دورافتادن  فرد یا افرادی از چنبره سیار انقلاب چه و این ها چه کسانی میباشند؟

علاوتا باید پرسید که خط تاریخی و افتخار آفرین " آزادیبخش " که با خون نسلی از شهدای جنبش انقلابی کشور ترسیم شده است، چگونه، چطور، تحت چه شرایطی و با کدام پیش شرط های عینی و ذهنی ، میتواند پایا و استوار باقیمانده و چه کسانی آن را نمایندگی می نمایند؟ این دیگر روشن و مسلم میباشد که "هرجا که ستم باشد، مقاومت هم هست".

ولی کسانی باید وجود داشته باشند که از خود شان، از توده های زحمتکش و تحت ستم مردم شان، از آرمان ها و ایده آل آزادیخواهانه و آزادیبخش شان، و بلاخره از مام میهن شان بدفاع و مقاومت برخاسته و مبارزه آزادیبخش نمایند؛

با دست روی دست گذاشتن؛  با عدم درگیری با حوادث و وقایع روزمره؛  با وقتا فوقتا اعلامیه نویسی های فرصت طلبانه و اغواگرانه و بلاخره با همکاری با لشکر امپریالیسم و ارتجاع، نمیتوان مبارزه آزادیبخش نمود!

وظایف زیادی که بدوش نسل انقلابی کنونی سنگینی میکنند، کدام ها هستند، و اعلامیه نویسان سامایی ــ هجامایی  چگونه، چطور و به کدام شان می پردازند؟  همکاری و همسویی با لشکر امپریالیسم و ارتجاع در پست های وزیر، مشاور وزیر، معاون وزیر، رفت و آمد به سفارت امریکا و ... همه اینها وظایفی میباشند که نه نسل انقلابی کنونی، بلکه ضد انقلاب و خائنین ملی برای انجام شان کمر بسته اند!!! •

  

 

Copyright © 2007 by baaba.eu